مناظره(گفتگو با اشعار)

primrose

عضو جدید
کاربر ممتاز
عشق ديگر نيست اين، اين خيرگيست
چلچراغي در سکوت و تيرگيست

عشق چون در سينه ام بيدار شد

از طلب پا تا سرم ايثار شد


اين دگر من نيستم، من نيستم

حيف از آن عمري که با من زيستم

فروغ

ربط ما و تو نهان تا به کی از بیم رقیبان

گو بداند همه خلق ما ز تـــــــــو و تو زمایـــــــــی


فروغی بسطامی
 

دختر شرقی

عضو جدید
کاربر ممتاز

ربط ما و تو نهان تا به کی از بیم رقیبان

گو بداند همه خلق ما ز تـــــــــو و تو زمایـــــــــی


فروغی بسطامی

آنچه در من نهفته دريايي ست
کي توان نهفتنم باشد
با تو زين سهمگين طوفاني
کاش ياراي گفتنم باشد

فروغم !
 

primrose

عضو جدید
کاربر ممتاز
آنچه در من نهفته دريايي ست
کي توان نهفتنم باشد
با تو زين سهمگين طوفاني
کاش ياراي گفتنم باشد

فروغم !

میان مــــــــا و شــــــــما حاجت رسالت نیــــــــست

چون انقطاع نباشد چه احتیــــــــــــــــــــــــاج رسول؟

خواجوی کرمانی
 

دختر شرقی

عضو جدید
کاربر ممتاز
میان مــــــــا و شــــــــما حاجت رسالت نیــــــــست

چون انقطاع نباشد چه احتیــــــــــــــــــــــــاج رسول؟

خواجوی کرمانی

با توام ديگر ز دردي بيم نيست
هست اگر، جز درد خوشبختيم نيست

:D

فروغ
 

primrose

عضو جدید
کاربر ممتاز
با توام ديگر ز دردي بيم نيست
هست اگر، جز درد خوشبختيم نيست

:D

فروغ

غمم از وحش پوسیدن نیست
غمم از زیستن بــــــــی تــــــــو در این لحظه پر دلهره است
دیگر از من تا خاک شدن راهی نیست

حمید مصدق
:mad:
 

دختر شرقی

عضو جدید
کاربر ممتاز
غمم از وحش پوسیدن نیست
غمم از زیستن بــــــــی تــــــــو در این لحظه پر دلهره است
دیگر از من تا خاک شدن راهی نیست

حمید مصدق
:mad:

آه، اي با جان من آميخته
اي مرا از گور من انگيخته

چون ستاره، با دو بال زرنشان

آمده از دور دست آسمان

جوي خشک سينه ام را آب تو

بستر رگهايم را سيلاب تو

در جهاني اينچنين سرد و سياه

با قدمهايت قدمهايم براه


فروغ :redface:
 

primrose

عضو جدید
کاربر ممتاز
آه، اي با جان من آميخته
اي مرا از گور من انگيخته

چون ستاره، با دو بال زرنشان

آمده از دور دست آسمان

جوي خشک سينه ام را آب تو

بستر رگهايم را سيلاب تو

در جهاني اينچنين سرد و سياه

با قدمهايت قدمهايم براه


فروغ :redface:

جویدش گهگاه و ناباور از او
جفتش اما سخت تنهاتر از او
هر دو در بیم و هراس از یکدگر
تلخکام و ناسپاس از یکدگر
عشقشان ، سودای محکومانه ای
وصلشان ، رؤیای مشکوکانه ای

آه اگر راهی به دریائیـــــــم بود
از فرو رفتن چه پروائیــــــم بود

گر به مردابی ز جریان ماند آب
از سکون خویش نقصان یابد آب
جانش اقلیم تباهی ها شود
ژرفنایش گور ماهی ها شود

فروغمون
;)

 

دختر شرقی

عضو جدید
کاربر ممتاز
جویدش گهگاه و ناباور از او
جفتش اما سخت تنهاتر از او
هر دو در بیم و هراس از یکدگر
تلخکام و ناسپاس از یکدگر
عشقشان ، سودای محکومانه ای
وصلشان ، رؤیای مشکوکانه ای

