داستان هاي كوتاه

داستان هاي كوتاه

  • خوب بود

    رای: 33 91.7%
  • قابل نقد نیست اصلاً

    رای: 0 0.0%
  • متوسط

    رای: 3 8.3%

  • مجموع رای دهندگان
    36

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
ﻣﺮﺩ ﻣﺴﻨﯽ ﺑﻪ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﭘﺴﺮ25ﺳﺎﻟﻪ ﺍﺵ ﺩﺭ ﻗﻄﺎﺭ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ.ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﻣﺴﺎﻓﺮﺍﻥﺩﺭ ﺻﻨﺪﻟﯽ ﻫﺎﯼ ﺧﻮﺩ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ،ﻗﻄﺎﺭ ﺷﺮﻭﻉ ﺑﻪ ﺣﺮﮐﺖ ﮐﺮﺩ.ﺑﻪ ﻣﺤﺾ ﺷﺮﻭﻉ ﺣﺮﮐﺖﻗﻄﺎﺭ ﭘﺴﺮ25ﺳﺎﻟﻪ ﮐﻪ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺷﻮﺭ ﻭ ﻫﯿﺠﺎﻥ ﺷﺪ.ﺩﺳﺘﺶ ﺭﺍﺍﺯ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺑﺮﺩ ﻭ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﻫﻮﺍﯼ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﺣﺮﮐﺖ ﺭﺍ ﺑﺎ ﻟﺬﺕ ﻟﻤﺲ ﻣﯽﮐﺮﺩ،ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺯﺩ:ﭘﺪﺭ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻦ ﺩﺭﺧﺖ ﻫﺎ ﺣﺮﮐﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ. ﻣﺮﺩ ﻣﺴﻦ ﺑﺎ ﻟﺒﺨﻨﺪﯼ ﻫﯿﺠﺎﻥﭘﺴﺮﺵ ﺭﺍ ﺗﺤﺴﯿﻦ ﮐﺮﺩ. ﮐﻨﺎﺭ ﻣﺮﺩ ﺟﻮﺍﻥ ﺯﻭﺝ ﺟﻮﺍﻧﯽ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﮐﻪ ﺣﺮﻑ ﻫﺎﯼ ﭘﺪﺭ ﻭﭘﺴﺮ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺷﻨﯿﺪﻧﺪ ﻭ ﺍﺯ ﭘﺴﺮ ﺟﻮﺍﻥ ﮐﻪ ﻣﺎﻧﻨﺪ ﯾﮏ ﮐﻮﺩﮎ5ﺳﺎﻟﻪ ﺭﻓﺘﺎﺭ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ،ﻣﺘﻌﺠﺐﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ.ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﺟﻮﺍﻥ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺑﺎ ﻫﯿﺠﺎﻥ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺯﺩ: ﭘﺪﺭ ﻧﮕﺎﻩﮐﻦ،ﺭﻭﺩﺧﺎﻧﻪ،ﺣﯿﻮﺍﻧﺎ
 
  • Like
واکنش ها: n30e

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
يخچال خالي


پسر گرسنه اش است ، شتابان به طرف یخچال می رود
در یخچال را باز می کند
عرق شرم بر پیشانی پدر می نشیند
پسرک این را می داند
دست می برد بطری آب را بر می دارد
کمی آب در لیوان می ریزد
صدایش را بلند می کند ،" چقدر تشنه بودم "
 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
ه بابایی خواست بره مسافرت،یه دختر مجردی هم داشت با خودش گفت دخترم رومیبرم نزد امین مردم شهر و میرم مسافرت و برمیگردم.دخترشو برد پیش شیخ وماجرا را براش توضیح داد و شیخ هم قبول کرد و رفت.شب شد و دختر دید شیخبستر دختر و بغل بستر خودش آماده کرد و خواست که بخوابد،دختر با زحمتتونست از دست شیخ فرار کند،هوا خیلی سرد بود،دختر بعد از فرار هیچ لباسگرمی بر تن نداشت،توی راه دید که یه جمع دور آتیش جمع شدند و دارند مشروبمیخورند و مست کردند،با خودش گفت اون شیخ بود می خواست باهام اون کاروبکنه،اینا که مست هستند جای خود دارند.یکی از مست ها دختر و دید و بهدوستاش گفت که سرتون به کار خودتون باشه،توی این صحبت ها دختر از شدتخستگی و سرما از حال میره و میافته.یکی از مست ها میره دختر و بغل میکنه ومیاره بغل آتیش تا گرم شه،یه کم بعد که دختر بهوش میاد میبینه که سالم وگرم هست و اونا دارند کار خودشونو میکنه،اونجا بود که میگه یه پیک هم واسهمن بریز و میخوره و این شعر رو میگه :
از قضا روزی اگر حاکم این شهر شدم
خون صد شیخ به یک مست فدا خواهم کرد
ترک تسبیح و دعا خواهم کرد
وسط کعبه دو میخانه بنا خواهم کرد
تا نگویندکه مستان ز خدا بی خبرند..
 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
ما الاغها! …اثر عزیز نسین


