**مشاعره با اشعار سهراب سپهری**

Persia1

مدیر تالار زبان انگلیسی
مدیر تالار
تا سود قريه راهي بود،
چشم هاي ما پر از تفسير ماه زنده بومي،
شب درون آستين هامان...

نگاهم به تار و پود شكننده ساقه چسبيده بود.
تنها به ساقه اش مي شد بياويزد.
چگونه مي شد چيد
گلي را كه خيالي مي پژمراند؟
دست سايه ام بالا خزيد.
قلب آبي كاشي ها تپيد.
باران نور ايستاد:
رويايم پرپر شد.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

دختر شرقی

عضو جدید
کاربر ممتاز
دستم را در تاريكي اندوهي بالا بردم

و كهكشان تهي تنهايي را نشان دادم،

شهاب نگاهش مرده بود

غبار كاروان ها را نشان دادم

و تابش بيراهه ها

و بيكران ريگستان سكوت را،

و او

پيكره اش خاموشي بود

لالايي اندوهي بر ما وزيد

تراوش سياه نگاهش با زمزمه سبز علف ها آميخت

و ناگاه

از آتش لب هايش جرقه لبخندي پريد

در ته چشمانش، تپه شب فرو ريخت

و من،

در شكوه تماشا، فراموشي صدا بودم
 

Persia1

مدیر تالار زبان انگلیسی
مدیر تالار
تا سواد قريه راهي بود.
چشم هاي ما پر از تفسير ماه زنده بومي ،
شب درون آستين هامان.
 

دختر شرقی

عضو جدید
کاربر ممتاز
نوری به زمین فرود آمد :
دو جا پا بر شن های بیابان دیدم
از کجا آمده بود ؟
به کجا می رفت ؟
تنها دو جا پا دیده می شد
شاید خطایی پا به زمین نهاده بود
 

*Chakavak*

عضو جدید
کاربر ممتاز
در گشودم: قسمتي از آسمان افتاد در ليوان آب من،
آب را با آسمان خوردم،
لحظه هاي كوچك من خواب هاي نقره مي ديدند،
من كتابم را گشودم زير ناپديد وقت...
 

sarab_m

عضو جدید
در گشودم: قسمتي از آسمان افتاد در ليوان آب من،
آب را با آسمان خوردم،
لحظه هاي كوچك من خواب هاي نقره مي ديدند،
من كتابم را گشودم زير ناپديد وقت...

تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی همت کن
و بگو ماهی ها حوضشان بی آب است
باد می رفت به سروقت چنار
من به سر وقت خدا می رفتم
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

@ RESPINA @

عضو جدید
کاربر ممتاز
تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی همت کن
و بگو ماهی ها حوضشان بی آب است
باد می رفت به سروقت چنار
من به سر وقت خدا می رفتم

مي گذشتيم از ميان آبكندي خشك.
از كلام سبزه زاران گوش ها سر شار،
كوله بار از انعكاس شهر هاي دور.
منطق زبر زمين در زير پا جاري.
 

sarab_m

عضو جدید
مي گذشتيم از ميان آبكندي خشك.
از كلام سبزه زاران گوش ها سر شار،
كوله بار از انعكاس شهر هاي دور.
منطق زبر زمين در زير پا جاري.

یک نفر دیشب مرد و هنوز نان گندم خوب است
و هنوز آب می ریزد پایین اسب ها می نوشند
قطره ها در جریان
برف بر دوش سکوت
و زمان روی ستون فقرات گل یاس
 

Persia1

مدیر تالار زبان انگلیسی
مدیر تالار
یک نفر دیشب مرد و هنوز نان گندم خوب است
و هنوز آب می ریزد پایین اسب ها می نوشند
قطره ها در جریان
برف بر دوش سکوت
و زمان روی ستون فقرات گل یاس
ساقه به بالا مي رود . ميوه فرو مي افتد.دگرگوني غمناك است.
نور ، آلودگي است. نوسان ، آلودگي است. رفتن ، آلودگي.
پرنده در خواب بال و پرش تنها مانده است.
 

