نمايش نتايج 1 تا 1 از 1

تاپیک: داستان کوتاه - آجیل

  1. #1
    تازه وارد آواتار جعفر طاهری
    رشته
    اقتصاد
    تاريخ عضويت
    2015/6
    امتیاز
    51
    پست ها
    25

    پيش فرض داستان کوتاه - آجیل

    آجیل
    یکماه به عید نوروز مانده بود. همراه با پلاستیک های آجیل و شیرینی وارد خانه شدم ، مادر که هشتاد سال داشت و با ما زندگی میکرد، رو به من گفت: دخترم چه خریدی؟ گفتم آجیل وشیرینی عید، بلافاصله آجیل ها را در یک کیسه نخی ریختم که خراب نشوند و آنها را در کمد طوری پنهان کردم که از چشم بچه ها دور بمانند ،تا عید برسد، وقتی داشتم جاسازی میکردم مادر زیر چشمی نگاه میکرد ،بعد به دنبال انجام کارهای خانه رفتم ، خدا را شکر احساس خوبی داشتم از اینکه آجیل و شیرینی عید را خریده بودم ،
    دو روز بعد، هنگام ظهر در پذیرایی دراز کشیده و استراحت میکردم ، متوجه شدم مادر در کنارم نیست ، و صدای خش خشی از اتاق کمد دار می آید، بدنبالش رفتم و دیدم، پای کمد نشسته و دستش را در کیسه آجیل کرده و آنها را چنگ میزد و لمس میکرد و بعد مشتی از آجیل را بیرون می آورد و مدتی به آن نگاه میکرد و سپس دوباره آنرا در کیسه میریخت، اینکار را چند بار تکرار کرد ، ناخواسته صدایم را بلند کردم و گفتم چرا اینجوری میکنی ؟ چرا رفتی سر آجیل ها؟ یعنی من از دست بچه ها قایمشون کردم، و با لحن کمی تندتر گفتم ، پس دیگر کجا بگذارمشون، مگه میخواهی آجیل بخوری ؟ !! ، به آرامی مشتش را باز کرد و آجیل ها در کیسه سرازیر شدند ، با سکوت بلند شد و رفت،
    ده روز به عید مانده، مادرم سکته کرد، بردمش دکتر ، وقتی برای معاینه لباسش را دکتر خواست بالا بکشه ، زد زیر دستش و نگذاشت که معاینه اش کنه، دکتر گفت سکته کرده ، ببریدش خانه ، هرچه دلش خواست بهش بدهید ، تا دو روز حتی یک دانه برنج هم نمی‌توانست بخورد ، بستنی و پفک و تخم مرغ خیلی دوست داشت ، آنها را برایش تهیه کردم ، فقط کمی بستنی خورد ، روز سوم هر کاری کردم حتی یک جرعه شیر هم نخورد ، ساعت ده صبح در آشپزخانه بودم که صدای فریادش را شنیدم ، به سمت اتاق دویدم و طرفش رفتم ، میخواست چیزی بگوید و نمیتوانست و بجایش هب هه هب هق کرد ، و نفهمیدم که چه گفت، ساکت شد، هرچه صدایش کردم جواب نداد، رنگ صورتش هم سفید شد ، زنگ که زدم همسرم ،همراه با اورژانس رسید ، شوک بهش دادند ولی مادر دار فانی را وداع گفته بود ، مراسم دفن و خاکسپاریش که تمام شد ما آن سال عید نداشتیم ،پسرم چند روزی از عید گذشته بود که گفت ، مامان آجیل نداریم؟ طرف آجیل ها که رفتم خیلی عصبی و ناراحت شدم که چرا بخاطر این آجیل های بی ارزش، سر مادرم داد زده بودم ، من که از دست بچه ها و یا چیزهای دیگر ناراحت بودم چرا آنروز ناخواسته سر مادرم خالیش کردم ، با افسوس و اشک بخود گفتم ، مادر با آجیل هایی که در مشتش بود میخواست حس خوب گذشته را با خودش برقرار کند و داشت آمدن عید را در خود زنده میکرد، مادر داشت سفره هفت سین قدیم خودش را از نظر میگذارند ،مادر که برای خوردن آجیل دندان نداشت، اما من نادان و از همه جا بی خبر که شور جوانی در سرم بود رفتار بدم را نشان مقدس ترین فرد خودم دادم و کلی گریه کردم که دیگر فایده نداشت، مادر گریه های من را ندید ،مثل من که حس ارتباط با زندگی مادرم را آنروز در وجودش ندیدم، سر قبرش که رفتم چند بار گفتم ،مادر من را ببخش ، کوته فکر و خام بودم و اگر بی جهت صدایم را برایت بلند کردم، از نادانیم بود ، از آجیل ها فقط پسرم هر روز خودش بر می‌داشت و میخورد ، برای آرام کردن روحم یک کاسه از آجیل ها را به فقیری دادم و گفتم ، فاتحه برای مادرم بخوان ، تا آن آجیل ها را میدیدیم، احساس گناه شدیدی میکردم ، و این خاطره تا ابد بهمراهم هست و روی شانه هایم سنگینی میکند ، روحش شاد فاطمه امیری کهنوج
    ويرايش شده توسط جعفر طاهری در 3 روز پيش در ساعت 10:52 PM دليل: اندازه قلم

تاپیک های مشابه

  1. داستان کوتاه یا رمان ؟
    توسط shahab2009 در تالار گفتگوها و نقد ادبی
    پاسخ ها: 20
    آخرین ارسال: 2013/10/20, 03:20 PM
  2. [داستان کوتاه] مجموعه داستان هاي كوتاه چخوف - آنتوان چخوف
    توسط SAMAN_747 در تالار رمان و داستان کوتاه
    پاسخ ها: 1
    آخرین ارسال: 2013/10/04, 08:11 PM
  3. داستان كوتاه نويسان معاصر
    توسط .MosTaFa. در تالار مشاهير ادب و هنر
    پاسخ ها: 14
    آخرین ارسال: 2013/6/16, 10:00 AM
  4. ده داستان کوتاه
    توسط majid es در تالار ادبیات
    پاسخ ها: 8
    آخرین ارسال: 2009/7/17, 02:10 PM
  5. داستان كوتاه _ امتحان
    توسط يامين در تالار داستان ها و حكايت ها
    پاسخ ها: 0
    آخرین ارسال: 2008/2/28, 10:09 AM

عبارت‌های مرتبط

دانلود مقاله کتاب آموزش

ثبت اين صفحه

ثبت اين صفحه

قوانين ارسال

  • شما نمی‌توانيد تاپيک جديد ارسال كنيد
  • شما نمی‌توانيد پاسخ ارسال كنيد
  • شما نمی‌توانید فایل ضمیمه ارسال كنيد
  • شما نمی‌توانيدنوشته‌های خود را ويرايش كنيد
  •