آه ، ما ! ما الاغها !… ما جماعت الاغها هم سابق بر این درست مثل جماعتآدمها حرف می زدیم . ما هم برای خودمان زبان به خصوصی داشتیم . موزون وشیرین و خوشایند صحبت می کردیم.چه عالی حرف می زدیم و چه ترانه های دلانگیز سر مدادیم. البته ما الاغها به زبان آدمها حرف نمی زدیم ، به زبانخود الاغها حرف می زدیم . زبان الاغها زبانی بود انعطاف پذیر ، لطیف و غنی.
ما جماعت الاغها آنوقت ها عرعر نمی کردیم ، بعدها عرعر کردن را پیشه ی خود کردیم .
همانطور که می دانید حالا تمام خواستها ، احساسها ، آرزوها ، تلخکامی ها وشادیهامان را برای همدیگر و شما انسانها – که آقای ما باشید – تنها بوسیلهعرعر کردن می فهمانیم . راستی عرع کردن چیست ؟ عرعر کردن عبارت از این استکه صداهایی پشت هم با دو هجای کشیده به شکل ” آآآآ – ای ی ی ی “یکی از تهگلو و دیگری از جلو دهان خارج شود . عرعر کردن همین است . زبان غنی مایواش یواش تحلیل رفت تا آخرش محدود شد به همین صدای دو هجایی . آخر مخلوقیمثل ما چطور می تواند تمام احساسات خود را با این یک شبه کلمه بفهماند ! …
دلتان نمی خواهد بدانید چطور شد که زبان غنی و وسیع الاغها مرد و بعدش ماالاغها شروع به عرعرکردیم؟ اگردلتان بخواهد موبه مو خواهم گفت . جان مطلباینجا است که زبان ما به تته پته افتاد و زبان الاغها را یکسر فراموشکردیم از آن روز به بعد فقط می توانیم عرعر بکنیم و می کوشیم که تماماحساساتمان را با همین صدای دو هجایی کشیده به فهمانیم .این واقعه که چطورزبانمان به تته پته افتاد ، مربوط به زمانهای قدیم است .
از نسلهای قدیم قدیم الاغ پیرنری بود.روزی این الاغ پیر نسل قدیم تک وتنهاتو صحرا می چرید،می چرید و به زبان الاغها خوش ، خوش ترانه می خواند .یهوبوی به بینیش خورد،اما بوی مطبوعی نبود.بوی گرگ بود .
الاغ پیر پیش خود گفت: نه بابا،بوی گرگ نیس… بعدش بی اعتنا به چریدنپرداخت. بوی گرگ رفته رفته شدت یافت . مثل روز روشن بود که گرگ دارد نزدیکمی شود .نزدیک شدن گرگ همان و سفره شدن شکم همان .
الاغ نسل قدیمی پیش خود گفت : گرگ نیس بابا ، گرگ نیس ! …
باز خودش را به بی اعتنایی زد . اما بوی گرگ یواش ، یواش همه جا می پیچید، الاغ پیر ، هم می ترسید و هم گویی که به آن دور و برها آشنایی ندارد،پیشخود می گفت :
انشا ء الله گرگ نیس. گرگ از کجا می آید اینجا ؟ چطور می تونه منو پیدا کنه ؟ …
همین جوری که داشت به خودش می قبولاند ، صداهای ناخوشایندی به گوشش خورد.صدای گرگ بود ، گرگ … الاغ پیرگوشهاش را تیز کرد که صدا را بشنود . خودشبود ، صدای گرگ .
از آنجا که اصلاٌ و ابدا ٌ دلش نمی خواست گرگ این طرفها پیداش بشود ، پیش خود گفت : نه باب ، این که صدای گرگ نیس ، به خیالم رسیده …
بعد باز شروع به چریدن کرد . اما صدا رفته رفته نزدیک می شد . الاغ نسلقدیمی چند باره خواست به خودش به قبولاند که : گرگ نیس آره که نیس . اینصدا نمی تونه صدای گرگ باشه …
صدای وحشت آور گرگ باز هم نزدیکتر شد . الاغ پیش خود گفت : نه ، نه … کاشکی گرگ نباشه … گرگ این طرفها می خواد چکار ؟
از طرف دیگر بس که می ترسید ، چشمهاش تو حدقه اینور آنور می چرخید ، یکهوچشمش افتاد به سر کوههای پیش روش .گرگی میان مه دیده می شد .
- آ … آه، این که می بینم گرگ نیس …
الاغ پیر سرش را توی بوته ها فرو کرد و افزود: به خیالم رسیده، آره به خیالم رسیده. البته که خواب و خیالی بیش نیس…
کمی بعد، از پشت بوته ها چشمش به گرگ افتاد که دوان دوان می آمد و ترسش دوچندان شد. ام نه اینکه دلش نمی خواست گرگ آن دوروبرها پیدایش شود، بازکوشید به خودش بقبولاند که: گرگ نیس، انشاءالله که نیس، مگه جای دیگه ایپیدا نمیشه که بیاد اینجا؟ اگه اینجوری بشه ، پس چشمهام خوب نمی بینه …تسایه بوته ها رو گرگ خیال کردم …
گرگ نزدیک شد. میانشان اندازه سیصد چهارصد قدم الاغ فاصله بود. الاغ نسلقدیمی التماس کنان گفت: وای خدا جونم، نکنه اینه که میاد راستی راستی گرگباشه!… نه،ممکن نیس!… نمی تونه باشه … آه … نه،نه، گرگ نیس …
وقتی میانشان فقط پنجاه قدم فاصله بود، باز شروع کرد خودش را گول بزند که:انشاءالله این که پیش رو می بینم گرگ نیس … آخه بابا، چرا گرگ باشه؟…ممکنه شتر باشه، ممکنه فیل باشه، ممکنه یه چیز دیگه ای باشه، ممکنه هیچینباشه. منو باش که همه چی رو گرگ خیال می کنم.
گرگ دندان سفید کرده نزدیکتر رسید. وقتی فقط چند قدمی میانشان فاصله بود،الاغ پیر پیش خود گفت: البته حتم می دونم که این گرگ نیس، اما اگه یه کمیاز اینجا دور بشم بد نمیشه … ضرری نداره.
آن وقت راه افتاد که برود. کمی که راه رفت به عقب نگریست و گرگ را دید کهدندان سفید کرده و آب دهانش جاری پشتش می آمد. الاغ نسل قدیمی شروع بهگریه و زاری کرد: ای خدای بزرگ ، اگه هم این که میاد گرگ باشه ، تو چیزدیگه ای بکنش. خواهش می کنم. نه بابا، گرگ نیس، بیهوده خودمو می ترسونم …
بعد شروع به دویدن کرد. گرگ هم پشتش. الاغ پیر پاتال می دوید و گرگ هم دنبالش می کرد.
الاغ پیش خود می گفت: عجب ها،چه خلم!… گربه وحشی رو گرگ خیال کردم و فرار کردم ، نخیر گرگ نیس…
تا آنجا که پاهاش توان داشت می دوید و تو دلش می گفت: گرگ هم باشه، گرگ نیس… انشاءالله نیس… آخع بابا، چرا گرگ باشه؟…
یک دفعه سرش را برگرداند و نگاه کرد. چشمهای گرگبرق می زند.الاغ چهار نعلمی دوید و تو دلش می گفت: والله گرگ نیس،بالله گرگ نیس … خدا مرگم بده اگهگرگ باشه…
الاغ دوید و دوید و گرگ همه جا دنبالش کرد. یکهو گرمی نفس نفس زدن گرگ رابیخ دمش حس کرد و تو دلش گفت: به هزار و یک دلیل می تونم بگم این گرگ نیس…این حیوون که نفس نفس زدنش رو بیخ دمم حس می کنم نمی تونه گرگ باشه…
کمی بعد بینی خیس گرگ به “آنجاش” خورد و الاغ دیگر نتوانست خودش را نگه دارد و باز پشت سرش نگریست.
کم مانده بود که گرگ روش بجهد. الاغ پیر نای جنب خوردن نداشت.نگاه هایغضبناک گرگ او را بر جاش میخکوب کرد. برای اینکه چشمش دیگر گرگ را نبیند،آنها را بست و پیش خود گفت: ولش کن بابا، این که گرگ نیس… انشاءالله نیس…از کجا معلومه که گرگه؟…
گرگه پنجولهاش را به کفل الاغ پیر فرو کرد. الاغ بر زمین غلتید و پیش خودگفت: می دونم، آره می دونم که تو گرگ نیستی. اینجوری ام نکن، قلقلکم میشه.از شوخی با دست هیچ خوشم نمیاد.
گرگ وحشی و گرسنه دندانهای تیزش رابه گوشت الاغ فرو برد و یک تکه از گوشترانش را کند.الاغ که از شدت درد روی زمین پهن شده بود یکهو زبانش بند آمد. زبان الاغها را که فوت آب بود فراموش کرد. گرگ سر و گردنش را زیر چنگ ودندان گرفت. خون از سر تا پای الاغ فواره زد.
الاغ به فریاد کشیدن شروع کرد و بلند بلند گفت: آه ، این دیگه گرگه … آه، این دیگه گرگه … آه این دیگه گرگه …
گرگ لت و پارش می کرد، اما زبان الاغ به تته پته افتاده بود و فقط صداهاییزورکی از دهنش در می آمد: آه … این دیگه …..آآآآآ….این ….آآآآ…… ای….ای…..آآآآآآ……ای ی ی ….. آآآآآآ…… ای ی ی ی ی ی ….
از آن روز به بعد ما جماعت الاغها زبان و بیان مخصوص خودمان را فراموشکردیم و تمام احساسها و افکارمان را با عرعر بروز دادیم. اگر آن الاغ پیرنسل قدیمی خودش را گول نزده بود – حتی تا لحظه ای که خطر بیخ گوشش رسیدهبود- حالا ما الاغها هم برای خودمان زبانی داشتیم.
آه ، ما الاغها ! آه ، ما جماعت الاغها ! …
- آآآآآآآ-ای ی ی ی ی ….. آآآآآآآ – ای ی ی ی ی ی ……..
عزیر نسین- ۱۳۴۴(۱۹۶۶) – ترجمه: صمد بهرنگی.
 

n30e

عضو جدید
مردي براي اصلاح سر و صورتش به آرايشگاه رفت در بين کار گفت و گوي جالبي بين آنها در گرفت.
آنهادر مورد مطالب مختلفي صحبت کردندوقتي به موضوع خدا رسيد
آرايشگرگفت: من باور نمي کنم که خدا وجود دارد.
مشتري پرسيد: چرا باور نمي کني؟
آرايشگرجواب داد: کافيست به خيابان بروي تا ببيني چرا خدا وجود ندارد؟ شما به من بگو اگر خدا وجود داشت اين همه مريض مي شدند؟ بچه هاي بي سرپرست پيداميشد؟اگر خدا وجود داشت درد و رنجي وجود داشت؟
نميتوانم خداي مهرباني را تصور کنم که اجازه دهد اين همه درد و رنج و جود داشته باشد.
مشتري لحظه اي فکر کرد اما جوابي نداد چون نمي خواست جر و بحث کند.
آرايشگرکارش را تمام کرد ومشتري از مغازه بيرون رفت به محض اينکه از مغازه بيرون آمد مردي را ديد با موهاي بلند و کثيف و به هم تابيده وريش اصلاح نکرده ظاهرش کثيف و به هم ريخته بود.
مشتريب رگشت و دوباره وارد آرايشگاه شد و به آرايشگر گفت:ميدوني چيه! به نظر من آرايشگرها هم وجود ندارند.
آرايشگرگفت: چرا چنين حرفي ميزني؟ من اينجا هستم. من آرايشگرم.همين الان موهاي تو راکوتاه کردم.
مشتريبا اعتراض گفت: نه آرايشگرها وجود ندارند چون اگر وجود داشتند هيچکس مثل مردي که بيرون است با موهاي بلند و کثيف و ريش اصلاح نکرده پيدا نمي شد.
آرايشگرگفت: نه بابا! آرايشگرها وجود دارند موضوع اين است که مردم به ما مراجعه نميکنند.
مشتري تاکيد کرد: دقيقا نکته همين است. خدا وجود دارد. فقط مردم به او مراجعه نميکنند ودنبالش نمي گردند.
براي همين است که اين همه درد و رنج در دنيا وجود دارد.!
 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
يك معلم رياضي که به يك پسر پنج ساله رياضي ياد مي*داد ازشپرسيد: اگر من بهت يك سيب و يك سيب و يكي بيشتر سيب بدهم تو چند تا سيبخواهي داشت؟ پسر بعد از چند ثانيه با اطمينان گفت: ۴ تا!
معلم نگرانشده انتظار يك جواب صحيح آسان رو داشت (۳). او نا اميد شده بود. او فكركرد “شايد بچه خوب گوش نكرده است” تكرار كرد: پسرم، خوب گوش كن. اگر من بهتو يك سيب و يك سيب ديگه و يكي بيشتر سيب بدهم تو چند تا سيب خواهي داشت؟
پسر كه در قيافه معلمش نوميدي مي*ديد دوباره شروع كرد به حساب كردن باانگشتانش در حاليكه او دنبال جوابي بود كه معلمش رو خوشحال كند تلاش اوبراي يافتن جواب صحيح نبود تلاشش براي يافتن جوابي بود كه معلمش را خوشحالكند. براي همين با تامل پاسخ داد “۴..″
نوميدي در صورت معلم باقي ماند. به يادش اومد كه این دانش آموز توت فرنگيرو دوست دارد. او فكر كرد شايد پسرك سيب رو دوست ندارد و براي هميننمي*تونه تمركز داشته باشه. در اين موقع او با هيجان فوق العاده و چشم*هايبرق*زده پرسيد: اگر من به تو يك توت فرنگي و يكي ديگه و يكي بيشتر توتفرنگي بدهم تو چند تا توت فرنگي خواهي داشت؟
معلم خوشحال بنظر مي*رسيد و پسرك با انگشتانش دوباره حساب كرد. هیچ فشاریروی او نبود اما روی معلم کمی وجود داشت. او می خواست رویکرد جدیدش بهموفقیت بیانجامد. دانش آموز با لبخندی توام با تامل جواب داد “۳؟″
حالا خانم معلم تبسم پيروزمندانه داشت. رویکردش موفق شده بود. او می خواستبه خودش تبريك بگه ولي يه چيزي مونده بود او دوباره از پسر پرسيد: اگر منبه تو يك سيب و يك سيب ديگه و يكي ديگه بيشتر سيب بدهم تو چند تا سيبخواهي داشت؟ پسرك فوري جواب داد “۴″!
خانم معلم مبهوت شده بود و با صداي گرفته و خشمگين پرسيد چطور ؟ آخه چطور؟پسرك با صداي پايين و با تامل پاسخ داد “براي اينكه من قبلا يك سيب دركيفم داشتم”

