چارلز هارتسهورن(Charles Hartshorne )[كه در متون پارسى بعضاً با ضبط «هارتشورن» از وى ياد مى شود] را بسيارى از فلاسفه يكى از مهمترين فيلسوفان دين و از برجسته ترين متخصصان متافيزيك در قرن بيستم مى دانند. او اگرچه غالباً متافيزيك جوهر محور در فلسفه قرون وسطى را مورد انتقاد قرار مى داد، از حيث شرح و بسط دادن فلسفه اى خدامحورانه و الهى (theo centric) ، بسيار شبيه متفكران قرون وسطى بود. هارتسهورن همچنين در زمينه آواز پرندگان تخصص داشت. او اولين فيلسوفى است كه از زمان ارسطو (۳۲۲ - ۳۸۴ق.م) تا به حال در متافيزيك و هم در پرنده شناسى متخصص بود.
چارلز هارتسهورن در سال ۱۸۹۷ در پنسيلوانياى آمريكا به دنيا آمد. پس از ورود به كالج هاروارد ، در جنگ جهانى اول به عنوان دانشجوى پزشكى در فرانسه خدمت كرد در حالى كه مجموعه اى از كتابهاى فلسفى را همراه خود داشت.
پس از جنگ دكتراى فلسفه اش را از هاروارد دريافت كرد و در آنجا با آلفرد نورث وايتهد (۱۹۴۷ - ۱۸۶۱) از نزديك آشنا شد. در اين مورد معمولاً از تأثيرپذيرى عمده او از وايتهد ياد مى كنند امادنيل دامبروفسكى كه از ۱۹۸۸ تا ۲۰۰۴ سه كتاب راجع به هارتسهورن نوشته، معتقد است كه اغلب عناصر اصلى فلسفه هارتسهورن - بر خلاف گمان رايج - پيش از ملاقات با وايتهد مطرح شده است . هارتسهورن از ۱۹۲۳ تا ۱۹۲۵ براى ادامه تحصيل در مقطع فوق دكترا به آلمان رفت و در آنجا در بعضى از كلاسهاى ادموند هوسرل (۱۹۳۸ - ۱۸۵۹) و مارتين هايدگر (۱۹۷۶ - ۱۸۸۹) شركت كرد. اما او بيش از آنكه از اين دو فيلسوف تأثير بپذيرد از فيلسوف آمريكايى چارلر سندرس پيرس (۱۹۱۴ - ۱۸۳۹ ) كه هارتسهورن مجموعه يادداشت هاى وى را با همكارى پل وايس تنظيم كرد و به چاپ سپرد، تأثير پذيرفت. هارتسهورن علاوه بر مراكز متعددى كه به عنوان استاد مدعو در آنها به سخنرانى و تدريس پرداخت دوره تدريس اش را در سه مركز سپرى ساخت: از ۱۹۲۸ تا ۱۹۵۵ در دانشگاه شيكاگو درس داد. او در آنجا يك نيروى فكرى غالب در گروه الهيات محسوب مى شد با وجود آنكه عضو گروه فلسفه بود. از ۱۹۵۵ تا ۱۹۶۲ در دانشگاه امورى تدريس كرد سپس به دانشگاه تگزاش در آستين رفت. هارتسهورن عاقبت در همين دانشگاه بازنشسته شد و تا هنگام مرگش در سال ۲۰۰۰ در آستين ماند. بدين ترتيب هارتسهورن با عمرى ۱۰۳ ساله از مرز يك قرن هم فراتر رفت.
برخى از مهمترين آثار هارتسهورن بدين قرار است :
طرحى كلى و دفاع از برهان در وحدت وجود (unity of Being) در مطلق يا خير الهى (Divine Good) كه رساله دكترايش در دانشگاه هاروارد بود (۱۹۲۳) ، فلسفه و روانشناسى احساس (۱۹۳۴) ، فراسوى اومانيسم (۱۹۳۷) ، نگرش انسان به خدا (۱۹۴۱)، سخن فلاسفه راجع به خدا (۱۹۵۳) ، منطق كمال (۱۹۶۲ ) ، يك الهيات طبيعى براى زمانه ما (۱۹۶۷)، كشف آنسلم (۱۹۶۷) ، فلسفه وايتهد (۱۹۷۲) ، زاده شده براى خواندن (۱۹۷۳)، بصيرت ها و سهوهاى انديشه وران بزرگ (۱۹۸۳)، وجود و فعليت (۱۹۸۴)، خلاقيت درفلسفه آمريكا (۱۹۸۴ ) ، قدرت مطلق و ساير خطاهاى الهياتى (۱۹۸۴ )، تاريكى و روشنايى (۱۹۹۰)، مغالطه صفر و مقالاتى ديگر در متافيزيك نوكلاسيك (۱۹۹۷).
از هارتسهورن يا درباره او هيچ اثرى به فارسى ترجمه و منتشر نشده است.
