داستان هاي كوتاه

داستان هاي كوتاه

  • خوب بود

    رای: 33 91.7%
  • قابل نقد نیست اصلاً

    رای: 0 0.0%
  • متوسط

    رای: 3 8.3%

  • مجموع رای دهندگان
    36

طلا.

عضو جدید
ثروتمند و ماهیگیر


یک ثروتمند آمریکایی کنار یک دریاچه ایستاده بود و یک قایق کوچک ماهیگیری از کنارش رد می شد ٬ دید که داخل قایق چند ماهی صید شده است.

از ماهیگیر پرسید : چقدر طول کشید تا این چند ماهی را صید کنی ؟

ماهیگیر گفت : مدت خیلی کم.

مرد ثروتمند پرسید : چرا بیشتر صبر نکردی تا ماهی بیشتری گیرت بیاد ؟

ماهیگیر پاسخ داد : همین مقدار کافیست .

مرد ثروتمند پرسید : بقیه روز را چه می کنی ؟


ماهیگیر پاسخ داد :صبح ها به اندازه کافی می خوابم٬ به اندازه نیاز ماهیگیری می کنم٬ با بچه ها بازی می کنم٬با همسرم گپ می زنم٬ بعد می روم دهکده و با دوستانم گپ می زنم
مرد ثروتمند گفت : می خواهم به تو کمک کنم تا بیشتر ماهی بگیری تا با پولش قایق بزرگتری بخری و بعد با درآمد آن چند تا قایق دیگر را اضافه کنی٬ بعد به جای اینکه ماهی را به واسطه ها بفروشی خودت مستقیم به دست مشتری برسانی و درآمدت بیشتر شود سپس می توانی یک کارخانه راه بیاندازی و بعد روستای کوچکت را ترک کنی و بروی به شهر تا به کارهای مهم تری بپردازی .
ماهیگیر پرسید : این کار چقدر طول می کشد ؟
مرد ثروتمند پاسخ داد : 15 تا 20 سال !
ماهیگیر پرسید: که آخر چه کار کنم ؟
مرد ثروتمند پاسخ داد : که بروی به یک دهکده کوچک تا کمی ماهیگیری کنی٬ با بچه هایت بازی کنی ٬ با همسر خودت باشی و برای دوستانت وقت بگذاری...
ماهیگیر پاسخ داد : همین کاری که من الان می کنم !
با پول می شود خانه خرید ولی آشیانه نه ٬ رختخواب خرید ولی خواب نه ٬ ساعت خرید ولی زمان نه ٬ می توان مقام خرید ولی احترام نه ٬ می توان کتاب خرید ولی دانش نه ٬ دارو خرید ولی سلامتی نه و بالاخره می توان قلب خرید ولی عشق نه .
 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
مگسک


سروان نامه محرمانه فرماندهی راتا کرد و گذاشت توی جیب لباس پلنگی اش و از سنگر زد بیرون. خط آرام بود وآفتاب عمود می تابید. رفت سمت سنگر کمین. سرباز دستش را برد تا لبه کلاهآهنی.
گفت: «چه خبر؟»
سرباز گفت: «خیلی آرامه، قربان! شاید ...».
سروان لبخند زد: «یعنی مشکوکه، ها؟».
سرباز گفت: «بله، قربان!». .....
.....
سروان دست گذاشت روی شانه سرباز و چند بار آرام فشار داد و لبخند زد.سرباز نتوانست به چشم های سروان نگاه کند و زل زد به مگسک تفنگ.
سروان گفت: «می دونی ازت خوشم می یاد؟»
سرباز تند نگاهی انداخت به چشم های سروان و دوباره خیره شد به مگسک تفنگ.
سروان گفت: «تعجب می کنی، نه؟»
سرباز سکوت را بی احترامی می دانست. گفت: «نه، قربان!»
سروان زد روی شانه سرباز: «حق داری که تعجب کنی البته ... البته من همناچار بودم. من خیلی به حرف هات فکر کردم. با خودم گفتم خب این سرباز بااینکه چند سال از من کوچک تره ولی سؤال خوبی پرسیده. واقعاً ما توی خاکایران چه می کنیم؟»
سرباز به من و من افتاد: «اشتباه کردم، قربان! من دیگه ...».
سروان خندید: «نه، ابداً. من اشتباه کردم ...».
نوک سبیلش را جوید: «می خوام کمکت کنم که فرار کنی» و اشاره کرد به رو به رو.
چشم های سرباز داشت از حدقه می زد بیرون: «قر...قر...قربان!»
سروان تفنگ را از دست سرباز گرفت: «همین الان» و نگاهش را گرداند به سرتاسر خط: «بهترین وقته».
سرباز که کمی فاصله گرفت، سروان نوک مگسک را تنظیم کرد روی گردنش و سکوتخط را شکاند. سرباز به رو افتاد روی رمل های گرم و داغ. چند بار پوتینشروی رمل ها کشیده شد و تمام.
سروان نامه تا شده را از جیب لباس پلنگی اش بیرون آورد و بوسیدش و بی آنکه بازش کند، گذاشت سر جایش. متن نامه را از حفظ بود:
«هر نظامی ای که بتواند هر فرد در حال فرار به سوی دشمن را به قتل برساندو جسدش را تحویل دهد، توسط فرماندهی لشکر به یک درجه بالاتر ... .فرماندهی لشکر ... عمیدالرکن ماهرالرشید».
 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
روزی دختر جوانی وسط شهری ایستاده بود و ادعا می كرد كهزیباترین قلب را در تمام آن منطقه دارد ، جمعیت زیادی جمع شدند ، قلب اوكاملاً سالم بود و هیچ خدشه ای بر آن وارد نشده بود ، پس همه تصدیق كردندكه قلب او به راستی زیباترین قلبی است كه تاكنون دیده اند ،’

دختر جوان در كمال افتخار ، با صدایی بلندتر به تعریف از قلب خود پرداخت ،ناگهان پسر جوانی جلو جمعیت آمد و گفت : اما قلب تو به زیبایی قلب من نیست’،

دختر جوان و بقیه جمعیت به قلب پسر جوان نگاه كردند ، قلب او با قدرت تماممی تپید ، اما پر از زخم بود . قسمتهایی از قلب او برداشته شده و تكه هاییجایگزین آنها شده بود ، اما آنها به درستی جاهای خالی را پر نكرده بودند وگوشه هایی دندانه دندانه در قلب او دیده می شد ،’

در بعضی نقاط شیارهای عمیقی وجود داشت كه هیچ تكه ای آنها را پر نكرده بود، مردم با نگاهی خیره به او می نگریستند و با خود فكر می كردند كه این پسرجوان چطور ادعا می كند كه قلب زیباتری دارد ’،

دختر جوان به قلب پسر جوان اشاره كرد و خندید و گفت : تو حتماً شوخی میكنی ... قلبت را با قلب من مقایسه كن ، قلب تو ، تنها مشتی زخم و خراش وبریدگی است ،’

پسر جوان گفت : درست است قلب تو سالم به نظر می رسد ، اما من هرگز قلبم رابا قلب تو عوض نمی كنم ، می دانی ، هر زخمی نشانگر انسانی است كه من عشقمرا به او داده ام ، من بخشی از قلبم را جدا كرده ام و به او بخشیده ام ،گاهی او هم بخشی از قلب خود را به من داده است كه به جای آن تكه بخشیدهشده قرار داده ام ، اما چون این دو عین هم نبوده اند گوشه هایی دندانهدندانه در قلبم دارم كه برایم عزیزند ، چرا كه یادآور عشق میان دو انسانهستند ، بعضی وقتها بخشی از قلبم را به كسانی بخشیده ام اما آنها چیزی ازقلب خود به من نداده اند ، اینها همین شیارهای عمیق هستند ، گرچه دردآورند اما یادآور عشقی هستند كه داشته ام ، امیدوارم كه آنها هم روزیبازگردند و این شیارها عمیق را با قطعه ای كه من در انتظارش بوده ام ، پركنند ’،