آه اگر راهی به دریائیـــــــم بود
از فرو رفتن چه پروائیــــــم بود

گر به مردابی ز جریان ماند آب
از سکون خویش نقصان یابد آب
جانش اقلیم تباهی ها شود
ژرفنایش گور ماهی ها شود

فروغمون
;)


درد تاريکيست درد خواستن
رفتن و بيهوده خود را کاستن

سر نهادن بر سيه دل سينه ها

سينه آلودن به چرک کينه ها

در نوازش، نيش ماران يافتن

زهر در لبخند ياران يافتن

زر نهادن در کف طرارها

فروغ دلبر :D
 

primrose

عضو جدید
کاربر ممتاز
درد تاريکيست درد خواستن
رفتن و بيهوده خود را کاستن

سر نهادن بر سيه دل سينه ها

سينه آلودن به چرک کينه ها

در نوازش، نيش ماران يافتن

زهر در لبخند ياران يافتن

زر نهادن در کف طرارها

فروغ دلبر :D


آه اگر راهی به دریائیـــــــم بود
از فرو رفتن چه پروائیــــــم بود!
 

دختر شرقی

عضو جدید
کاربر ممتاز
تو چه میدانی چها بر من رسید؟
موی من شد زین سیه کاری سپید

پروین اعتصامی

سخن از پچ پچ ترسانی در ظلمت نیست
سخن از روزست و پنجره های باز
و هوای تازه
و اجاقی که در آن اشیاء بیهده میسوزند
و زمینی که ز کشتی دیگر بارور است
و تولد و تکامل و غرور
سخن از دستان عاشق ماست
که پلی از پیغام عطر و نور و نسیم
بر فراز شبها ساخته اند

فروغ دیگه !
 

primrose

عضو جدید
کاربر ممتاز
سخن از پچ پچ ترسانی در ظلمت نیست
سخن از روزست و پنجره های باز
و هوای تازه
و اجاقی که در آن اشیاء بیهده میسوزند
و زمینی که ز کشتی دیگر بارور است
و تولد و تکامل و غرور
سخن از دستان عاشق ماست
که پلی از پیغام عطر و نور و نسیم
بر فراز شبها ساخته اند

فروغ دیگه !


چه بگویم سخنــــــی نیست
می وزد از سر امید نسیمی لیــــــک
تا زمزمه ای ساز کند در همه خلوت صحرا به رهش نارونی نیست!
چه بگویم سخنی نیست!!

احمد شاملو
 

دختر شرقی

عضو جدید
کاربر ممتاز
چه بگویم سخنــــــی نیست
می وزد از سر امید نسیمی لیــــــک
تا زمزمه ای ساز کند در همه خلوت صحرا به رهش نارونی نیست!
چه بگویم سخنی نیست!!

احمد شاملو

وقتی که سوسک سخن می گوید
چرا توقف کنم؟

همکاری حروف سربی بیهوده ست

همکاری حروف سربی

اندیشه ی حقیر را نجات خواهد داد .

من از سلاله ی درختانم

تنفس هوای مانده ملولم میکند

پرنده ای که مرده بود به من پند داد که پرواز را بخاطر
بسپارم

فروغ
 

primrose

عضو جدید
کاربر ممتاز
وقتی که سوسک سخن می گوید
چرا توقف کنم؟

همکاری حروف سربی بیهوده ست

همکاری حروف سربی

اندیشه ی حقیر را نجات خواهد داد .

من از سلاله ی درختانم

تنفس هوای مانده ملولم میکند

پرنده ای که مرده بود به من پند داد که پرواز را بخاطر
بسپارم

فروغ

تا به کی باید رفت از دیاری به دیار دیگر؟؟
نتوانم نتوانم جستن هر زمان عشقی و یار دیگر
کاش ما آن دو پرستو بودیم...