دختر شرقی

عضو جدید
کاربر ممتاز
تصویری به شاخه بید آویخته :
کودکی که چشمانش خاموشی ترا دارد ،
گویی ترا می نگرد
و تو از میان هزاران نقش تهی
گویی مرا می نگری
 

Persia1

مدیر تالار زبان انگلیسی
مدیر تالار
يك نفر بايد از اين حضور شكيبا
با سفرهاي تدريجي باغ چيزي بگويد.
يك نفر بايد اين حجم كم را بفهمد،
دست او را براي تپش هاي اطراف معني كند،
قطره اي وقت
روي اين صورت بي مخاطب بپاشد.
 

دختر شرقی

عضو جدید
کاربر ممتاز
دستم را به سراسر شب کشیدم ،
زمزمه نیایش در بیداری انگشتانم تراوید
خوشه فضا را فشردم ،
قطره های ستاره در تاریکی درونم درخشید
وسرانجام
در آهنگ مه آلود نیایش تو را گم کردم ..
 

*نيروانا*

کاربر بیش فعال
کاربر ممتاز
دستم را به سراسر شب کشیدم ،
زمزمه نیایش در بیداری انگشتانم تراوید
خوشه فضا را فشردم ،
قطره های ستاره در تاریکی درونم درخشید
وسرانجام
در آهنگ مه آلود نیایش تو را گم کردم ..
ماهيان مي گفتند:

(( هيچ تقصير درختان نيست.

ظهر دم كرده تابستان بود،

پسر روشن آب، لب پاشويه نشست

و عقاب خورشيد، آمد او را به هوام برد كه برد.

***

به درك راه نبرديم به اكسيژن آب.

برق از پولك ما رفت كه رفت.

ولي آن نور درشت،

عكس آن ميخك قرمز در آب

كه اگر باد مي آمد دل او، پشت چين هاي تغافل مي زد،

چشم ما بود.

روزني بود به اقرار بهشت.

***

تو اگر در تپش باغ خدا را ديدي، همت كن

و بگو ماهي ها، حوضشان بي آب است.))

***

باد مي رفت به سر وقت چنار.

من به سر وقت خدا مي رفتم.
 

Persia1

مدیر تالار زبان انگلیسی
مدیر تالار
مرده لب بربسته بود.
چشم مي لغزيد بر يك طرح شوم.
مي تراويد از تن من درد.
نغمه مي آورد بر مغزم هجوم.
 

دختر شرقی

عضو جدید
کاربر ممتاز
من از شادابی باغ زمرد کودکی براه افتاده بودم
آیینه ها انتظار تصویرم را می کشیدند ،
درها عبور غمناک مرا می جستند
و من می رفتم ، می رفتم تا در پایان خودم فرو افتم
 

Persia1

مدیر تالار زبان انگلیسی
مدیر تالار
مي درخشد روي خاك آيينه اي بي طرح .
مرز مي لغزد ز روي دست.
من كجا لغزيده ام در خواب ؟
مانده سرگردان نگاهم در شب آرام آيينه.
برگ تصويري نمي افتد در اين مرداب.
 

دختر شرقی

عضو جدید
کاربر ممتاز
بيداري ات را جادو مي زند،
سيب باغ ترا پنجه ديوي مي ربايد
و - قصه نمي پردازم -
در باغستان من، شاخه بارور خم مي شود،
بي نيازي دست ها پاسخ مي ده
د
در بيشه تو، آهو سر مي كشد، به صدايي مي رمد
 

*Chakavak*

عضو جدید
کاربر ممتاز
در بيداري لحظه ها،
پيكرم كنار نهر خروشان لغزيد،
مرغي روشن فرود آمد،
و لبخند گيج مرا بر چيد و پريد...
 

