مگسک
سروان نامه محرمانه فرماندهی راتا کرد و گذاشت توی جیب لباس پلنگی اش و از سنگر زد بیرون. خط آرام بود وآفتاب عمود می تابید. رفت سمت سنگر کمین. سرباز دستش را برد تا لبه کلاهآهنی.
گفت: «چه خبر؟»
سرباز گفت: «خیلی آرامه، قربان! شاید ...».
سروان لبخند زد: «یعنی مشکوکه، ها؟».
سرباز گفت: «بله، قربان!». .....
.....
سروان دست گذاشت روی شانه سرباز و چند بار آرام فشار داد و لبخند زد.سرباز نتوانست به چشم های سروان نگاه کند و زل زد به مگسک تفنگ.
سروان گفت: «می دونی ازت خوشم می یاد؟»
سرباز تند نگاهی انداخت به چشم های سروان و دوباره خیره شد به مگسک تفنگ.
سروان گفت: «تعجب می کنی، نه؟»
سرباز سکوت را بی احترامی می دانست. گفت: «نه، قربان!»
سروان زد روی شانه سرباز: «حق داری که تعجب کنی البته ... البته من همناچار بودم. من خیلی به حرف هات فکر کردم. با خودم گفتم خب این سرباز بااینکه چند سال از من کوچک تره ولی سؤال خوبی پرسیده. واقعاً ما توی خاکایران چه می کنیم؟»
سرباز به من و من افتاد: «اشتباه کردم، قربان! من دیگه ...».
سروان خندید: «نه، ابداً. من اشتباه کردم ...».
نوک سبیلش را جوید: «می خوام کمکت کنم که فرار کنی» و اشاره کرد به رو به رو.
چشم های سرباز داشت از حدقه می زد بیرون: «قر...قر...قربان!»
سروان تفنگ را از دست سرباز گرفت: «همین الان» و نگاهش را گرداند به سرتاسر خط: «بهترین وقته».
سرباز که کمی فاصله گرفت، سروان نوک مگسک را تنظیم کرد روی گردنش و سکوتخط را شکاند. سرباز به رو افتاد روی رمل های گرم و داغ. چند بار پوتینشروی رمل ها کشیده شد و تمام.
سروان نامه تا شده را از جیب لباس پلنگی اش بیرون آورد و بوسیدش و بی آنکه بازش کند، گذاشت سر جایش. متن نامه را از حفظ بود:
«هر نظامی ای که بتواند هر فرد در حال فرار به سوی دشمن را به قتل برساندو جسدش را تحویل دهد، توسط فرماندهی لشکر به یک درجه بالاتر ... .فرماندهی لشکر ... عمیدالرکن ماهرالرشید».