پس حالا می بینی كه زیبایی واقعی چیست ؟

دختر جوان بی هیچ سخنی ایستاد در حالی كه اشك از گونه هایش سرازیر می شدبه سمت پسر جوان رفت ، از قلب جوان و سالم خود قطعه ای بیرون آورد و بادستهای لرزان به پسر جوان تقدیم كرد ، پسر جوان آن را گرفت و در قلبش جایداد و بخشی از قلب پیر و زخمی خود را به جای قلب دختر جوان گذاشت ، دخترجوان به قلبش نگاه كرد ، دیگر سالم نبود ، اما از همیشه زیباتر بود ، زیراكه عشق از قلب پسر جوان به قلب او نفوذ كرده بود ،’
 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
[h=2]پیرمرد عاشق - هرگز زود قضاوت نکن [/h]
پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب
دید.عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند.
پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: «باید ازت
عکسبرداری بشه تا جائی از بدنت آسیب و شکستگی ندیده باشه.»
پیرمرد غمگین شد، گفت عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست.
پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند.
زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم.
نمی خواهم دیر شود!
پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر می دهیم.
پیرمرد با اندوه گفت: خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد. چیزی را متوجه نخواهد شد!
حتی مرا هم نمی شناسد!
پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز
صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟
پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است...!
 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
[h=2]مادر[/h]
کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از پرسید می گویند که فردا مرا به زمین می فرستی اما
من به این کوچکی و ناتوانی چگونه می توانم برای زندگی آنجا بروم؟خداوند پاسخ داد از میان
فرشتگان بیشمارم یکی را برای تو در نظر گرفته اما و در انتظار توست و حامی و مراقب تو خواهد
بود.کودک همچنان مردد بود و ادامه داد : اما من اینجا در بهشت جز خندیدن و آواز و شادی کاری
ندارم.خداوند لبخند زد:فرشته تو برایت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد تو عشق او
را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود.
کودک ادامه داد:من چطور می توانم بفهمم که مردم چه می گویند در حالی که زبان آنها را
نمی دانم؟ خداوند او را نوازش کرد و گفت: فرشته تو زیباترین وشیرین ترین واژه هایی راکه ممکن
است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت
کنی. کودک با ناراحتی گفت: اما اگر بخواهم با تو صحبت کنم چه کنم؟
و خداوند برای این سوال هم پاسخی داشت: فرشته ات دستهای تو را در کنار هم قرار خواهد داد و
به تو می آموزد که چگونه دعا کنی .
کودک سرش را برگرداند و پرسید: شنیده ام در زمین انسانهای بد هم زندگی می کنند؛ چه کسی
از من محافظت خواهد کرد.
خدا گفت فرشته ات از تو محافظت خواهد کرد، حتی اگر به قیمت جانش هم تمام شود.
کودک ادامه داد: اما من همیشه به این دلیل که نمی توانم تو را ببینم غمگین خواهم بود.
خداوند لبخند زد و گفت: فرشته ات همیشه درباره من با تو صحبت خواهد کرد، اگر چه من همشه
در کنار تو هستم.
در آن هنگام، بهشت آرام بود اما صداهایی از زمین به گوش می رسید. کودک می دانست که
بزودی باید سفر خود را آغاز کند. پس سوال آخر را به آرامی از خداوند پرسید: خدایا، اگر باید هم اکنون
به دنیا بروم لااقل نام فرشته ام را به من بگو. خداوند او را نوازش کرد و پاسخ داد: نام فرشته ات
اهمیئت ندارد ولی می توانی او را مادر صدا کنی ...
 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
توی قصابی بودم که یه پیرزن اومد تو و یه گوشه وایستاد …
یه آقای خوش تیپی هم اومد تو گفت : ابرام اقا قربون دستت پنج کیلو فیله گوساله بکش عجله دارم …
آقای قصاب شروع کرد به بریدن فیله و جدا کردن اضافه هاش …
همینجور که داشت کارشو میکرد رو به پیرزن کرد گفت: چی مِخی نِنه ؟
پیرزن اومد جلو یک پونصد تومنی مچاله گذاشت تو ترازو گفت: هَمی ره گُوشت بده نِنه !
قصاب یه نگاهی به پونصد تومنی کرد گفت: پُونصَد تُومَن فَقَط اّشغال گوشت مِشِه نِنه … بُدُم؟
پیرزن یه فکری کرد گفت: بده نِنه!
قصاب آشغال گوشت های اون جوون رو می کند می ذاشت برای پیره زن …..
اون جوونی که فیله سفارش داده بود همینجور که با موبایلش بازی می کرد گفت: اینارو واسه سگت میخوای مادر؟
پیرزن نگاهی به جوون کرد گفت: سَگ؟
جوون گفت: اّره … سگ من این فیله هارو هم با ناز می خوره … سگ شما چجوری اینارو می خوره؟
پیرزن گفت: مُخُوره دیگه نِنه … شیکم گوشنه سَنگم مُخُوره …
جوون گفت: نژادش چیه مادر؟
پیرزنه گفت: بهش مِگن تُوله سَگِ دوپا نِنه …ایناره بره بچه هام ماخام اّبگوشت بار بیذارم !
جوونه رنگش عوض شد … یه تیکه از گوشتای فیله رو برداشت گذاشت رو آشغال گوشتای پیرزن …
پیرزن بهش گفت: تُو مَگه ایناره بره سَگِت نگیریفته بُودی؟
جوون گفت: چرا !
پیرزن گفت: ما غِذای سَگ نِمُخُورم نِنه … بعد گوشت فیله رو گذاشت اونطرف و اشغال گوشتاش رو برداشت و رفت !
قصابه شروع کرد به وراجی که: خوبی به این جماعت نیومده آقا … و از این خزعبلات …

و من همینجور مات مونده بودم !!
 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
مسئولینیک مؤسسه خیریه متوجه شدند که وکیل پولداری در شهرشان زندگی می‌کند و تاکنون حتی یک ریال هم به خیریه کمک نکرده است. پس یکی از افرادشان را نزداو فرستادند.
مسئول خیریه: آقای وکیل ما در مورد شما تحقیق کردیم و متوجه شدیم کهالحمدالله از درآمد بسیار خوبی برخوردارید ولی تا کنون هیچ کمکی به خیریهنکرده‌اید. نمی‌خواهید در این امر خیر شرکت کنید؟
وکیل: آیا شما در تحقیقاتی که در مورد من کردید متوجه شدید...

که مادرم بعد از یک بیماری طولانی سه ساله، هفته پیش درگذشت و در طول آنسه سال، حقوق بازنشستگی‌اش کفاف مخارج سنگین درمانش را نمی‌کرد؟
مسئول خیریه: (با کمی شرمندگی) نه، نمی‌دانستم. خیلی تسلیت می‌گویم.
وکیل: آیا در تحقیقاتی که در مورد من کردید فهمیدید که برادرم در جنگ هردو پایش را از دست داده و دیگر نمی‌تواند کار کند و زن و ۵ بچه دارد وسالهاست که خانه نشین است و نمی‌تواند از پس مخارج زندگیش برآید؟
مسئول خیریه: (با شرمندگی بیشتر) نه . نمی‌دانستم. چه گرفتاری بزرگی ...
وکیل: آیا در تحقیقاتتان متوجه شدید که خواهرم سالهاست که در یک بیمارستانروانی است و چون بیمه نیست در تنگنای شدیدی برای تأمین هزینه‌های درمانشقرار دارد؟
مسئول خیریه که کاملاً شرمنده شده بود گفت: ببخشید. نمی‌دانستم اینهمه گرفتاری دارید ...
وکیل: خوب. حالا وقتی من به اینها یک ریال کمک نکرده‌ام شما چطور انتظار دارید به خیریه شما کمک کنم؟
 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
[h=2]فرق عشق با ازدواج [/h]
شاگردی از استادش پرسید: عشق چست ؟
استاد در جواب گفت: به گندم زار برو و پر خوشه ترین شاخه را بیاور اما درهنگام عبور از گندم زار، به یاد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تاخوشه ای بچینی...
شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت.