نتیجه اخلاقی داستان :
وقتی کسی به شما جوابی را می دهد که با آن چیزی که انتظار دارید متفاوتاست، فکر نکنید که آنها در اشتباه هستند. شاید زاویه ای است که شما به هیچوجه درک نکرده اید. باید گوش دهید و درک کنید، اما هرگز با یک تصور از پیشتعیین شده گوش ندهید.
 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
یک داستان جالب


مردی، اسب اصیل و بسیار زیبایی داشت که توجه هر بیننده‌ای را به خود جلب می‌کرد. همه آرزوی تملک آن را داشتند.

بادیه‌نشین ثروتمندی پیشنهاد کرد که اسب را با دو شتر معاوضه کند، اما مردموافقت نکرد. حتی حاضر نبود اسب خود را با تمام شترهای مرد بادیه‌نشینتعویض کند.

باد‌یه‌نشین با خود فکر کرد: حالا که او حاضر نیست اسب خود را با تمام دارایی من معاوضه کند، با ید به فکر حیله‌ای باشم.

روزی خود را به شکل یک گدا درآورد و در حالی که تظاهر به بیماری می‌کرد،در حاشیه‌ی جاده‌ای دراز کشید. او می‌دانست که مرد با اسب خود از آنجاعبور می‌کند. همین اتفاق هم افتاد. مرد با دیدن آن گدای رنجور، سرشار ازهمدردی، از اسب خود پیاده شد. به طرف مرد بیمار و فقیر رفت و پیشنهاد کردکه او را نزدیک پزشک ببرد.

مرد گدا ناله‌کنان جواب داد: من فقیرتر از آن هستم که بتوانم راه بروم.روزهاست که چیزی نخورده‌ام. نمی‌توانم از جا بلند شوم. دیگر قدرت ندارم.

مرد به او کمک کرد که سوار اسب شود. به محض اینکه مرد گدا روی زین نشست، پاهای خود را به پهلوهای اسب زد و به سرعت دور شد.

مرد متوجه شد که گول بادیه‌نشین را خورده است. فریاد زد:
صبر کن! می‌خواهم چیزی به تو بگویم. بادیه‌نشین که کنجکاو شده بود، کمی دورتر ایستاد.

مرد گفت: تو اسب مرا دزدیدی. دیگر کاری از دست من برنمی‌آید، اما فقط کمیوجدان داشته باش و یک خواهش مرا برآورده کن. برای هیچ‌کس تعریف نکن کهچگونه مرا گول زدی.

بادیه‌نشین تمسخرکنان فریاد زد: چرا باید این کار را انجام دهم؟

مرد گفت: چون ممکن است، زمانی بیمار درمانده‌ای کنار جاده‌ای افتاده باشد.اگر همه این جریان را بشنوند، دیگر کسی به او کمک نخواهد کرد.

بادیه‌نشین شرمنده شد. بازگشت و بدون اینکه حرفی بزند ، اسب اصیل را به صاحب واقعی آن پس داد ...
 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
داستان شقايق، گلي عاشق

شقايق گفت :با خنده نه بيمارم، نه تبدارم اگر سرخم چنان آتش حديث ديگري دارم
گلي بودم به صحرايي نه با اين رنگ و زيبايي نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شيدايي
يکي از روزهايي که زمين تبدار و سوزان بود و صحرا در عطش مي سوخت تمام غنچه ها تشنه ومن بي تاب و خشکيده تنم در آتشي مي سوخت
ز ره آمد يکي خسته به پايش خار بنشسته و عشق از چهره اش پيداي پيدا بود زآنچه زير لب مي گفت شنيدم سخت شيدا بود نمي دانم چه بيماري به جان دلبرشافتاده بود-اما-
طبيبان گفته بودندش اگر يک شاخه گل آرد ازآن نوعي که من بودم بگيرند ريشه اش را و بسوزانند شود مرهم
براي دلبرش آندم شفا يابد
چنانچه با خودش مي گفت بسي کوه و بيابان را بسي صحراي سوزان را به دنبالگلش بوده و يک دم هم نياسوده، که افتاد چشم او ناگه به روي من بدون لحظهاي ترديد شتابان شد به سوي من به آساني مرا با ريشه از خاکم جدا کرد و بهره افتاد و او مي رفت و من در دست او بودم و او هرلحظه سر را رو به بالاهاتشکر از خدا مي کرد
پس از چندي هوا چون کوره آتش، زمين مي سوخت و ديگر داشت در دستش تمام ريشهام مي سوخت به لب هايي که تاول داشت گفت:اما چه بايد کرد؟ در اين صحرا کهآبي نيست به جانم هيچ تابي نيست
اگر گل ريشه اش سوزد که واي بر من براي دلبرم هرگز دوايي نيست و از اين گل که جايي نيست خودش هم تشنه بود اما!!
نمي فهميد حالش را چنان مي رفت و من در دست اوبودم و حالامن تمام هست او بودم
دلم مي سوخت اما راه پايان کو ؟ نه حتي آب،نسيمي در بيابان کو ؟ و ديگر داشت در دستش تمام جان من مي سوخت که ناگه
روي زانوهاي خود خم شد دگر از صبر او کم شد دلش لبريز ماتم شد کمي انديشه کرد- آنگه -
مرا در گوشه اي از آن بيابان کاشت نشست و سينه را با سنگ خارايي زهم بشکافت زهم بشکافت اما ! آه
صداي قلب او گويي جهان را زيرو رو مي کرد زمين و آسمان را پشت و رو مي کرد و هر چيزي که هرجا بود با غم رو به رو مي کرد
نمي دانم چه مي گويم ؟ به جاي آب، خونش را به من مي داد و بر لب هاي او فرياد
"بمان اي گل که تو تاج سرم هستي دواي دلبرم هستي بمان اي گل"
ومن ماندم نشان عشق و شيدايي و با اين رنگ و زيبايي و نام من شقايق شد گل هميشه عاشق شد
 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
او فرشته اي بود کوچک و زيبا


درِ مطب دکتر به شدت به صدا درآمد. دکتر گفت در را شکستی! بيا تو. در بازشد و دختر کوچولوی نه ساله ای که خيلی پريشان بود به طرف دکتر دويد و گفت: آقای دکتر! مادرم! مادرم! و در حالی که نفس نفس ميزد ادامه داد : التماسميکنم با من بياييد، مادرم خيلی مريض است. دکتر گفت : بايد مادرت را اينجابياوری، من برای ويزيت به خانه کسی نميروم. دختر گفت : ولی دکتر، مننميتوانم، اگر شما نياييد او ميميرد! و اشک از چشمانش سرازير شد.
دل دکتر به رحم آمد و تصميم گرفت همراه او برود. دختر، دکتر را به طرفخانه راهنمايی کرد، جايی که مادر بيمارش در رختخواب افتاده بود. دکتر شروعکرد به معاينه و توانست با آمپول و قرص، تب او را پايين بياورد و نجاتشدهد. او تمام شب را بر بالين زن ماند، تا صبح که علايم بهبودی در او ديدهشد. زن به سختی چشمانش را باز کرد و از دکتر به خاطر کاری که کرده بودتشکرکرد. دکتر به او گفت : بايد از دخترت تشکر کنی، اگر او نبود حتماًميمردی! مادر با تعجب گفت : ولی دکتر، دختر من سه سال است که از دنيارفته! و به عکس بالای تختش اشاره کرد. پاهای دکتر از ديدن عکس روی ديوارسست شد. اين همان دختر بود! يک فرشته کوچک و زيبا.....
 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
اگر شرايط مردم را درک کنى به نظرت بى منطق نمى رسند
-------------------------------------------------------------------


جان دوست صمیمی جک در سر راه مسافرتشان به منهتن پس از سفارش صبحانه دررستوران به جک گفت: یک لحظه منتظر باش می روم یک روزنامه بخرم.