Persia1

مدیر تالار زبان انگلیسی
مدیر تالار
ديدم كه درخت ، هست.
وقتي كه درخت هست
پيداست كه بايد بود،
بايد بود
و رد روايت را
تا متن سپيد
دنبال كرد.
اما
اي ياس ملون!
 

دختر شرقی

عضو جدید
کاربر ممتاز
نسیمی برهنه و بی پایان سر کرد
و خطوط چهره ام را آشفت و گذشت
درختی تابان
پیکرم را در ریشه سیاهش بلعید
طوفانی سر رسید
و جاپایم را ربود
 

Eagle Golden

عضو جدید
کاربر ممتاز

در آبهای جهان قایقی است
و من ‚ مسافر قایق ‚ هزارها سال است
سرود زنده دریانوردهای کهن را
به گوش روزنه های فصول می خوانم
و پیش می رانم
مرا سفر به کجا می برد ؟
 

دختر شرقی

عضو جدید
کاربر ممتاز
در جنگل من، از درندگي نام و نشان نيست
در سايه - آفتاب ديارت، قصه « خير و شر » مي شنوي
من شكفتن ها را مي شنوم
و جويبار از آن سوي زمان مي گذرد.
 

Persia1

مدیر تالار زبان انگلیسی
مدیر تالار
در گشودم:قسمتي از آسمان افتاد در ليوان آب من.
آب را با آسمان خوردم.
لحظه هاي كوچك من خواب هاي نقره مي ديدند.
من كتابم را گشودم زير سقف ناپديد وقت.
 

دختر شرقی

عضو جدید
کاربر ممتاز
تو در راهي
من رسيده ام
اندوهي در چشمانت نشست، رهرو نازك دل!
ميان ما راه درازي نيست: لرزش يك برگ
 

Persia1

مدیر تالار زبان انگلیسی
مدیر تالار
گوش كن، يك نفر مي دود روي پلك حوادث:
كودكي رو به اين سمت مي آيد.
 

Ghazal_joon

عضو جدید
کاربر ممتاز
در كجا هستي نهان اي مرغ !
زير تور سبزه هاي تر
يا درون شاخه هاي شوق ؟
مي پري از روي چشم سبز يك مرداب
يا كه مي شويي كنار چشمه ادارك بال و پر ؟
هر كجا هستي ، بگو با من .
روي جاده نقش پايي نيست از دشمن.
آفتابي شو!
رعد ديگر پا نمي كوبد به بام ابر.
مار برق از لانه اش بيرون نمي آيد.
و نمي غلتد دگر زنجير طوفان بر تن صحرا.
روز خاموش است، آرام است.
از چه ديگر مي كني پروا؟
 

Persia1

مدیر تالار زبان انگلیسی
مدیر تالار
اين سو تاريكي مرگ ، آن سو زيبايي برگ. اينها چه، آنها چيست، انبوه زمان ها چيست؟
اين مي شكفد، ترس تماشا دارد. آن مي گذرد، وحشت دريا دارد.
 

Ghazal_joon

عضو جدید
کاربر ممتاز
ديرگاهی است كه در اين تنهايی
رنگ خاموشی در طرح لب است
بانگی از دور مرا می‌خواند
ليك پاهايم در قير شب است
رخنه‌ای نيست در اين تاريكی
در و ديوار به هم پيوسته
سايه‌ای لغزد اگر روی زمين
نقش وهمی است ز بندی رسته
نفس آدم‌ها
سر بسر افسرده است
روزگاری است در اين گوشه پژمرده هوا
هر نشاطی مرده است
دست جادويی شب
در به روی من و غم می‌بندد
می‌كنم هر چه تلاش،
او به من می خندد .
نقش‌هايی كه كشيدم در روز،
شب ز راه آمد و با دود اندود .
طرح‌هايی كه فكندم در شب،
روز پيدا شد و با پنبه زدود .
ديرگاهی است كه چون من همه را
رنگ خاموشی در طرح لب است .
جنبشی نيست در اين خاموشی
دست‌ها پاها در قير شب است .
 

Similar threads

بالا