استاد پرسید: چه آوردی ؟
با حسرت جواب داد:هیچ! هر چه جلو میرفتم، خوشه های پر پشت تر میدیدم و به امید پیداکردن پرپشت ترین، تا انتهای گندم زار رفتم.
استاد گفت: عشق یعنی همین...!
شاگرد پرسید: پس ازدواج چیست ؟

استاد به سخن آمد که : به جنگل برو و بلندترین درخت را بیاور اما به یاد داشته باش که باز هم نمی توانی به عقب برگردی...
شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت .
استاد پرسید که شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: به جنگل رفتم و اولیندرخت بلندی را که دیدم، انتخاب کردم. ترسیدم که اگر جلو بروم، باز هم دستخالی برگردم .
استاد باز گفت: ازدواج هم یعنی همین...!
و این است فرق عشق و ازدواج ...
 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
روزی مجنون از سجاده شخصی عبور کرد
مرد نماز را شکست و گفت :
مردک! در حال راز و نیاز با خدا بودم تو چگونه این رشته را بریدی؟
مجنون لبخندی زد و گفت :
عاشق بنده ای هستم و تو را ندیدم، چگونه تو عاشق خدایی و مرا ندیدی؟!
 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز


چه بی تابانه می خواهمت ...
دست در کوچه و بستر
حضور مانوس دست تو را می جوید.
 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
یكروز آموزگار از دانش آموزانی كه در كلاس بودند پرسید:آیا می توانید راهیغیر تكراری برای بیان عشق،بیان كنید؟برخی از دانش آموزان گفتند با "بخشیدن"عشقشان را معنا می كنند.برخی "دادن گل و هدیه" و "حرف های دلنشین"را راهبیان عشق عنوان كردند.شماری دیگر هم گفتند "با هم بودن در تحمل رنجها ولذت بردن از خوشبختی "را راه بیان عشق می دانند.

در آن بین پسری برخاست و پیش از اینكه شیوه ی دلخواه خود را برای ابرازعشق بیان كند،داستان كوتاهی تعریف كرد:یك روز زن و شوهر جوانی كه هر دوزیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند.آنان وقتی به بالایتپه رسیدند در جا میخكوب شدند.

یك قلاده ببر بزرگ،جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود.شوهر ،تفنگ شكاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود.

رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر،جرات كوچكترین حركتینداشتند.ببر،آرام به طرف آنان حركت كرد.همان لحظه مرد زیست شناس فریادزنان فرار كرد و همسرش را تنها گذاشت.بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چنددقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید.ببر رفت و زن زنده ماند.

داستان كه به اینجا رسید دانش آموزان شروع كردند به محكوم كردن آن مرد.

راوی پرسید:آیا می دانید آن مرد در لحظه های آخر زندگیش چه فریاد می زد؟

بچه ها حدس زدند از همسرش معذرت خواسته كه او را تنها گذاشته است!

راوی جواب داد:نه!آخرین حرف مرد این بود كه"عزیزم،تو بهترین مونسم بودی.از پسرمان خوب مواظبت كن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود."

قطره های بلورین اشك،صورت راوی را خیس كرده بود كه ادامه داد :همه ی زیستشناسان می دانند ببر فقط به كسی حمله می كند كه حركتی انجام می دهد یافرار می كند .پدر من در آن لحظه ی وحشتناك ،با فداكردن جانش پیش مرگ مادرمشد و او را نجات داد.این صادقانه ترین و بی ریاترین راه پدرم برای بیانعشق خود به مادرم و من بود.
 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
داستان عاشقانه بسیار زیبا و گریه آور ” ارزش عشق ”






دختری بود نابینا که از خودش تنفر داشت
نه فقط از خود ، بلکه از تمام دنیا تنفر داشت اما یکنفر را دوست داشت
دلداده اش را “ با او چنین گفته بود :

« اگر روزی قادر به دیدن باشم حتی اگر فقط برای

یک لحظه بتوانم دنیا را ببینم عروس تو و رویاهای تو خواهم شد »

و چنین شد که آمد آن روزی که یک نفر پیدا شد

که حاضر شود چشمهای خودش را به دختر نابینا بدهد

و دختر آسمان را دید و زمین را ، رودخانه ها و درختها را

آدمیان و پرنده ها را و نفرت از روانش رخت بر بست
دلداده به دیدنش آمد و یاد آورد وعده دیرینش شد :
« بیا و با من عروسی کن ببین که سالهای سال منتظرت مانده ام »

دختر برخود بلرزید و به زمزمه با خود گفت :

« این چه بخت شومی است که مرا رها نمی کند ؟ »
دلداده اش هم نابینا بود

و دختر قاطعانه جواب داد : قادر به همسری با او نیست

دلداده رو به دیگر سو کرد که دختر اشکهایش را نبیند

و در حالی که از او دور می شد گفت

« پس به من قول بده که مواظب چشمانم باشی . . .»

دوستان خوبم :

هستند کسانی که فقط به آن اندازه که به شما احتیاج دارند
به شما احترام میگذارند ، و چه سخت است . . .
باخت زندگی ، باخت عشق . . .

