ذهن را درگير با عشقي خيالي كرد و رفت
جمله هاي واضح دل را سوالي كرد و رفت
من در اين زندان تن حس رهايي داشتم
فرصت آزاديم را او محالي كرد و رفت
چون رميدنهاي آهو ، ناز كردنهاي او
دشت چشمان مرا حالي به حالي كرد و رفت
كهنه اي بودم براي اشكهاي اين و آن
هركسي ما را به نوعي دستمالي كرد و رفت !
ابر هم در...
زندگیست دیگر!
همیشه که همه رنگهایش جور نیست،
همه سازهایش کوک نیست!
باید یاد گرفت با هر سازش رقصید،
حتی با ناکوک ترین ناکوکش...
اصلا رنگ و رقص و ساز و کوکش را فراموش کن!
حواست باشد به این روزهایی که دیگر برنمی گردد...
به فرصت هایی که مثل باد می آیند و می روند و همیشگی نیستند،
به این سالها که به...