ehsanstr
عضو جدید
حکایات عبید زاکانی
حکایات عبید زاکانی
حکایت
حکایات عبید زاکانی
حکایت
- مردی را گفتند پسرت را به تو شباهتی نباشد. گفت: اگر همسایگان باری ما را رها کنند فرزندانمان را به ما شباهتی خواهد افتادت.
- یهودی از نصرانی پرسید: موسی برتر است یا عیسی؟ گفت: عیسی مردگان را زنده می کرد ولی موسی مردی را بدید و او را به ضربت مشتی بیفکند و آن مرد بمرد عیسی در گهواره سخن می گفت اما موسی در چهل سالگی می گفت خدایا گره از زبانم بگشای تا سخنم را دریابند
- مردی کودکی را دید که می گریست و هر چند مادرش او را نوازش می کرد خاموش نمی شد گفت خاموش شو تا مادرت را به کار گیرم مادر گفت این طفل تا آنچه گویی نبیند به راست نشمارد و باور نکند
- ابوالعینا بر سفره ای بنشست فالوده ای برایش نهادند مگر کمی شیرین بود گفت این فالوده را پیش از آن که به زنبور عسل وحی شود ساخته اند
- عربی را از حال زنش پرسیدند گفت زنده است و تازنده است همچنان مار گزنده است.
- معاویه به حلم معروف بود و کسی نتوانسته بود او را خشمگین سازد مردی دعوای کرد که او را بر سر خشم آورد نزدش شد و گفت خواهم مادرت را به زنی به من دهی از آن که او رای بزرگ است معاویه گفت پدرم را نیز سبب محبت به او همین بود


(شما از من بزرگترید و صدای شما پژواک سالها تجربه ی شماست،به احتمال می توانید مرا در یافتن چیزی که مدتهاست در جست و جوی آنم و موفق به یافتنش نشده ام یاری کنید.من میخواهم بدانم:اقیانوس کجاست؟))ماهی بزرگتر گفت