به خاطر . . . ؟
 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
عاشقانه…
کنار خیابون ایستاده بود
تنها ، بدون چتر ،
اشاره کرد مستقیم …
جلوی پاش ترمز کردم ،
در عقب رو باز کرد و نشست ،
آدمای تنها بهترین مسافرن برای یک راننده تنها ،
- ممنون
- خواهش می کنم …
حواسم به برف پاک کنای ماشین بود که یکی در میون کار می کردن و قطره های بارون که درشت و محکم خودشون می کوبوندن به شیشه ماشین ،
یک لحظه کوتاه کافی بود که همه چیز منو به هم بریزه ،
و اون لحظه ، لحظه ای بود که چشم های من صورتش رو توی آینه ماشین تماشا کرد ،
نفسم حبس شد ، پام ناخودآگاه چسبید روی ترمز ،
- چیزی شده ؟
چشمامو از نگاهش دزدیدم ،
- نه .. ببخشید ،
خودش بود ، شک نکردم ، خودش بود
بعد از ده سال ، بعد از ده سال …. خودش بود .
با همون چشم های درشت آهویی ، با همون دهن کوچیک و لبهای متعجب ،
با همون دندونای سفید و درشت که موقع خندیدنش می درخشید و چشمک می زد ،
خودش بود .
نبضم تند شده بود ، عرق سردی نشست روی تنم ، دیگه حواسم به هیچ چی نبود ،
می ترسیدم دوباره نگاهش کنم ، می ترسیدم از تلاقی نگاهم با نگاهش بعد از ده سال ندیدن هم ،
دستام و پاهام دیگه به حال خودشون نبودن ،
برف پاک کنا اصلا کار نمی کردن ، بارون بود و بارون ،
پرسید :
- مسیرتون کجاست ؟
گلوم خشک شده بود ،
سعی کردم چیزی بگم اما نمی شد ، با دست اشاره کردم .. مستقیم .
گفت : من میرم خیابون بهار ، مسیرتون می خوره ؟
به آینه نگاه نکردم ، سرمو ت****** دادم ،
صدای خودش بود ، صدای قشنگ خودش بود ،
قطره اشکم چکید ، چکید و چکید ، گرم بود ، داغ بود ، حکایت از یک داستان پرغصه داشت ،
به چشمام جراءت دادم ،
از پشت پرده اشک دوباره دیدمش ، داشت خیابونو نگاه میکرد ،
دهن کوچولوش مثل اون موقع ها نیمه باز بود ، به تعبیر من ، با حالت متعجبانه ،
چشماش مثل چشم بچه ها پر از سئوال ،
سرعت ماشینو کم کردم ، بغض بد جور توی گلوم می تپید ،
روسریش ، مثل همیشه که حواسش نبود ، سر خورد بود روی سرشو موهای مشکیش آشفته و شونه نشده روی پیشونیش رها بود ،
خاطره ها ، مثل سکانس های یک فیلم با دور تند ، از جلو چشمام عبور می کرد ،
به خدا خودش بود ،
به چشمای خودم نگاه کردم ، سرخ بود و خیس ،
خدا کنه منو نشناسه ، اگه بشناسم چی میشه ، آخه اینجا چیکار می کنه ؟ !
یعنی تنهاست ؟ ازدواج نکرده ؟ ازدواج کرده ؟ طلاق گرفته ؟ بچه نداره ؟ خدای من … خدای من ….
با لبش بازی می کرد ، مثل اونوقتا ، که من مدام بهش می گفتم ، اینقده پوست لبتو نکن دختر ، حیف این لبای قشنگت نیست ؟
و اون ، با همون شیطنت خاص خودش ، می خندید ، لج می کرد ،
به یک زن سی و هفت ساله نمی خورد ، توی چشم من ، همون دختر بیست و هفت ساله بود ، با همون بچه گیای خودش ، با همون خوشگلیای خودش ….
زمان به سرعت می گذشت ، قطره های اشک من انگار پایان نداشت ، بارون هم لجباز تر از همیشه ،
پشت چراغ قرمز ترمز کردم ،
به ساعتش نگاه کرد ،
روسریشو مرتب کرد ، به ناخناش نگاه کردم ، انگار هنوزم مراقب ناخناش نیست، دلم می خواست فریاد بکشم ، بغض داشت خفم می کرد ، کاش میشد از ماشینبزنم بیرون و تموم خیابون رو زیر بارون بدوم و داد بزنم ، قطره های عرق ازروی پیشونیم میچکید توی چشمام و با قطره های اشک قاطی میشد و می ریخت رویلباسم ، زیر بارون نرفته بودم اما .. خیس بودم، خیس ِ خیس …
چیکار باید می کردم ، بهش بگم ؟ بهش بگم منم کی ام ؟ برگردم و توی چشاشنگاه کنم ؟ دستامو بذارم روی گونه هاش ؟ می دونستم که منو خیلی زودمیشناسه ، مگه میشه منو نشناسه ،
نه .. اینکارو نمی تونم بکنم ، می ترسم ، همیشه این ترس لعنتی کارا رو خراب می کرد ،
توی این ده سال لحظه به لحظه توی زندگیم بود و … نبود ،
بود ، توی هر چیزی که اندک شباهتی بهش داشت ،
بود ، پر رنگ تر از خود اون چیز ، زیباتر از خود اون چیز ،
تنهاییم با جستجوی اون دیگه تنهایی نبود ، یه جور شیدایی بود ،
خل بودم دیگه ،
نرسیدم بهش تا همیشه دنبالش باشم ،
عاشقی کنم براش ،
میگفت : بهت نیاز دارم …
ساکت می موندم ،
میگفت : بیا پیشم ،
میگفتم : میام …
اما نرفتم ،
زمان برای من کند میگذشت و برای اون تند تر از همیشه ،
دلم می خواست بسوزم ،
شاید یه جور خود آزاری که البته بیشتر باعث آزار اون شد ،
قصه عشق من افسانه شد و معشوق من ، از دستم پرید ،
مثل پرنده کوچکی که دلش تاب سکوت درخت رو نداشت .
صدای بوق ماشین پشت سر، منو به خودم آورد ، چراغ سبز شده بود ،
آهسته حرکت کردم ، چشام چسبید روی آینه ، حریصانه نگاهش کردم ، حریصانه و بی تاب ،
چرا این اشکای لعنتی بس نمی کنن ،
آخه یه مرد چهل ساله که نباید اینقدر احساساتی باشه ،
یاد شبی افتادم که برای بدرقه من تا فرودگاه اومد ،
هردوروی صندلی عقب تاکسی نشسته بودیم ،
و اون تمام مسیر بهم نگاه می کرد ، اشک میریخت و با همون لبای قشنگ نیمه بازش ، چشم در چشم ، نگاهم می کرد ،
تا حالا اینقدر مهربونی رو یکجا توی هیچ چشمی ندیده بودم ،
چشماش عاشقانه و مادرانه ، با چشم های من مهربون بود .
شقیقه هام می سوخت ، احساس می کردم هر لحظه ممکنه سکته کنم ، قلبم عجیبتند می زد ، تند تر از همیشه ، تند تر از تمام مدتی که توی این ده سال میزد ،
- همینجا پیاد میشم .
پام چسبید روی ترمز ، چشمامو بستم ،
- بفرمایین …
دستشو آورده بود جلو ، توی دستش یک هزار تومنی بود و یک حلقه دور انگشتش ، قلبم ایستاد ،
با همه انرژیم سعی کردم حرفی بزنم ..
- لازم نیست ..
- نه خواهش می کنم …
پولو گذاشت روی صندلی جلو … صدای باز شدن در اومد
و بعد .. بسته شدنش .
خشکم زده بود ، حتی نمی تونستم سرمو ت****** بدم .
برای چند لحظه همونطور موندم ،
یکدفه به خودم اومدمو و درماشینو باز کردم ،
تصمیم خودم گرفته بود برای صدا کردنش ،
برای فریاد کردنش ،
برای تر******دن همه بغضم توی این ده سال ،
دیدمش … چند قدم مونده بود تا برسه به مردی که با چتر باز منتظرش بود ، و … دختربچه ای که زیر چتر ایستاده بود .
صدا توی گلوم شکست …
اسمش گره خورد با بغضم و ترکید .
قطره های سرد بارون و اشکهای تلخ و داغم با هم قاطی شد .
رفت ، رفتند توی خیابون بهار ، سه نفری ، زیر چتر باز …
دختر کوچولو دستشو گرفته بود ، صدای خنده شون از دور می اومد …
سر خوردم روی زمین خیس ،
صدای هق هق خودم بود که صدای خنده شون رو از توی گوشم پاک کرد …
مثل بچه ها زار زدم .. زار زدم …
منو بارون .. ، زار زدیم ،
اونقدر زار زدم تا سه نفریشون مثل نقطه شدن ،
به زحمت خودمو کشوندم توی ماشین ،
بوی عطرش ماشینو پر کرده بود ،
هزار تومنی رو از روی صندلی جلو برداشتم و بو کردم …
بوی عطر خودش بود ، بوی تنش ، بوی دستش ،
بعد از ده سال ، دوباره از دستش دادم ، اینبار پررنگ تر ، دردناک تر ، برای همیشه تر.
خل بودم دیگه ..
یعنی این نقطهء پایان بود برای عشق من ؟
نه ..
عاشق تر شده بودم
عاشق تر و دیوانه تر … چه کردی با من تو … چه کردی …
بارون لجبازانه تر می بارید
خیابان بهار ، آبی بود .
آبی تر از همیشه …
 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
شهسواريبه دوستش گفت: بيا به كوهي كه خدا آنجا زندگی مي كند برويم.ميخواهم ثابتكنم كه اوفقط بلد است به ما دستور بدهد، وهيچ كاري براي خلاص كردن ما اززير بار مشکلات نمي كند.
ديگري گفت: موافقم .اما من براي ثابت كردن ايمانم مي آيم .
وقتي به قله رسيدند ،شب شده بود. در تاريكي صدايي شنيدند:سنگهاي اطرافتان را بار اسبانتان كنيد وآنها را پايين ببريد
شهسوار اولي گفت:مي بيني؟بعداز چنين صعودي ،از ما مي خواهد كه بار سنگين تري را حمل كنيم.محال است كه اطاعت كنم !
ديگري به دستور عمل كرد. وقتي به دامنه كوه رسيد،هنگام طلوع بود و انوارخورشيد، سنگهايي را كه شهسوار مومن با خود آورده بود را روشن كرد. آنهاخالص ترين الماس ها بودند...