پنج دقیقه بعد، جان با دست خالی برگشت. در حالی که غرغر می کرد، با ناراحتی خودش را روی صندلی انداخت.
جک از او پرسید: چی شده؟

جان جواب داد: به روزنامه فروشی رو به رو رفتم. یک روزنامه صبح برداشتم وده دلار به صاحب دکه دادم. منتظر بقیه پول بودم، اما او به جای این کهپولم را برگرداند، روزنامه را هم از بغلم در آورد. به من گفت الان سرمخیلی شلوغ است و نمی توانم برای کسی پول خرد کنم. فکر کرد من به بهانهخریدن یک روزنامه می خواهم پولم را خرد کنم. واقعم عصبانی شدم. جان درتمام مدت خوردن صبحانه از صاحب روزنامه فروشی شکایت می کرد و غر می زد کهاو مرد بی ادبی است. جک در حالی است که دوستش را دلداری می داد، حرفی نمیزد. بعد از صبحانه به جان گفت که یک لحظه منتظر باشد و بعد خودش به همانروزنامه فروشی رفت.

وقتی به آنجا رسید، با لبخندی به صاحب روزنامه فروشی گفت: آقا، ببخشید،اگر ممکن است کمکی به من کنید. من اهل اینجا نیستم. می خواهم نیویورکتایمز بخرم اما پول خرد ندارم. فقط یک ده دلاری دارم. معذرت می خواهم، میبینم که سرتان شلوغ است و وقتتان را می گیرم.

صاحب روزنامه فروشی در حالی که به کارش ادامه می داد یک روزنامه به جک دادو گفت: بیا، قابل نداره. هر وقت پول خرد داشتی، پولش را به من بده.

وقتی که جک با غنیمت جنگی اش برگشت، جان در حالی که از تعجب شاخ در آوردهبود پرسید: مگر یک نفر دیگر به جای صاحب روزنامه فروشی در آنجا بود ؟!

جک خندید و به دوستش گفت: دوست عزیزم، اگر قبل از هر چیز دیگران را درککنی، به آسانی می بینی که دیگران هم تو را درک خواهند کرد ولی اگر همیشهمنتظر باشی که دیگران درکت کنند، خوب، دیگران همیشه به نظرت بی منطق میرسند. اگر با درک شرایط مردم از آنها تقاضایی بکنی، به راحتی برآورده میشود.

منبع:
CRI Online
 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
مکالمه ى تلفنى
-------------------

از لحظه ای که در یکی از اتاق های بیمارستان بستری شده بودم، زن و شوهریدر تخت روبروی من مناقشه بی پایانی را ادامه می دادند. زن می خواست ازبیمارستان مرخص شود و شوهرش می خواست او همان جا بماند.

از حرف های پرستارها متوجه شدم که زن یک تومور دارد و حالش بسیار وخیماست. در بین مناقشه این دو نفر کم کم با وضیعت زندگی آنها آشنا شدم. یکخانواده روستائی ساده بودند با دو بچه. دختری که سال گذشته وارد دانشگاهشده و یک پسر که در دبیرستان درس می خواند و تمام ثروتشان یک مزرعه کوچک،شش تا خوک و یک گاو است.

در راه روی بیمارستان یک تلفن همگانی هست. هر شب، مرد از این تلفن به خانهشان زنگ می زند. صدای مرد خیلی بلند بود و با آن که در اتاق بیماران بستهبود، اما صدایش به وضوح شنیده می شد. موضوع همیشگی مکالمه تلفنی مرد باپسرش هیچ فرقی نمی کند: "گاو و خوک را برای چرا بردید؟ وقتی بیرون میروید، یادتان نرود در خانه را ببندید. درس ها چطور است؟ نگران ما نباشید.حال مادر دارد بهتر می شود. به زودی بر می گردیم...."
چند روز بعد پزشک ها اتاق عمل را برای انجام عمل جراحی زن آماده کردند. زنپیش از آن که وارد اتاق عمل شود ناگهان دست مرد را گرفت و در حالی که گریهمی کرد گفت: عزیزم، اگر برنگشتم، مواظب خودت و بچه ها باش...
مرد با لحنی مطمئن و دلداری دهنده حرفش را قطع کرد و گفت: "این قدر پر چانگی نکن" اما من احساس کردم که چهره اش کمی در هم رفت.

بعد از گذشت ده ساعت که زیرسیگاری جلوی مرد پر از ته سیگار شده بود،پرستاران زن بی حس و حرکت را به اتاق رساندند. عمل جراحی با موفقیت انجامشده بود. مرد از خوشحالی سر از پا نمی شناخت و وقتی همه چیز رو به راه شد،بیرون رفت و شب دیر وقت به بیمارستان برگشت.

مرد آن شب مثل شب های گذشته به خانه زنگ نزد. فقط در کنار تخت همسرش نشست و غرق تماشای او شد که هنوز بی هوش بود.

صبح روز بعد زن به هوش آمد. با آن که هنوز نمی توانست حرف بزند، اماوضعیتش خوب بود. از اولین روزی که نقاب اکسیژنش را برداشتند، دوباره جر وبحث زن و شوهر شروع شد. زن می خواست از بیمارستان مرخص بشود و مرد میخواست او همان جا بماند.

همه چیز مثل گذشته ادامه پیدا کرد. هر شب، مرد به خانه زنگ می زد. همان صدای بلند و همان حرف هایی که تکرار می شد.

روزی در راهرو قدم می زدم. وقتی از کنار مرد می گذشتم داشت می گفت: "گاو وخوک ها چطورند؟ یادتان نرود! به شان برسید. حال مادر به زودی خوب می شود وما برمی گردیم." نگاهم به او افتاد و ناگهان با تعجب دیدم که اصلا کارتیدر داخل تلفن همگانی نیست.

مرد در حالی که اشاره می کرد ساکت بمانم، حرفش را ادامه داد تا این کهمکالمه تمام شد. بعد آهسته به من گفت: خواهش می کنم به همسرم چیزی نگو.گاو و خوک ها را قبلا برای هزینه عمل جراحیش فروخته ام. برای این که نگرانآینده مان نشود، وانمود می کنم که دارم با تلفن حرف می زنم.
در آن لحظه متوجه شدم که این تلفن برای خانه نبود، بلکه برای همسرش بود کهبیمار روی تخت خوابیده بود. از رفتار این زن و شوهر و عشق مخصوصی که بینشان بود، تکان خوردم. عشقی حقیقی که نیازی به بازی های رمانتیک و گل سرخ وسوگند خوردن و ابراز تعهد نداشت، اما قلب دو نفر را گرم می کرد. عشقی کهباعث شده بود این زن و مرد در خوشی و ناخوشی در کنار هم بمانند.
 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
سالها بود كه تو اون دكه كوچولوي سر خيابون زندگيميكرد . يه دكه كوچولو كه چوباش از بس بارون خورده بودن داشتن ميپوسيدن .و عجيب بود كه تو اين همه سال هيچ كس سراغش نيومده بود كه از اون لونه سگبندازدش بيرون و بفرستدش يه جاي ديگه . كسي دلش نميومد . وقتي با اونچشماي كج و كوله كه از روشني شبيه چشم گربه بود خيره ميشد به صورت مامورايشهرداري و با ايما و اشاره بهشون واكس مجاني تعارف ميزد . اونا همنميتونستن عذرش رو بخوان . يا شايد هم به خاطر حق آب و گلي بود كه تو اونهمه سالي كه اونجا بود بهش ميدادن . بهرحال كسي كه شكايتي نداشت . اونبدبخت هم كاري به كسي نداشت . حرف كه نميزد . صداي ديگرون رو كه كه بعضيوقتا سر به سرش ميذاشتن نميشنيد كه بخواد جواب بده . تازه دور دوخت كردنرو هم خوب بلد بود و تو اون حوالي كسي پاشنه كفشاي زنونه رو هم به خوبياون جا نمينداخت . دخترها كه عشقشون بود و اون . كه پاشون رو بذارن رويجعبه و سعي كنن پاچه شلوارشون تا جايي كه ميشه بره بالا . اونوقت با عشوهميگفتن : مُشتبئ ! چقدر ميگيري اينو درست كني ؟! بعد چشماي هيز و لب لوچهآويزون مجتبي رو كه ساق پاهاي سفيدشون رو با نگاهش ميليسيد به هم نشونميدادن و غش غش ميخنديدن . ميگفتن : مُشتبئ . نميخواي من زنت بشم ؟ ومجتبي بدون اينكه چيزي بشنوه كفشها رو ميذاشت روي سندان و با ميخ پاشنه هارو ميكوبيد و ...