فروغ
 

primrose

عضو جدید
کاربر ممتاز
تا به کی باید رفت از دیاری به دیار دیگر؟؟
نتوانم نتوانم جستن هر زمان عشقی و یار دیگر
کاش ما آن دو پرستو بودیم...

فروغ

می شه با خودت مناظره کنی؟!گمان نکنم غیر عادی باشه چون همیشه همینه...!

تو خود چو مرد رهی خضر هم نبود نبود
شعاع چشمه حیوان چراغ راهت بس
 

محـسن ز

مدیر بازنشسته
کاربر ممتاز
به تیغِ هندی دشمن قتال می‌نکند
چنان که دوست به شمشیرِ غمزه قتال
جماعتی که نظر را حرام می‌گویند
نظر حرام بکردند و خون خلق حَلال
غزال اگر به کمند اوفتد عجب نبود
عجب فتادن مردست در کمند غزال
تو بر کنار فُراتی ندانی این معنی
به راه بادیه دانند قدر آب زلال
 

primrose

عضو جدید
کاربر ممتاز
به تیغِ هندی دشمن قتال می‌نکند
چنان که دوست به شمشیرِ غمزه قتال
جماعتی که نظر را حرام می‌گویند
نظر حرام بکردند و خون خلق حَلال
غزال اگر به کمند اوفتد عجب نبود
عجب فتادن مردست در کمند غزال
تو بر کنار فُراتی ندانی این معنی
به راه بادیه دانند قدر آب زلال

مقدار یار همنفس چون من نداند هیچ کس
ماهی چو بر خشک اوفتد قیمت بداند آب را
 
آخرین ویرایش:

محـسن ز

مدیر بازنشسته
کاربر ممتاز

مقدار یار همنفس چون من نداند هیچ کس
ماهی چو بر خشک اوفتد قیمت بداند آب را

سیلاب نیستی را سر در وجود من ده
کز خاکدان هستی بر دل غبار دارم
شستم به آب غیرت نقش و نگار ظاهر
کاندر سراچه دل نقش و نگار دارم
 

primrose

عضو جدید
کاربر ممتاز
سیلاب نیستی را سر در وجود من ده
کز خاکدان هستی بر دل غبار دارم
شستم به آب غیرت نقش و نگار ظاهر
کاندر سراچه دل نقش و نگار دارم

در اینجا کس نمیداند زبان صحبت مارا

مگر آینه دریابد زبان حیرت مارا
 

محـسن ز

مدیر بازنشسته
کاربر ممتاز
در اینجا کس نمیداند زبان صحبت مارا

مگر آینه دریابد زبان حیرت مارا

عجب در آن نه که آفاق در تو حیرانند
تو هم در آینه حیران حسن خویشتنی
تو را که در نظر آمد جمال طلعت خویش
حقیقتست که دیگر نظر به ما نکنی
 

primrose

عضو جدید
کاربر ممتاز
عجب در آن نه که آفاق در تو حیرانند
تو هم در آینه حیران حسن خویشتنی
تو را که در نظر آمد جمال طلعت خویش
حقیقتست که دیگر نظر به ما نکنی

من در بیان حسن تو حیران بمانده ام
حدی است حسن را و تو از حد گذشته ای
 
  • Like
واکنش ها: sh85

primrose

عضو جدید
کاربر ممتاز
چه نسبت است به رندی صلاح و تفوا را
سماع وعظ کجا و نغمه رباب کجا ؟ :دی

"ای که گفتی مرو اندر پی خوبان زمانه"
ما کجائیم در این بحر تفکر تو کجا؟


مصرع اول تضمینی از سعدی است در غزلی از شهریار
 
  • Like
واکنش ها: sh85

sh85

مدیر بازنشسته
کاربر ممتاز
"ای که گفتی مرو اندر پی خوبان زمانه"
ما کجائیم در این بحر تفکر تو کجا؟


مصرع اول تضمینی از سعدی است در غزلی از شهریار
من اگر کامروا گشتم و خوش دل چه عجب
مستحق بودم و اینها به زکاتم دادند :d
 

Similar threads

بالا