مرشد مي گويد:
تصميمات خدا مرموزند،اما همواره به نفع ما هستند .
 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
داستان درباره ی يک کوهنورد است که می خواست از بلندترين کوه ها بالا برود.اوپس از سال ها آماده سازی ماجراجويی خود را اغاز کرد.

ولی از انجا که افتخار کار را فقط برای خود می خواست تصميم گرفت به تنهايیاز کوه بالا برود.شب ،بلندی های کوه را در برگرفته بود و مرد هيچ چيز رانمی ديد. همه چيز سياه بود اصلا ديد نداشت ابر روی ماه و ستاره ها راپوشانده بود
همان طور که از کوه بالا می رفت پايش ليز خورد و از کوه پرت شد.در حال سقوط فقط لکه های سياه مقابل
چشمانش می ديد و احساس وحشتناک مکيده شدن به وسيله ی قوه جاذبه او را در خود می گرفت.

همچنان سقوط می کرد ، در ان لحظات تمام رويداد های خوب و بد زندگيش به يادش امد.اکنون فکر می کرد مرگ چقدر به وی نزديک است
ناگهان احساس کرد طنابی دور کمرش محکم شد و در ميان اسمان و زمين معلقماند.در اين لحظه چاره ای برايش نماند جز انکه فرياد بزند و از خدا کمکبخواهد...

خدايا کمکم کن...

ناگهان صدای پرطنينی از آسمان شنيده شد:
- چه می خواهی؟؟
- خداوندا مرا نجات بده...

- واقعا باور داری که می توانم تو را نجات دهم؟
- البته که باور دارم.
- حال طناب دور کمرت را باز کن...

بعد از يک لحظه سکوت...مرد تصميم گرفت با تمام نيرو طناب را بچسبد...
روز بعد گروهنجات جنازه ی مردی را که به طنابی اويزان بود و از شدت سرما يخ زده بودپيدا کردند در حالی که فاصله ی او تا زمين تنها يک متر بود...
 

mehryas

عضو جدید
کاربر ممتاز
وقتی 15 سالت بود و من بهت گفتم که دوستت دارم ...صورتت از شرم قرمز شد و سرت رو به زیر انداختی و لبخند زدی...
وقتی که 20 سالت بود و من بهت گفتم که دوستت دارم
سرت رو روی شونه هام گذاشتی و دستم رو تو دستات گرفتی انگار از این که منو از دست بدی وحشت داشتی
وقتی که 25 سالت بود و من بهت گفتم که دوستت دارم ..
صبحانه مو آماده کردی وبرام آوردی ..پیشونیم رو بوسیدی و
گفتی بهتره عجله کنی ..داره دیرت می شه
وقتی 30 سالت شد و من بهت گفتم دوستت دارم ..بهم گفتی اگه راستی راستی دوستم داری
.بعد از کارت زود بیا خونه
وقتی 40 ساله شدی و من بهت گفتم که دوستت دارم
تو داشتی میز شام رو تمیز می کردی و گفتی .باشه عزیزم ولی الان وقت اینه که بری
تو درسها به بچه مون کمک کنی
وقتی که 50 سالت شد و من بهت گفتم که دوستت دارم تو همونجور که بافتنی می بافتی
بهم نکاه کردی و خندیدی وقتی 60 سالت شد بهت گفتم که چقدر دوستت دارم و تو به من لبخند زدی... وقتی که 70 ساله شدی و من بهت گفتم دوستت دارم در حالی که روی صندلی راحتیمون نشسته بودیم من نامه های عاشقانه ات رو که 50 سال پیش برای من نوشته بودی رو می خوندم و دستامون تو دست هم بود
وقتی که 80 سالت شد ..این تو بودی که گفتی که من رو دوست داری..
نتونستم چیزی بگم ..فقط اشک در چشمام جمع شد
اون روز بهترین روز زندگی من بود ..چون تو هم گفتی که منو دوست داری
 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
[h=2]ليلي، نام تمام دختران زمين است[/h]
خدا مشتي خاک برگرفت. مي خواست ليلي را بسازد،
از خود در او دميد. و ليلي پيش از آنکه با خبر شود، عاشق شد.
سالياني ست که ليلي عشق مي ورزد. ليلي بايد عاشق باشد.
زيرا خدا در او دميده است و هر که خدا در او بدمد، عاشق مي شود.
ليلي نام تمام دختران زمين است؛ نام ديگر انسان.
خدا گفت: به دنيايتان مي آورم تا عاشق شويد.
آزمونتان تنها همين است: عشق. و هر که عاشق تر آمد،
نزديکتر است. پس نزديکتر آييد، نزديکتر.
عشق، کمند من است. کمندي که شما را پيش من مي آورد. کمندم را بگيريد.
و ليلي کمند خدا را گرفت.
خدا گفت: عشق، فرصت گفتگو است. گفتگو با من.
با من گفتگو کنيد.
و ليلي تمام کلمه هايش را به خدا داد. ليلي هم صحبت خدا شد.
خدا گفت: عشق، همان نام من است که مشتي خاک را بدل به نور مي کند.
و ليلي مشتي نور شد در دستان خداوند.
 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
خاك مادر

پدر گفت؛ مادرت به آسمان ها رفته
عمه گفت؛ مادرت به يک سفر دور و دراز رفته
خاله گفت؛ مادرت آن ستاره پرنور کنار ماه است
دختربچه گفت؛ مادرم زير خاک رفته است
عمه گفت؛ آفرين، چه بچه واقع بيني، چقدر سريع با مساله کنار آمد
دختربچه از فرداي دفن مادرش، هر روز پدرش را وادار مي کرد او را سر قبرمادرش ببرد. آنجا ابتدا خاک گور مادر را صاف مي کرد، بعد آن را آب پاشي ميکرد و کمي با مادرش حرف مي زد.
هفته سوم، وقتي آب را روي قبر مادرش مي ريخت به پدرش گفت؛ پس چرا مادرم سبز نمي شود؟
 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
دخترجواني ازمکزيک براي يک مأموريت اداري چندماهه به آرژانتين منتقل شد؛پس از دوماه، نامه اي ازنامزدمکزيکي خوددريافت مي کند به اين مضمون :
" لوراي عزيز، متأسفانه ديگرنمي توانم به اين رابطه ازراه دورادامه بدهموبايد بگويم که دراين مدت ده بار به توخيانت کرده ام !!! ومي دانم که نهتو و نه من شايسته اين وضع نيستيم. من راببخش وعکسي که به تو داده بودمبرايم پس بفرست..
باعشق : روبرت .... "