دخترك در حالي كه از ترس نميتونست درست حرف بزنه با وحشت جيغ ميكشيد : بيشرف . آشغال . خيلي كثافتي . بي شرف . كثافت . آشغال ... مردم با حيرتچندتا پسر جووني رو كه داشتن با مشت و لگد كفاش رو له ميكردن نگاه ميكردن. پسرها ول نبودن . انگار خيلي براشون مهم بود كه همه بفهمن خيلي زور دارن. چندتا كاسب اومدن جلو اونا رو كشيدن عقب . دخترك بلند و بريده بريدهطوريكه انگار داره براي دوستش توضيح ميده مي گفت :

به خدا من كاريش نداشتم . همينجوري ايستاده بودم كه يدفعه دستش رو كرد توپاچه شلوارمو و گفت : زنم مي شي ؟! يكي از كاسبها با تمسخر گفت : خانم اوناصلا حرف نميزنه كه . لاله ! دخترك با چشماي گشاد به كفاش خيره شد . مردمزير زيركي پوزخند ميزدن و پاچه هاي دختر رو ورنداز ميكردن . يكي از پسرهابه طرفداري از دخترك رو به كفاش كرد و گفت : تو دست زدي به پاي اين خانوم؟ كفاش كه با چشماي خيس و قرمز لبهاش رو گاز مي گرفت نگاه صورت دختر كرد وبعد سرش رو انداخت پايين و آروم گفت : خدا ميدونه خودش گفت ميخواد زنم بشه!! هيچكس نتونست حرفي بزنه ...... و فردا صبح ماموراي شهرداري دكه پوسيدهچوبي رو از اونجا بردند .
 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
گرگ و پیرزن
--------------

گرگی برای یافتن غذا بسیار تلاش کرد و نیم روز سپری شد اما هیچ غذایینیافت . به طور اتفاقی از کناره خانه ای عبور می کرد که صدای گریه کودکیرا شنید و سپس صدای پیرزنی به گوش رسید که به کودک می گفت :
" گریه نکن ، اگر حرف های مرا گوش نکنی ، تو را بیرون می اندازم تا خوراک گرگ شوی.

گرگ از شنیدن حرف های پیرزن بسیار خوشحال شد ، سپس در پشت خانه چمباتمهزده و در انتظار نشست تا اینکه آفتاب غروب کرد ، اما پیرزن کودک را بهبیرون از خانه نینداخت . شامگاهان گرگ حوصله خود را از دست داد . به مقابلخانه آمد و مترصد فرصت بود تا به کسی حمله کند ؛ اما دوباره صدای پیرزن راشنید :
" بخواب عزیزم ، نترس ، اگر گرگ بیاید ، او را می کشم و پس از جوشاندن گوشتش آن را می خوریم."

گرگ که خیلی ترسیده بود بی درنگ پا به فرارگذارد . همسایه گرگ از او راجعبه این روز پرسید و گرگ با یاس گفت که پیرزنی عجیب و غریب دیدم که اصلامشخص نبود چه می گوید و نمی شد روی حرفش حساب کرد . به همین سبب تمام روزهیچ چیزی برای خوردن نیافتم ، اما خوشبختانه توانستم در نهایت پا به فراربگذارم!"
 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
حيله ى چوپان
----------------

خرس ها ، گرگها و روباه ها همواره به گله های گوسفند حمله می کنند وگوسفندان همیشه از این موضوع در هراس هستند . چوپان یکی از این گله هاروزی تصمیم گرفت با این حیوانات مقابله کند .
وی به گوسفندان گفت که می خواهد از خرس ، گرگ و یا روباه دعوت کند کهمسئولیت چوپانی گله را بر عهده گیرد . گوسفندان از این تصمیم متعجب شدند وموضوع را نمی فهمیدند . اما چوپان گله علت برای آنان توضیح نداد .

وی این خبر را به گوش خرس ، گرگ و روباه رساند . خرس ، گرگ و روباهبا شنیدن این خبر بسیار خوشحال شدند . زیرا اگر مسئولیت پیشاهنگی گله رابر عهده می گرفتند ، می توانستند همه گوسفندها را بخورند . اما چه کسیبرای مقام پیشاهنگی مناسب است ؟

خرس فکری کرد و گفت : من بسیار قوی هستم . سهم من بیشتر از دیگران است. پسباید من عهده دار این مسئولیت باشم . گرگ گفت : من بسیار وحشی و درندههستم و بیشتر از خرس و روباه گوسفتند شکار کرده ام . سهم من بیشتر از آناناست و من باید پیشاهنگ گله گوسفندها باشم . روباه نیز گفت : من بسیار باهوش هستم . چاره اندیشی های زیادی کرده ام . نقش من مهمتر از خرس و گرگاست و من باید رهبر گله گوسفندها شوم .

این مساله باعث دعوای خرس ، گرگ و روباه شد و خرس تصمیم گرفت با زور،گرگ و روباه را از بین ببرد . سپس فرصت را غنیمت شمرده و به گرگ حمله کردو گردن گرگ را به دندان گرفت و قطع کرد . در همین موقع ، روباه چاره ایاندیشید . روی یک دام پوشیده از شاخه های درختان رفت و وانمود کرد که رویآنها خوابیده است . روباه بسیار سبک بود و به داخل دام نمی افتاد . خرس بادیدن روباه ، ناگهان به او حمله کرد . اما روباه با سرعت از روی دام کناررفت و خرس به داخل آن افتاد . سرانجام فقط روباه باقی ماند . اما اینحیوان دیگر تهدیدی برای گله های گوسفند نبود . گوسفندان نیز نهائتا به اینحیله چوپان پی بردند.

منبع:
CRI online
 

*زهره*

مدیر بازنشسته
کاربر ممتاز
مردی ثروتمند وجود داشت که همیشه پر از اضطراب و دلواپسی بود. با اینکه از همه ثروتهای دنیا بهره مند بود،هیچ گاه شاد نبود.او خدمتکاری داشت که ایمان درونش موج می زد. روزی خدمتکار وقتی دید مرد تا حد مرگ نگران است به او گفت:

((ارباب،آیا حقیقت دارد که خداوندپیش از بدنیا آمدن شما جهان را اداره می کرد؟))
او پاسخ داد:((بله))
خدمتکار پرسید:....
((آیا درست است که خداوند پس از آنکه شما دنیا را ترک کردید آنرا همچنان اداره می کند؟))
ارباب دوباره پاسخ داد:((بله))
خدمتکار گفت:
((پس چطور است به خدا اجازه بدهید وقتی شما در این دنیا هستید او آنرا ادره کند؟))

به او اعتماد کن ، وقتی تردیدهای تیره به تو هجوم می آورند
به او اعتماد کن ، وقتی که نیرویت کم است
به او اعتماد کن ، زیرا وقتی به سادگی به او اعتماد کنی
اعتمادت سخت ترین چیزها خواهد بود...
 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
او فرشته اي بود کوچک و زيبا


درِ مطب دکتر به شدت به صدا درآمد. دکتر گفت در را شکستی! بيا تو. در بازشد و دختر کوچولوی نه ساله ای که خيلی پريشان بود به طرف دکتر دويد و گفت: آقای دکتر! مادرم! مادرم! و در حالی که نفس نفس ميزد ادامه داد : التماسميکنم با من بياييد، مادرم خيلی مريض است. دکتر گفت : بايد مادرت را اينجابياوری، من برای ويزيت به خانه کسی نميروم. دختر گفت : ولی دکتر، مننميتوانم، اگر شما نياييد او ميميرد! و اشک از چشمانش سرازير شد.
دل دکتر به رحم آمد و تصميم گرفت همراه او برود. دختر، دکتر را به طرفخانه راهنمايی کرد، جايی که مادر بيمارش در رختخواب افتاده بود. دکتر شروعکرد به معاينه و توانست با آمپول و قرص، تب او را پايين بياورد و نجاتشدهد. او تمام شب را بر بالين زن ماند، تا صبح که علايم بهبودی در او ديدهشد. زن به سختی چشمانش را باز کرد و از دکتر به خاطر کاری که کرده بودتشکرکرد. دکتر به او گفت : بايد از دخترت تشکر کنی، اگر او نبود حتماًميمردی! مادر با تعجب گفت : ولی دکتر، دختر من سه سال است که از دنيارفته! و به عکس بالای تختش اشاره کرد. پاهای دکتر از ديدن عکس روی ديوارسست شد. اين همان دختر بود! يک فرشته کوچک و زيبا.....
 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
اگر شرايط مردم را درک کنى به نظرت بى منطق نمى رسند
-------------------------------------------------------------------


جان دوست صمیمی جک در سر راه مسافرتشان به منهتن پس از سفارش صبحانه دررستوران به جک گفت: یک لحظه منتظر باش می روم یک روزنامه بخرم.


پنج دقیقه بعد، جان با دست خالی برگشت. در حالی که غرغر می کرد، با ناراحتی خودش را روی صندلی انداخت.
جک از او پرسید: چی شده؟

جان جواب داد: به روزنامه فروشی رو به رو رفتم. یک روزنامه صبح برداشتم وده دلار به صاحب دکه دادم. منتظر بقیه پول بودم، اما او به جای این کهپولم را برگرداند، روزنامه را هم از بغلم در آورد. به من گفت الان سرمخیلی شلوغ است و نمی توانم برای کسی پول خرد کنم. فکر کرد من به بهانهخریدن یک روزنامه می خواهم پولم را خرد کنم. واقعم عصبانی شدم. جان درتمام مدت خوردن صبحانه از صاحب روزنامه فروشی شکایت می کرد و غر می زد کهاو مرد بی ادبی است. جک در حالی است که دوستش را دلداری می داد، حرفی نمیزد. بعد از صبحانه به جان گفت که یک لحظه منتظر باشد و بعد خودش به همانروزنامه فروشی رفت.

