آدمهاي خوب.... آرزو صالحي
آدمهاي خوب.... آرزو صالحي
آدمهاي خوب سرم را زير آب سرد شستند تا از دنياي مجازي خارج شوم. آدمهاي خوب تو دنياي واقعي زندگي مي کردند. آنها قلم مو داشتندو با رنگهاي دلخواهشان مناظر اطراف را رنگ مي کردند. من نمي توانستم بيرون باشم و از مناظر اطراف لذت ببرم. عميقا به بودن در يک خانه احتياج داشتم . من به خانه آدمهاي خوب مي رفتم . آنها مرا راه مي دادند. گوشه ها تيز بودند و رنگها قهوه اي و خاکستري. دلم مي گرفت. مي خواستم دوستشان داشته باشم . احتياج داشتم که دوستشان داشته باشم. به دنياي مجازي مي رفتم .گوشه ها انحنا پيدا مي کردند و رنگها سبز مي شدند و زرد، شايد هم قرمز روشن .مثل نور رقصان روي ديوار ديسکو تک .
سرم به پشت مي افتاد و گوشه لبهايم به اطراف کشيده مي شد. مثل وقتي که لبخند مي زنم . همه را مي بخشيدم . همه را دوست داشتم .
آنها من را بلند کردندو سرم را زير آب سرد گرفتند.
مو هايم را يک آرايشگر مد درست کرده بود. يک پسر هم جنس باز. دو تا چشم روشن داشت . خيلي روشن . رنگ آبي آسمان . زيباترين چشمهاي دنيا را داشت . وقتي دست مي کشيد تو موهايم احساس کردم دوستش دارم . او تنها پسري بود که براي اولين بار تو موهايم دست کشيد و من از زيادي حس امنيت و آرامش داشت خوابم مي برد.
موهايم خراب شد.آنها خرابش کردند.
يکي از آدمهاي خوب سرم را گرفته بود و توش دنبال دليل خلق دنياي مجازي مي گشت .کلمات از دهانم بيرون مي ريخت : هيچي توش نيست . دچار سکون و توقف شده . خالي خالي است .زمان آنجا متوقف شده است . مثل لحظه ارگاسم. اما خيلي طولاني تر خيلي ........
آدمهاي خوب.... آرزو صالحي
آدمهاي خوب سرم را زير آب سرد شستند تا از دنياي مجازي خارج شوم. آدمهاي خوب تو دنياي واقعي زندگي مي کردند. آنها قلم مو داشتندو با رنگهاي دلخواهشان مناظر اطراف را رنگ مي کردند. من نمي توانستم بيرون باشم و از مناظر اطراف لذت ببرم. عميقا به بودن در يک خانه احتياج داشتم . من به خانه آدمهاي خوب مي رفتم . آنها مرا راه مي دادند. گوشه ها تيز بودند و رنگها قهوه اي و خاکستري. دلم مي گرفت. مي خواستم دوستشان داشته باشم . احتياج داشتم که دوستشان داشته باشم. به دنياي مجازي مي رفتم .گوشه ها انحنا پيدا مي کردند و رنگها سبز مي شدند و زرد، شايد هم قرمز روشن .مثل نور رقصان روي ديوار ديسکو تک .
سرم به پشت مي افتاد و گوشه لبهايم به اطراف کشيده مي شد. مثل وقتي که لبخند مي زنم . همه را مي بخشيدم . همه را دوست داشتم .
آنها من را بلند کردندو سرم را زير آب سرد گرفتند.
مو هايم را يک آرايشگر مد درست کرده بود. يک پسر هم جنس باز. دو تا چشم روشن داشت . خيلي روشن . رنگ آبي آسمان . زيباترين چشمهاي دنيا را داشت . وقتي دست مي کشيد تو موهايم احساس کردم دوستش دارم . او تنها پسري بود که براي اولين بار تو موهايم دست کشيد و من از زيادي حس امنيت و آرامش داشت خوابم مي برد.
موهايم خراب شد.آنها خرابش کردند.
يکي از آدمهاي خوب سرم را گرفته بود و توش دنبال دليل خلق دنياي مجازي مي گشت .کلمات از دهانم بيرون مي ريخت : هيچي توش نيست . دچار سکون و توقف شده . خالي خالي است .زمان آنجا متوقف شده است . مثل لحظه ارگاسم. اما خيلي طولاني تر خيلي ........