دخترجوان رنجيـده خاطرازرفتارمرد، ازهمه همکاران ودوستانش مي خواهدکه عکسيازنامزد، برادر، پسرعمو، پسردايي ... خودشان به اوقرض بدهند وهمه آن عکسها راکه کلي بودند باعکس روبرت، نامزد بي وفايش، دريک پاکت گذاشته وهمراهبا يادداشتي برايش پست مي کند، به اين مضمون :
" روبرت عزيز، مراببخش، اماهرچه فکرکردم قيافه تورا به يادنياوردم، لطفاًعکس خودت را ازميان عکسهاي توي پاکت جداکن وبقيه رابه من برگردان. ! "
 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
درسی از ادیسون

ادیسون در سنین پیری پس از كشف لامپ، یكی ازثروتمندان آمریكا به شمار میرفت و درآمد سرشارش را تمام و كمال درآزمایشگاه مجهزش كه ساختمان بزرگی بود هزینه می كرد...
این آزمایشگاه، بزرگترین عشق پیرمرد بود. هر روز اختراعی جدید در آن شكل می گرفت تا آماده بهینه سازی و ورود به بازار شود.
در همین روزها بود كه نیمه های شب از اداره آتش نشانی به پسر ادیسون اطلاعدادند، آزمایشگاه پدرش در آتش می سوزد و حقیقتا كاری از دست كسی بر نمیآید و تمام تلاش ماموان فقط برای جلوگیری از گسترش آتش به سایر ساختمانهااست!
آنها تقاضا داشتند كه موضوع به نحو قابل قبولی به اطلاع پیرمرد رسانده شود...

پسر با خود اندیشید كه احتمالا پیرمرد با شنیدن این خبر سكته می كند و لذااز بیدار كردن او منصرف شد و خودش را به محل حادثه رساند و با کمال تعجبدید كه پیرمرد در مقابل ساختمان آزمایشگاه روی یك صندلی نشسته است و سوختنحاصل تمام عمرش را نظاره می كند!!!
پسر تصمیم گرفت جلو نرود و پدر را آزار ندهد. او می اندیشید كه پدر در بدترین شرایط عمرش بسر می برد.
ناگهان پدر سرش را برگرداند و پسر را دید و با صدای بلند و سر شار از شادیگفت: پسر تو اینجایی؟ می بینی چقدر زیباست؟!! رنگ آمیزی شعله ها را میبینی؟!! حیرت آور است!!!

من فكر می كنم كه آن شعله های بنفش به علت سوختن گوگرد در كنار فسفر بهوجود آمده است! وای! خدای من، خیلی زیباست! كاش مادرت هم اینجا بود و اینمنظره زیبا را می دید. كمتر كسی در طول عمرش امكان دیدن چنین منظره زیباییرا خواهد داشت! نظر تو چیست پسرم؟!!
پسر حیران و گیج جواب داد: پدر تمام زندگیت در آتش می سوزد و تو از زیبایی رنگ شعله ها صحبت می كنی؟!!!!!!
چطور میتوانی؟! من تمام بدنم می لرزد و تو خونسرد نشسته ای؟!

پدر گفت: پسرم از دست من و تو كه كاری بر نمی آید. مامورین هم كه تمامتلاششان را می كنند. در این لحظه بهترین كار لذت بردن از منظره ایست كهدیگر تكرار نخواهد شد...!
در مورد آزمایشگاه و باز سازی یا نو سازی آن فردا فكر می كنیم! الآن موقعاین كار نیست! به شعله های زیبا نگاه كن كه دیگر چنین امكانی را نخواهیداشت!!!

توماس آلوا ادیسون سال بعد مجددا در آزمایشگاه جدیدش مشغول كار بود و همانسال یكی از بزرگترین اختراع بشریت یعنی ضبط صدا را تقدیم جهانیان نمود.آری او گرامافون را درست یك سال پس از آن واقعه اختراع کرد.
 

just mechanic

عضو جدید
کاربر ممتاز
دستان بهشتي

دستان بهشتي

دستان بهشتي
در روزگاري دور حدود قرن پانزدهم ميلادي، در روستايي نزديك نورنبرگ آلمان يك خانواده پر جمعيت 10 نفره زندگي مي كردند. شغل پدر خانواده كفاف زندگي آنها را نمي داد براي همين او شبانه روزي كار مي كرد تا همسر و فرزندانش احساس كمبود نكنند.در بين فرزندان آنها دو پسر دوقلو بودند به نامهاي آلبرت و آبريش. آنها علايق يكساني هم داشتند و دوست داشتند در آينده نقاش يا مجسمه ساز شوند.آنها آكادمي هنر سوئد را براي تحصيل خود انتخاب كرده بودند.سالها گذشت و آنها به سن دانشگاه رسيدند. اما پدر قادر به پرداخت هزينه تحصيل هردوي آنها بطور همزمان نبود.براي همين قرار شد كه قرعه كشي كنند و نفر برنده به سوئد رود و نفر بازنده با كار در معدن كمك خرج تحصيل برادرش باشد. قرعه به نام آبريش افتاد و او به سوئد رفت وبه تحصيل در رشته نقاشي پرداخت. آلبرت هم در معدن كار مي كرد. 4 سال گذشت و حالا آبريش يك نقاش معروف شده بود. او با خوشحالي به خانه بازگشت و از آلبرت خواست تا به سوئد برود.اما دستهاي آلبرت در اثر كار در معدن خراب و ضخيم شده و انگشتانش از حالت طبيعي خارج شده بودند. او گفت: من ديگر با اين دستها قادر به نقاشي نيستم اما دستهاي تو دستهاي من هم هست.مهم اين است تو به آرزويت رسيدي. آبريش اشك ريخت و برادرش را در آغوش گرفت. برادري كه آينده اش را فدايش كرده بود.سالها گذشت و نام آبريش دورر بعنوان بهترين نقاش رنسانس در همه دنيا پخش شد. اما ازميان همه آثارش يك نقاشي بسيار زيبا وجود دارد كه آن را از روي دستهاي برادرش آلبرت كشيده و به او هديه كرده است.يك شاهكار هنري معروف به نام "دستان بهشتي
 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
دانه می كارم تا صبوری بیاموزم


دو نفر بودند و هر دو در پی حقیقت، اما برای یافتن حقیقت یكی شتاب رابرگزید و دیگری شكیبایی. اولی گفت: آدمیزاد در شتاب آفریده شده، پس

باید در جست وجوی حقیقت دوید. آنگاه دوید و فریاد برآورد: من شكارچی ام، حقیقت شكار من است. او راست می‌گفت، زیرا حقیقت، غزال تیز

پایی بود كه از چشم ها می‌گریخت.اما هر گاه كه او از شكار حقیقت باز می‌گشت، دست هایش به خون آغشته بود. شتاب او تیر بود. همیشه او

پیش از آن كه چشم در چشم غزال حقیقت بدوزد، او را كشته بود. خانه باورش مزین به سر غزالان مرده بود. اما حقیقت، غزالی است كه نفس

می كشد. این چیزی بود كه او نمی‌دانست. دیگری نیز در پی صید حقیقت بود.اما تیر و كمان شتاب را به كناری گذاشت و گفت: خداوند آدمیان را

به شكیبایی فراخوانده است. پس من دانه ای می‌كارم تا صبوری را بیاموزم و دانه ای كاشت، سال ها آبش داد و نورش داد و عشقش داد. زمان

گذشت و هر دانه، دانه ای آفرید. زمان گذشت و هزار دانه، هزاران دانهآفرید. زمان گذشت و شكیبایی سبزه زار شد. و غزالان حقیقت خود به

سبزه زار او آمدند. بی بند و بی تیر و بی كمان. و آن روز، آن مرد، مردی كهعمری به شتاب و شكار زیسته بود، معنی دانه و كاشتن و صبوری را

فهمید. پس با دستهای خونی اش دانه ای در خاك كاشت.
 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
قاضی: اسم؟

برشت: شما خودتون می دونین!