وقتی به آنجا رسید، با لبخندی به صاحب روزنامه فروشی گفت: آقا، ببخشید،اگر ممکن است کمکی به من کنید. من اهل اینجا نیستم. می خواهم نیویورکتایمز بخرم اما پول خرد ندارم. فقط یک ده دلاری دارم. معذرت می خواهم، میبینم که سرتان شلوغ است و وقتتان را می گیرم.

صاحب روزنامه فروشی در حالی که به کارش ادامه می داد یک روزنامه به جک دادو گفت: بیا، قابل نداره. هر وقت پول خرد داشتی، پولش را به من بده.

وقتی که جک با غنیمت جنگی اش برگشت، جان در حالی که از تعجب شاخ در آوردهبود پرسید: مگر یک نفر دیگر به جای صاحب روزنامه فروشی در آنجا بود ؟!

جک خندید و به دوستش گفت: دوست عزیزم، اگر قبل از هر چیز دیگران را درککنی، به آسانی می بینی که دیگران هم تو را درک خواهند کرد ولی اگر همیشهمنتظر باشی که دیگران درکت کنند، خوب، دیگران همیشه به نظرت بی منطق میرسند. اگر با درک شرایط مردم از آنها تقاضایی بکنی، به راحتی برآورده میشود.

منبع:
CRI Online
 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
سالها بود كه تو اون دكه كوچولوي سر خيابون زندگيميكرد . يه دكه كوچولو كه چوباش از بس بارون خورده بودن داشتن ميپوسيدن .و عجيب بود كه تو اين همه سال هيچ كس سراغش نيومده بود كه از اون لونه سگبندازدش بيرون و بفرستدش يه جاي ديگه . كسي دلش نميومد . وقتي با اونچشماي كج و كوله كه از روشني شبيه چشم گربه بود خيره ميشد به صورت مامورايشهرداري و با ايما و اشاره بهشون واكس مجاني تعارف ميزد . اونا همنميتونستن عذرش رو بخوان . يا شايد هم به خاطر حق آب و گلي بود كه تو اونهمه سالي كه اونجا بود بهش ميدادن . بهرحال كسي كه شكايتي نداشت . اونبدبخت هم كاري به كسي نداشت . حرف كه نميزد . صداي ديگرون رو كه كه بعضيوقتا سر به سرش ميذاشتن نميشنيد كه بخواد جواب بده . تازه دور دوخت كردنرو هم خوب بلد بود و تو اون حوالي كسي پاشنه كفشاي زنونه رو هم به خوبياون جا نمينداخت . دخترها كه عشقشون بود و اون . كه پاشون رو بذارن رويجعبه و سعي كنن پاچه شلوارشون تا جايي كه ميشه بره بالا . اونوقت با عشوهميگفتن : مُشتبئ ! چقدر ميگيري اينو درست كني ؟! بعد چشماي هيز و لب لوچهآويزون مجتبي رو كه ساق پاهاي سفيدشون رو با نگاهش ميليسيد به هم نشونميدادن و غش غش ميخنديدن . ميگفتن : مُشتبئ . نميخواي من زنت بشم ؟ ومجتبي بدون اينكه چيزي بشنوه كفشها رو ميذاشت روي سندان و با ميخ پاشنه هارو ميكوبيد و ...

دخترك در حالي كه از ترس نميتونست درست حرف بزنه با وحشت جيغ ميكشيد : بيشرف . آشغال . خيلي كثافتي . بي شرف . كثافت . آشغال ... مردم با حيرتچندتا پسر جووني رو كه داشتن با مشت و لگد كفاش رو له ميكردن نگاه ميكردن. پسرها ول نبودن . انگار خيلي براشون مهم بود كه همه بفهمن خيلي زور دارن. چندتا كاسب اومدن جلو اونا رو كشيدن عقب . دخترك بلند و بريده بريدهطوريكه انگار داره براي دوستش توضيح ميده مي گفت :

به خدا من كاريش نداشتم . همينجوري ايستاده بودم كه يدفعه دستش رو كرد توپاچه شلوارمو و گفت : زنم مي شي ؟! يكي از كاسبها با تمسخر گفت : خانم اوناصلا حرف نميزنه كه . لاله ! دخترك با چشماي گشاد به كفاش خيره شد . مردمزير زيركي پوزخند ميزدن و پاچه هاي دختر رو ورنداز ميكردن . يكي از پسرهابه طرفداري از دخترك رو به كفاش كرد و گفت : تو دست زدي به پاي اين خانوم؟ كفاش كه با چشماي خيس و قرمز لبهاش رو گاز مي گرفت نگاه صورت دختر كرد وبعد سرش رو انداخت پايين و آروم گفت : خدا ميدونه خودش گفت ميخواد زنم بشه!! هيچكس نتونست حرفي بزنه ...... و فردا صبح ماموراي شهرداري دكه پوسيدهچوبي رو از اونجا بردند .
 

n30e

عضو جدید
- هميشه کسانى که خدمت می‌کنند را به ياد داشته باشيد

در روزگارى که بستنى با شکلات به گرانى امروز نبود، پسر ١٠ ساله‌اى واردقهوه فروشى هتلى شد و پشت ميزى نشست.. خدمتکار براى سفارش گرفتن سراغش رفت.

- پسر پرسيد: بستنى با شکلات چند است؟

- خدمتکار گفت: ٥٠ سنت
پسر کوچک دستش را در جيبش کرد، تمام پول خردهايش را در آورد و شمرد. بعد پرسيد:
- بستنى خالى چند است؟
خدمتکار با توجه به اين که تمام ميزها پر شده بود و عده‌اى بيرون قهوه فروشى منتظرخالى شدن ميز ايستاده بودند، با بی‌حوصلگى گفت:
- ٣٥ سنت
- پسر دوباره سکه‌هايش را شمرد و گفت:
- براى من يک بستنى بياوريد.
خدمتکار يک بستنى آورد و صورت‌حساب را نيز روى ميز گذاشت و رفت. پسر بستنى را تمام کرد، صورت‌حساب را برداشت و پولش را به صندوق‌دار پرداخت کرد و رفت. هنگامى که خدمتکار براى تميز کردن ميز رفت، گريه‌اش گرفت. پسر بچه روى ميز در کنار بشقاب خالى، ١٥ سنت براى او انعام گذاشته بود.
يعنى او با پول‌هايش می‌توانست بستنى با شکلات بخورد امّا چون پولى براى انعام دادن برايش باقى نمی‌ماند، اين کار را نکرده بود و بستنى خالى خورده بود.

-----------------------------------------------
 

n30e

عضو جدید
- مانعى در مسير

در روزگار قديم، پادشاهى سنگ بزرگى را که در يک جاده اصلى قرار داد.. سپس درگوشه‌اى قايم شد تا ببيند چه کسى آن را از

جلوى مسير بر می‌دارد. برخى ازبازرگانان ثروتمند با کالسکه‌هاى خود به کنار سنگ رسيدند، آن را دور زدند و به راه خود ادامه

دادند. بسيارى از آن‌ها نيز به شاه بد و بيراه گفتند که چرا دستور نداده جاده را باز کنند. امّا هيچ يک از آنان کارى به سنگ نداشتند...

سپس يک مرد روستايى با بار سبزيجات به نزديک سنگ رسيد. بارش را زمين گذاشت و شانه‌اش را زير سنگ قرار داد و سعى

کرد که سنگ را به کنار جاده هل دهد. او بعد از زور زدن‌هاو عرق ريختن‌هاى زياد بالاخره موفق شد. هنگامى که سراغ بار

سبزيجاتش رفت تا آن‌هارا بر دوش بگيرد و به راهش ادامه دهد متوجه شد کيسه‌اى زير آن سنگ در زمين فرورفته است. کيسه را باز کرد پر از سکه‌هاى طلا بود و يادداشتى از جانب شاه که اين سکه‌ها مال کسى است که سنگ را از جاده کنار بزند. آن مرد روستايى چيزى را می‌دانست که بسيارى از ما نمی‌دانيم!
.
هر مانعى، فرصتى
 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
جنگ و صلح
--------------

دو کشور بودند که که سالها درگیری مرزی داشتند . روزی از روزها ، ژنرالکشور اول با یک دوربین در حال شناسایی ایستگاه ارتش کشور دوم بود . ناگهانمتوجه شد که نفرات ارتش کشور دوم به غیر از چند سرباز که سر کشیک بودند ،در میدانی جمع شده و چند دکتر با عجله ماده ای را به سربازان تزریق میکنند .

ژنرال متعجب شد و در این اندیشه فرو رفت که مگر دشمن می خواهد وارد جنگمیکروبی شود که سربازانش را مایه کوبی می کند ؟ ژنرال دو باره با دوربیننگاه کرد . ولی این بار دید که به سربازان کشور دوم ماده ای تزریق نشدهاست . بلکه آنان خون جمع آوری می کنند . با این حال فکر کرد که جمع کردنخون چه فایده ای دارد ؟ چندی نگذشت که ژنرال اطلاعاتی از جاسوس خود درکشور دوم به دست آورد مبنی بر اینکه در دهکده ای در محل استقرار ارتش کشوردوم یک زن در شرف زاییدن بود . اما خون زیادی از او رفته بود و زن و بچهاش در وضع خطرناکی قرار داشتند و بی درنگ باید به آنها خون می رسید . ولیگروه خونى این خانم از نوع کمیاب بود و در بیمارستان اصلا وجود نداشت . بههمین سبب ، ژنرال کشور دوم قاطعانه تصمیم گرفت از سربازان ارتش خود خونجمع کند تا گروه خونی آنها آزمایش شود . در پایان این اطلاعات جاسوسی آمدهاست : حالا فرصت خوبی برای حمله به کشور دوم است . ژنرال کشور اول فکریکرد و ناگهان دستور داد : برای کاهش خطر ارتش 20 کیلومتر عقب نشینی کند .زیرا او نمی خواست در این موقع با کشور دوم بجنگد .