قاضی: می‌دونیم اما شما خودت باید بگی.

برشت: خب، من رو به خاطر برتولت برشت بودن محاکمه می‌کنین، دیگه چرا باید اسمم رو بگم؟

قاضی: با این حال باید اسمتون رو بگین، اسم؟

برشت: من که گفتم، برشت هستم.

قاضی: ازدواج کرده اید؟

برشت: بعله!

قاضی: با چه کسی؟

برشت: با یک زن.

خنده حضار در دادگاه

قاضی: شما دادگاه رو مسخره می‌کنید؟

برشت: نه این طور نیست.

قاضی: پس چرا می‌گویید با یک زن ازدواج کرده‌اید؟

برشت: چون واقعاً با یک زن ازدواج کرده‌ام!

قاضی: کسی را دیده‌اید با یک مرد ازدواج کند؟

برشت: بعله!

قاضی: چه کسی؟

برشت: همسر من، او با یک مرد ازدواج کرده است.
 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
نیکی و بدی



لئوناردو داوینچی موقع کشیدن تابلو “شام آخر” دچار مشکل بزرگی شد:می‌بایست “نیکی” را به شکل “عیسی” و “بدی” را به شکل “یهودا” یکی از یارانعیسی که هنگام شام تصمیم گرفت به او خیانت کند، تصویر می‌کرد. کار را نیمهتمام رها کرد تا مدل های آرمانی اش را پیدا کند.

روزی دریک مراسم همسرایی، تصویر کامل مسیح را در چهرة یکی از جوانان همسرایافت. جوان را به کارگاهش دعوت کرد و از چهره اش اتودها و طرح هاییبرداشت. سه سال گذشت. تابلو شام آخر تقریباً تمام شده بود؛ اما داوینچیهنوز برای یهودا مدل مناسبی پیدا نکرده بود.

کاردینال مسئول کلیسا کم کم به او فشار می آورد که نقاشی دیواری را زودترتمام کند. نقاش پس از روزها جست و جو، جوان شکسته و ژنده پوش مستی را درجوی آبی یافت. به زحمت از دستیارانش خواست او را تا کلیسا بیاورند، چوندیگر فرصتی برای طرح برداشتن از او نداشت. گدا را که درست نمی‌فهمید چهخبر است به کلیسا آوردند، دستیاران سرپا نگه اش داشتند و در همان وضعداوینچی از خطوط بی تقوایی، گناه و خودپرستی که به خوبی بر آن چهره نقشبسته بودند، نسخه برداری کرد.
وقتی کارش تمام شد گدا، که دیگر مستی کمی از سرش پریده بود چشمهایش را بازکرد و نقاشی پیش رویش را دید و با آمیزه ای از شگفتی و اندوه گفت: “من اینتابلو را قبلاً دیده ام!”

داوینچی شگفت زده پرسید: کی؟!

گدا گفت: سه سال قبل پیش از آنکه همه چیزم را از دست بدهم. موقعی که در یکگروه همسرایی آواز می خواندم زندگی پراز روًیایی داشتم هنرمندی از من دعوتکرد تا مدل نقاشی چهرة عیسی بشوم!.”

”می توان گفت: نیکی و بدی دورروی یك سكه هستند؛ همه چیز به این بسته است که هر کدام کی سر راه انسان قرار بگیرند.”

www.zarbolmasal.com
 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
استاد فلسفه براى گرفتن امتحان نهایى وارد کلاس شد.صندلى اش را روى میز گذاشت و به دانشجویان گفت: «سوال امتحان این است کهباید با توجه به تمام چیزهایى که در کلاس یاد گرفته اید اثبات کنید که اینصندلى وجود ندارد.»


تمامى دانشجویان سرگرم نوشتن شدند بجز یکنفر که پس از ٣٠ ثانیه ورقه اش را تحویل استاد داد و از کلاس خارج شد.
روزى که دانشجویان براى گرفتن نمره مراجعه کردند با کمال تعجب متوجه شدندکه همان دانشجویى که پس از ٣٠ ثانیه از جلسه امتحان خارج شده بود بالاتریننمره را گرفته است.
او در ورقه اش نوشته بود: ((کدوم صندلی))
 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
از چند نفر پرسیدن خدا تو آفرینش از چه مداد رنگی ای بیشتر از همه استفادهکرده ؟! اولی گفت : " آبی...چون تموم دریاها و آسمون آبیه " دومی گفت :"سبز...چون تموم جنگل ها سبزه " سومی گفت : "قرمز...چون خون همه قرمزقرمزه " چهارمی گفت : "سیاهه سیاه...کاملآ بی دلیل ! " ...اما یکی گفت :"سفید سفید !!! " همه نگاش کردن دیدن خدا به اون چشم نداده !!!
 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
[h=2] نیاز [/h]
روزی در یک دهکده کوچک ، معلم مدرسه از دانش آموزان سال اول خود خواست تاتصویری از چیزی که نسبت به آن قدردان هستند ، نقاشی کنند .
او با خود فکر کرد که این بچه های فقیر حتماً تصاویر بوقلمون و میز پر ازغذا را نقاشی خواهند کرد ، ولی وقتی « داگلاس » نقاشی ساده کودکانه خود راتحویل داد معلم شوکه شد،
او تصویر یک « دست » را کشیده بود ، ولی این دست چه کسی بود ؟
بچه های کلاس هم مانند معلم از این نقاشی مبهم متعجب شده بودند ، یکی ازبچه ها گفت : من فکر می کنم این دست خداست که به ما غذا می رساند . یکیدیگر گفت : شاید این دست کشاورزی است که گندم می کارد و بوقلمون ها راپرورش می دهد .
هر کس نظری می داد.
تا این که معلم بالای سر داگلاس رفت و از او پرسید : این دست چه کسی است ، داگلاس ؟
داگلاس در حالی که خجالت می کشید ، آهسته جواب داد : خانم معلم ، این دست شماست .
معلم به یاد آورد از وقتی که «داگلاس» پدر و مادرش را از دست داده بود بهبهانه های مختلف نزد او می آمد تا خانم معلم دست نوازش بر سر او بکشد .
 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
گویند که در روزگاران قدیم، درویشیبود که نزدیک دهی زندگی می کرد. هر ازگای به شهر می آمد و مردمان شهر،‌ بهاو نانی، غذایی می دادند و او از این طریق گذرزندگی می کرد. اما در پاسخبه محبتهای مردم همیشه و همیشه فقط یک بیت رو بیان میکرد و می گفت:
هر چه کنی،‌ به خود کنی گر همه نیک و بدکنی
در آن ده مردی بود،‌ حسود و خسیس،‌ چندی بود که می شنید که همه در ده ازاین بیت معروف درویش سخن می گویند.
روزی با جمعی از دوستانش بر سر این بیت،‌ بحث به بالا گرفت. مرد بهدوستانشگفت: من به همه شما ثابت خواهم کرد که این حرف درویش درست نیست.
رفت خانه و به زنش گفت که نان خوشمزه ای بپزد و خودش در خمیر آن نان،زهرکشنده ای ریخت. وقتی درویش به ده آمد، مرد آن نان را به درویش داد ودرویش مثلهمیشه از باب تشکر،‌ بیت معروف خود را گفت و رفت. مرد زیر لبخنده زهرآلودی کرد وگفت: خواهیم دید!
درویش از ده خارج شد و کنار نهری برای استراحت و صرف ناهار خود که هماننانبود، نشست. چند قدم آن طرفتر جوانی ناتوان و لاجون روی زمین افتادهبود. درویش بهسمت او رفت و آبی به صورت جوان زد و پرسید که آنجا چه میکند؟ جوان گفت: چند روزپیش راهزنان به من حمله کردند و هر چه داشتم، بردندو حتی لقمه نانی برایم نگذاشتندو این چند روزه من گرسنه هستم.
درویش با مهربان و عطوفت نانش را به سمت او دراز کرد و گفت: من زیاد گرسنهنیستم. این مال تو.
جوان با ولع،‌ شروع به خوردن نان کرد. هنوز چندی نگذشته بود که دست برشکمنهاد و فریادش به آسمان رفت و گفت: ای درویش این چه بود که به من دادی.درویش گفت: نمی دانم این نان را کسی به من داده. طولی نکشید که جوان شروعبه لرزیدن کرد وزندگی را بدرود گفت.
درویش با ناراحتی جوان را به دوش گرفت و به ده برگشت و سراغ آن مرد رفتوگفت: این نان چه بود که تو به من دادی و من به این جوان دادم و خورد واین چنین شد.
مرد نگاهی به جوان کرد و آه از نهادش بر آمد. مرد پسری داشت که چندی پیشبرای تجارت به شهر رفته بود و این جوان همان پسر بود!
با آه و ناله جریان را برای درویش تعریف کرد و درویش در پاسخگفت:‌
هر چه کنی،‌ به خود کنی گر همه نیک و بدکنی
 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
پيله و پرواز