ژنرال پس از عقب نشینی ارتش ، بی درنگ از دکتر خواست گروه خون 30 هزارافسر و سرباز تحت رهبرى وی و مردم محلی را آزمایش و "ار هاش" کمياب راپیدا کند . یک ساعت بعد ، در ارتش کشور اول ، سربازی با این گروه خونیپیدا شد . پس ژنرال کسی را اعزام کرد که با ماشین این سرباز را به کشوردوم بفرستد . زن کشور دوم نجات پيدا کرد و بطور موفقیت آمیز دو فرزند دخترو پسر دو قلو به دنیا آورد.

با شنیدن این خبر ، شور و شادی در مرزهای دو کشور حکمفرما شد . ژنرال کشوردوم پس از پذيرايى عالى، شخصا با احترام بسيار سرباز کشور اول را به خارجاز مرز فرستاد . به دنبال آن ، ژنرال کشور اول بهترین سيسمونى نوزاد درکشور خود را به دو قلوها اهدا کرد و ژنرال کشور دوم بهترین داروی تقويتىرا به سربازی که خون داده بود ، تحویل داد . ژنرال های دو کشور هم دوقلوها را " جنگ " و " صلح " نامگذاری کردند


این موضوع سبب شد تا مدتی در مرزهای دو کشور خنده به جای صدای گلوله به گوش رسد .

اما چند سال بعد ، به علتی نامعلوم ، دو کشور دو باره به نبرد پرداختند .در یکی از این نبردها ، بمبی در خانه جنگ و صلح افتاد و صلح جان داد


از آن به بعد ، هر سال در روز در گذشت صلح ، جنگ به آرامگاه صلح می رود وگلی تقدیم می کند . مردم هم همراه با او برای صلح دعا می کنند.
 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
پادشاهي مي خواست نخست وزيرش را انتخاب كند. چهار انديشمند بزرگ كشور فراخوانده شدند.
آنان را در اتاقي قرار دادند و پادشاه به آنان گفت كه: «در اتاق به روي شما بسته خواهد شد
و قفل اتاق، قفلي معمولي نيست و با يك جدول رياضي باز خواهد شد، تا زماني كه آن جدول را حل نكنيد
نخواهيد توانست قفل را باز كنيد. اگر بتوانيد مسئله را حل كنيد مي توانيد در را باز كنيد و بيرون بياييد».

پادشاه بيرون رفت و در را بست. سه تن از آن چهار مرد بلافاصله شروع به كار كردند. اعدادي روي قفل
نوشته شده بود، آنان اعداد را نوشتند و با آن اعداد، شروع به كار كردند.

نفر چهارم فقط در گوشه اي نشسته بود. آن سه نفر فكر كردند كه او ديوانه است. او با چشمان بسته در
گوشه اي نشسته بود و كاري نمي كرد. پس از مدتي او برخاست، به طرف در رفت، در را هل داد،
باز شد و بيرون رفت!

و آن سه تن پيوسته مشغول كار بودند. آنان حتي نديدند كه چه اتفاقي افتاد!
كه نفر چهارم از اتاق بيرون رفته.

وقتي پادشاه با اين شخص به اتاق بازگشت، گفت: «كار را بس كنيد. آزمون پايان يافته.
من نخست وزيرم را انتخاب كردم». آنان نتوانستند باور كنند و پرسيدند:
«چه اتفاقي افتاد؟ او كاري نمي كرد، او فقط در گوشه اي نشسته بود. او چگونه توانست
مسئله را حل كند؟» مرد گفت: «مسئله اي در كار نبود. من فقط نشستم و نخستين
سؤال و نكته ي اساسي اين بود كه آيا قفل بسته شده بود يا نه؟ لحظه اي كه اين احساس
را كردم فقط در سكوت مراقبه كردم. كاملأ ساكت شدم و به خودم گفتم كه از كجا شروع كنم؟
نخستين چيزي كه هر انسان هوشمندي خواهد پرسيد اين است كه آيا واقعأ مسأله اي وجود دارد،
چگونه مي توان آن را حل كرد؟ اگر سعي كني آن را حل كني تا بي نهايت به قهقرا خواهي رفت؛
هرگز از آن بيرون نخواهي رفت. پس من فقط رفتم كه ببينم آيا در، واقعأ قفل است يا نه
و ديدم قفل باز است».

پادشاه گفت: «آري، كلك در همين بود. در قفل نبود. قفل باز بود. من منتظر بودم
كه يكي از شما پرسش واقعي را بپرسد و شما شروع به حل آن كرديد؛ در همين جا نكته
را از دست داديد. اگر تمام عمرتان هم روي آن كار مي كرديد نمي توانستيد آن را حل كنيد.
اين مرد، مي داند كه چگونه در يك موقعيت هشيار باشد. پرسش درست را او مطرح كرد».

این دقیقا مشابه وضعیت بشریت است، چون این در هرگز بسته نبوده است!
خدا همیشه منتظر شماست.انسان مهم ترین سوال را از یاد برده است... و سوال این است:


"من که هستم...!؟"
 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
روز قسمت بود. خدا هستي را قسمت مي کرد
خدا گفت:چيزي از من بخواهيد, هر چه که باشد, شما را خواهم داد. سهمتان را از هستي طلب کنيد که خدا بسيار بخشنده است
و هر که آمد, چيزي خواست؛ يکي بالي براي پريدن, ديگري پايي براي دويدن.يکي جثه اي بزرگ خواست و آن يکي چشماني تيز. يکي دربار را انتخاب کرد ويکي آسمان را
در اين ميان کرمي کوچک جلو آمد و به خدا گفت :خدايا, من چيز زيادي از اينهستي نمي خواهم. نه چشماني تيز و نه جثه اي بزرگ, نه بالي و نه پايي, نهآسمان و نه دريا
تنها کمي از خودت, تنها کمي از خودت به من بده
و خدا کمي نور به او داد
نام او کرم شب تاب شد
خدا گفت:آن که نوري با خود دارد, بزرگ است. حتي اگر به قدر ذره اي باشد.تو حالا همان خورشيدي که گاهي زير برگي کوچک پنهان ميشوي. و رو به ديگرانگفت:کاش مي دانستيد که اين کرم کوچک بهترين را خواست, زيرا که از خدا جزخدا نبايد خواست
هزاران سال است که اوروي دامن هستي مي تابد. وقتي ستاره اي نيست, چراغ کرمشب تاب روشن است و کسي نمي داند که اين همان چراغي است که روزي خدا آن رابه کرمي کوچک بخشيده است
 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
یكروز آموزگار از دانش آموزانی كه در كلاس بودند پرسید:آیا می توانید راهیغیر تكراری برای بیان عشق،بیان كنید؟برخی از دانش آموزان گفتند با "بخشیدن"عشقشان را معنا می كنند.برخی "دادن گل و هدیه" و "حرف های دلنشین"را راهبیان عشق عنوان كردند.شماری دیگر هم گفتند "با هم بودن در تحمل رنجها ولذت بردن از خوشبختی "را راه بیان عشق می دانند.

در آن بین پسری برخاست و پیش از اینكه شیوه ی دلخواه خود را برای ابرازعشق بیان كند،داستان كوتاهی تعریف كرد:یك روز زن و شوهر جوانی كه هر دوزیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند.آنان وقتی به بالایتپه رسیدند در جا میخكوب شدند.

یك قلاده ببر بزرگ،جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود.شوهر ،تفنگ شكاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود.

رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر،جرات كوچكترین حركتینداشتند.ببر،آرام به طرف آنان حركت كرد.همان لحظه مرد زیست شناس فریادزنان فرار كرد و همسرش را تنها گذاشت.بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چنددقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید.ببر رفت و زن زنده ماند.

داستان كه به اینجا رسید دانش آموزان شروع كردند به محكوم كردن آن مرد.

راوی پرسید:آیا می دانید آن مرد در لحظه های آخر زندگیش چه فریاد می زد؟

بچه ها حدس زدند از همسرش معذرت خواسته كه او را تنها گذاشته است!

راوی جواب داد:نه!آخرین حرف مرد این بود كه"عزیزم،تو بهترین مونسم بودی.از پسرمان خوب مواظبت كن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود."

قطره های بلورین اشك،صورت راوی را خیس كرده بود كه ادامه داد :همه ی زیستشناسان می دانند ببر فقط به كسی حمله می كند كه حركتی انجام می دهد یافرار می كند .پدر من در آن لحظه ی وحشتناك ،با فداكردن جانش پیش مرگ مادرمشد و او را نجات داد.این صادقانه ترین و بی ریاترین راه پدرم برای بیانعشق خود به مادرم و من بود.
 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
داستان عاشقانه بسیار زیبا و گریه آور ” ارزش عشق ”






دختری بود نابینا که از خودش تنفر داشت
نه فقط از خود ، بلکه از تمام دنیا تنفر داشت اما یکنفر را دوست داشت
دلداده اش را “ با او چنین گفته بود :

« اگر روزی قادر به دیدن باشم حتی اگر فقط برای

یک لحظه بتوانم دنیا را ببینم عروس تو و رویاهای تو خواهم شد »

و چنین شد که آمد آن روزی که یک نفر پیدا شد

که حاضر شود چشمهای خودش را به دختر نابینا بدهد

و دختر آسمان را دید و زمین را ، رودخانه ها و درختها را

آدمیان و پرنده ها را و نفرت از روانش رخت بر بست
دلداده به دیدنش آمد و یاد آورد وعده دیرینش شد :
« بیا و با من عروسی کن ببین که سالهای سال منتظرت مانده ام »

دختر برخود بلرزید و به زمزمه با خود گفت :

« این چه بخت شومی است که مرا رها نمی کند ؟ »
دلداده اش هم نابینا بود

و دختر قاطعانه جواب داد : قادر به همسری با او نیست

دلداده رو به دیگر سو کرد که دختر اشکهایش را نبیند

و در حالی که از او دور می شد گفت

« پس به من قول بده که مواظب چشمانم باشی . . .»

دوستان خوبم :

هستند کسانی که فقط به آن اندازه که به شما احتیاج دارند
به شما احترام میگذارند ، و چه سخت است . . .
باخت زندگی ، باخت عشق . . .

به خاطر . . . ؟
 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
داستان غم انگیز قرار:
نشسته بودم رو نیمکتِ پارک، کلاغها را میشمردم تا بیاید. سنگ میانداختمبهشان. میپریدند، دورتر مینشستند. کمی بعد دوباره برمیگشتند، جلوم رژهمیرفتند. ساعت از وقتِ قرار گذشت. نیامد. نگران، کلافه، عصبی شدم. شاخهگلیکه دستم بود سَرْ خَم کرده داشت میپژمرد.
طاقتم طاق شد. از جام بلند شدم ناراحتیم را خالی کردم سرِ کلاغها.
گل را هم انداختم زمین، پاسارَش کردم. گَند زدم بهش. گلبرگهاش کَنده، پخش،لهیده شد. بعد، یقهی پالتوم را دادم بالا، دستهام را کردم تو جیبهاش، راهمرا کشیدم رفتم. نرسیده به درِ پارک، صِداش از پشتِ سر آمد.
صدای تندِ قدمهاش و صِدای نَفَس نَفَسهاش هم.
برنگشتم به رووش. حتی برای دعوا، مُرافعه، قهر. از در خارج شدم. خیابان رابه دو گذشتم. هنوز داشت پُشتم میآمد. صدا پاشنهی چکمههاش را میشنیدم.میدوید صِدام میکرد.
آنطرفِ خیابان، ایستادم جلو ماشین. هنوز پُشتَم بِش بود. کلید انداختَم دررا باز کنم، بنشینم، بروم. برای همیشه. باز کرده نکرده، صدای بووق – ترمزیشدید و فریاد – نالهای کوتاه ریخت تو گوشهام – تو جانم.
تندی برگشتم. دیدمش. پخشِ خیابان شده بود. بهروو افتاده بود جلو ماشینی کهبِش زده بود و رانندهش هم داشت توو سرِ خودش میزد. سرش خورده بود رووآسفالت، پُکیده بود و خون، راه کشیده بود میرفت سمتِ جوویِ کنارِ خیابان.
ترسخورده – هول دویدم طرفش. بالا سرش ایستادم.
مبهوت.
گیج.
مَنگ.
هاج و واج نِگاش کردم.
توو دستِ چپش بستهی کوچکی بود. کادو پیچ. محکم چسبیده بودش. نِگام رفتماند روو آستینِ مانتوش که بالا شده، ساعتَش پیدا بود. چهار و پنج دقیقه.نگام برگشت ساعتِ خودم را سُکید.
چهار و چهل و پنج دقیقه!
گیجْ – درب و داغانْ نِگا ساعتِ رانندهی بخت برگشته کردم. عدلْ چهار و پنج دقیقه بود!!
 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
روزی مرد کوری روی پله های ساختمانینشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود. روی تابلو نوشتهبود: من کور هستم لطفا کمک کنید. روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشتنگاهی به او انداخت فقط چند سکه در داخل کلاه بود. او چند سکه داخل کلاهانداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت آن رابرگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجارا ترک کرد.
عصر آنروز روزنامه نگار به آن محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر ازسکه و اسکناس شده است. مرد کور از صدای قدمهای او، خبرنگار را شناخت وخواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته بگوید، که بر روی آن چهنوشته است؟ روزنامه نگار جواب داد: چیز خاص و مهمی نبود، من فقط نوشته شمارا به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد.
مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است، ولی روی تابلوی او نوشته شده بود: امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم.
 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
روزی مجنون از سجاده شخصی عبور کرد
مرد نماز را شکست و گفت :
مردک! در حال راز و نیاز با خدا بودم تو چگونه این رشته را بریدی؟
مجنون لبخندی زد و گفت :
عاشق بنده ای هستم و تو را ندیدم، چگونه تو عاشق خدایی و مرا ندیدی؟!
 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
يك معلم رياضي که به يك پسر پنج ساله رياضي ياد مي*داد ازشپرسيد: اگر من بهت يك سيب و يك سيب و يكي بيشتر سيب بدهم تو چند تا سيبخواهي داشت؟ پسر بعد از چند ثانيه با اطمينان گفت: ۴ تا!
معلم نگرانشده انتظار يك جواب صحيح آسان رو داشت (۳). او نا اميد شده بود. او فكركرد “شايد بچه خوب گوش نكرده است” تكرار كرد: پسرم، خوب گوش كن. اگر من بهتو يك سيب و يك سيب ديگه و يكي بيشتر سيب بدهم تو چند تا سيب خواهي داشت؟
پسر كه در قيافه معلمش نوميدي مي*ديد دوباره شروع كرد به حساب كردن باانگشتانش در حاليكه او دنبال جوابي بود كه معلمش رو خوشحال كند تلاش اوبراي يافتن جواب صحيح نبود تلاشش براي يافتن جوابي بود كه معلمش را خوشحالكند. براي همين با تامل پاسخ داد “۴..″
نوميدي در صورت معلم باقي ماند. به يادش اومد كه این دانش آموز توت فرنگيرو دوست دارد. او فكر كرد شايد پسرك سيب رو دوست ندارد و براي هميننمي*تونه تمركز داشته باشه. در اين موقع او با هيجان فوق العاده و چشم*هايبرق*زده پرسيد: اگر من به تو يك توت فرنگي و يكي ديگه و يكي بيشتر توتفرنگي بدهم تو چند تا توت فرنگي خواهي داشت؟
معلم خوشحال بنظر مي*رسيد و پسرك با انگشتانش دوباره حساب كرد. هیچ فشاریروی او نبود اما روی معلم کمی وجود داشت. او می خواست رویکرد جدیدش بهموفقیت بیانجامد. دانش آموز با لبخندی توام با تامل جواب داد “۳؟″
حالا خانم معلم تبسم پيروزمندانه داشت. رویکردش موفق شده بود. او می خواستبه خودش تبريك بگه ولي يه چيزي مونده بود او دوباره از پسر پرسيد: اگر منبه تو يك سيب و يك سيب ديگه و يكي ديگه بيشتر سيب بدهم تو چند تا سيبخواهي داشت؟ پسرك فوري جواب داد “۴″!
خانم معلم مبهوت شده بود و با صداي گرفته و خشمگين پرسيد چطور ؟ آخه چطور؟پسرك با صداي پايين و با تامل پاسخ داد “براي اينكه من قبلا يك سيب دركيفم داشتم”

 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
روزي يک مرد ثروتمند ،

پسر بچه کوچکش را به يک ده برد تا به او نشان دهد مردمي که در آن جا زندگي مي کنند ،

چقدر فقير هستند.

آنها يک روز يک شب را در خانه محقر يک روستايي به سر بردند.

در راه بازگشت و در پايان سفر ، مرد از پسرش پرسيد :

نظرت درباره مسافرتمان چه بود؟

پسر پاسخ داد: عالي بود پدر …

پدر پرسيد: آيا به زندگي آنها توجه کردي؟

پسر پاسخ داد: فکر کنم.

پدر پرسيد : چه چيز از اين سفر ياد گرفتي؟

پسر کمي انديشيد و بعد به آرامي گفت :

فهميدم که ما در خانه ، يک سگ داريم و آنها ? تا .

ما در حياط مان فانوس هاي تزييني داريم و آنها ستارگان را دارند.

حياط ما به ديوارهايش محدود مي شود اما باغ آنها بي نهايت است.

در پايان حرف هاي پسر زبان مرد بند آمده بود ،

پسر اضافه کرد:

متشکرم پدر که به من نشان دادي ما واقعا چقدر فقير هستيم…
 

Similar threads

بالا