روزي سوراخ كوچكي در يك پيله ظاهر شد.

------------ --------- -
شخصي نشست و ساعت ها تقلاي پروانه براي بيرون آمدن
از سوراخ كوچك پيله را تماشا كرد.

------------ --------- -

آن گاه تقلاي پروانه متوقف شد و به نظر مي رسيد
كه خسته شده،و ديگر نمي تواند به
تلاشش ادامه دهد.

------------ --------- -
آن شخص مصمم شد به پروانه كمك كند
و با برش قيچي سوراخ پيله را گشاد كرد.
پروانه به راحتي از پيله خارج شد،
اما جثه اش ضعيف و بال هايش چروكيده بودند.

------------ --------- -



آن شخص به تماشاي پروانه ادامه داد .
او انتظار داشت پر پروانه گسترده و مستحكم شود
و از جثه ي او محافظت كند.
اما چنين نشد!

------------ --------- -
در واقع پروانه ناچار شد همه ي عمر را روي زمين بخزد
و هر گز نتوانست با بال هايش پرواز كند.

------------ --------- -


آن شخص مهربان نفهميد كه
محدوديت پيله و تقلا براي خارج شدن از سوراخ ريز
آن را خدا براي پروانه قرار داده بود،
تا به آن وسيله مايعي از بدنش ترشح شود
و پس از خروج از پيله به او امكان پرواز دهد.

------------ --------- -
گاهي اوقات در زندگي فقط به تقلا نياز داريم.

------------ --------- -

اگر خداوند مقرر مي كردبدون هيچ مشكلي زندگي كنيم،
فلج مي شديم ،به اندازه ي كافي قوي نمي شديم و هرگز نمي
توانستيم پرواز كنيم.

------------ --------- -
من نيرو خواستم و خداوند مشكلاتي سر راهم قرار داد، تا قوي
شوم.
من دانش خواستم و خداوند مسايلي براي حل كردن به من داد.

------------ --------- -


من سعادت و ترقي خواستم و خداوند به من
قدرت تفكر و زور بازو داد تا كار كنم.
من شهامت خواستم و خداوند موانعي سر راهم قرار داد،
تا آنها را از ميان بردارم.

------------ --------- -



من انگيزه خواستم و خداوند كساني را به من نشان داد كه
نيازمند كمك بودند.
من محبت خواستم و خداوند به من فرصت داد تا به ديگران محبت
كنم.

------------ --------- -

«من به آنچه خواستم نرسيدم...
اما آنچه به آن نياز داشتم ،به من داده شد.»

------------ --------- -


نترس با مشكلات مبارزه كن
و بدان كه مي تواني بر آنها غلبه كني.
 

anise b

عضو جدید
کاربر ممتاز
تاثیر محبت...

تاثیر محبت...

سارق جنایتکاری در حال فرار و آوارگی با لباس ژنده و پر گردو خاک، دست و صورت کثیف، خسته و کوفته، به یک دهکده رسید.
چند روزی چیزی نخورده و بسیار گرسنه بود. او جلوی مغازه میوه فروشی ایستاد و به پرتقال های بزرگ و تازه خیره شد. اما بی پول بود. بخاطر همین دو دل بود که پرتقال را به زور از میوه فروش بگیرد یا آن را گدائی کند.
دستش توی جیبش تیغه چاقو را لمس می کرد که به یکباره پرتقالی را جلوی چمشش دید که میوه فروش به او هدیه کرد. بی اختیار چاقو را در جیب خود رها کرد و پرتقال را از دست مرد میوه فروش گرفت.
میوه فروش گفت : بخور نوش جانت، پول نمی خواهم
سه روز بعد جنایتکار فراری باز در جلو دکه میوه فروش ظاهر شد.
این دفعه بی آنکه کلمه ای ادا کند، صاحب دکه فوراً چند پرتقال را در دست او گذاشت، او دهان خود را باز کرده گوئی میخواست چیزی بگوید، ولی نهایتاً در سکوت پرتقال ها را خورد و با شتاب رفت. آخر شب صاحب دکه وقتی که بساط خود را جمع می کرد، صفحه اول یک روزنامه به چشمش خورد.
میوه فروش مات و متحیر شد وقتی که عکس توی روزنامه را شناخت. عکس همان مردی بود که با لباسهای ژنده از او پرتقال مجانی میگرفت. زیر عکس او با حروف درشت نوشته بودند جنایتکار فراری و برای کسی که او را معرفی کند مبلغی بعنوان جایزه تعیین کرده بودند. میوه فروش بلافاصله شماره پلیس را گرفت. پلیس ها چند روز متوالی در اطراف دکه در کمین بودند. سه چهار روز بعد مرد جنایتکار دوباره در دکه میوه فروشی ظاهر شد،
با همان لباسی که در عکس روزنامه پوشیده بود. او به اطراف نگاه کرد، گوئی متوجه وضعیت غیر عادی شده بود. دکه دار و پلیس ها با کمال دقت جنایتکار فراری را زیر نظر داشتند. او ناگهان ایستاد و چاقویش را از جیب بیرون آورده و به زمین انداخت و با بالا نگهداشتن دو دست خود به راحتی وارد حلقه محاصره پلیس شده و بدون هیچ مقاومتی دستگیر گردید.
موقعی که داشتند او را می بردند زیر گوش میوه فروش گفت :

” آن روزنامه را من پیش تو گذاشتم، برو پشتش را بخوان . سپس لبخند زنان و با قیافه کاملاً راضی سوار ماشین پلیس شد. میوه فروش با شتاب آن روزنامه را بیرون آورد و در صفحه پشتش، چند سطر دست نویس را دید که نوشته بود:

من دیگر از فرار خسته شدم از پرتقالت متشکرم.

هنگامی که داشتم برای پایان دادن به زندگیم تصمیم میگرفتم،

نیکدلی تو بود که بر من تاثیر گذاشت.

بگذار جایزه پیدا کردن من، جبران زحمات تو باشد
 

Similar threads

بالا