يكى از اسباب شهرت هارتسهورن دفاع منطقى او از برهان وجودى (آنسلم) در اثبات وجود خدا است. او سه برهان كلاسيك اثبات وجود خدا را به سه رشته درهم تنيده يك طناب تشبيه مى كرد كه همديگر را تقويت مى كنند. افزون براين او ديدگاه متمايزى راجع به خدا شرح و بسط داد كه به ديدگاه نوكلاسيك معروف است. هارتسهورن دليل مى آورد كه نقادى هيوم و كانت از برهان وجودى آنسلم (۱۱۰۹ - ۱۰۳۳ م متأله مسيحى ) معطوف به قوى ترين روايت اين برهان در رساله پروسلوگيون آنسلم (فصل سوم) نيست به همين خاطر براين نظر است كه در اينجا تمايزى موجهه يا صورى (Modal) ميان هستى دارى واجب و هستى دارى ممكن (existing contingently) وجود دارد. به عقيده هارتسهورن وجود (existence) به تنهايى ممكن است يك محمول واقعى نباشد اما هستى دارى واجب يا وجود واجب الوجود يقيناًيك محمول واقعى است. يعنى بر خلاف كانت و عده اى ديگر ، هارتسهورن معتقد است كه در مورد وجود و هستى حقايقى ضرورى وجود دارد. اين قول كه عدم و نيستى مطلق به نحوى وجود دارد مستلزم تناقض درونى است . از همين رو هارتسهورن براين نظر است كه نيستى مطلق غيرقابل تصور (uninteligible) است.
او مى گويد ضرورتاً چنين است كه چيزى وجود دارد و با تكيه بر برهان وجودى (The ontological argument) عقيده دارد كه قضيه «خدا وجود دارد» بالضروره صادق است. هارتسهورن مى گويد در اينجا با سه شق رو به رو هستيم: ۱)خدا غيرممكن است، ۲) خدا ممكن است يعنى مى تواند باشد يا نباشد و ۳) خدا ضرورتاً وجود دارد (=خدا واجب الوجود است). او مى افزايد برهان وجودى نشان مى دهد كه شق دوم مهمل و بى معنى است. از اين رو نتيجه مى گيرد كه وظيفه اساسى خداباور فلسفه ورز اين است كه ثابت كند خدا غيرممكن نيست. (يعنى نشان دهد كه وجود خدا محال و مستلزم تناقض نيست) به علاوه بحث مفصل هارتسهورن راجع به برهان مبتنى بر نظم وتدبير با نظرات او درباره زيست شناسى ارتباط داد.


به گمان او وفق دادن ميان خداى همه توان در ديدگاه خداباورانه كلاسيك با دگرگونى ها و آشفتگى هاى پديد آمده در طبيعت دشوار است. اما به همان اندازه دشوار است كه بتوان نظم و نظام مندى عالم طبيعت را با قول به اينكه هيچ نظم دهنده و خالقى وجود ندارد وفق داد. بحث و مجادله هارتسهورن با خداباورى فلسفى كلاسيك بيشتر مربوط به فعليت (actuality) يعنى نحوه وجود خدا است تامربوط به وجود (existence) خدا. او مى گويد خدايى كه وجود دارد ضرورتاً از هر حيث ضرورى (necessary) يا تغيير ناپذير نيست. هارتسهورن معتقد است كه متفكران قرون وسطى اگرچه در مساعى شان براى انديشيدن درباره خدا به واسطه منطق كمال (The Logic of Perfection) كه بر طبق آن خداوند صاحب جميع كمالات است بر حق بودند اما همچنين بر اين نظر است كه اين منطق براى معرفت يافتن به صفات موجودى كه خدا خوانده مى شود به درستى مورد استفاده قرار نگرفته است. هارتسهورن مى گويد منطق خداباورانه كلاسيك يا سنتى مربوط به كمال، خدا را از حيث امور يا اوصاف متضاد گوناگون (مانند ثبات و تغيير، وحدت و كثرت، فعليت و منفعليت و نظاير اينها) موجودى يك قطبى (monopolar) تلقى مى كند و بر همين اساس خداباورى فلسفه سنتى يا كلاسيك، يك عنصر در هر يك از اين زوج صفات را يك صفت محسوب مى كند (در اينجا مورد اول درهر زوج يعنى ثبات، وحدت، فعليت) و ديگرى را بى اعتبار و حقير مى شمارد و ناديده مى گيرد.


اما منطق كمال مطرح شده توسط هارتسهورن دوقطبى (dipolar) است يعنى به هر دوعنصر در اين زوج صفت ها نظر دارد ولى نبايد از نظر دور داشت كه پاره اى از متضادين براى جاى گرفتن در تحليل دوقطبى مناسب نيستند مانند متضادين خير و شر (good-evil) كه در آن جفت خير، خير حشو و اضافه است و خير شر هم نوعى تناقض. لذا هارتسهورن معتقد است كه بزرگترين موجود قابل تصور (تعبير مشهورى كه آنسلم آن را در برهان وجودى خود به كار برد) نمى تواند به هيچ معنايى شر باشد.
هارتسهورن معتقد به دوخدايى هم نيست و در پى آن نيست كه از نوعى ثنويت و دوگانه انگارى كيهان شناختى دفاع كند. در واقع او موضع مخالف اين دومورد را اتخاذ مى كند. او خداباورى دوقطبى خود را نوعى Panentheism مى نامد كه در لغت به اين معناست كه همه چيز در خدا است. هارتسهورن تصريح مى كند كه همه عواطف و احساسات مخلوقانه بويژه احساسات مربوط به رنج (Suffering) محاط در حيات الهى است. هارتسهورن خدا را فكر يا روح كل جسم عالم طبيعت مى داند در عين حال كه خدا را از مخلوقات متمايز مى شمارد. تعبير ديگر در تشريح ديدگاه او در اين باب آن است كه خدباورى او را از نوع نوكلاسيك به شمار آوريم به اين معنى كه او در نخستين گامها در تلاش براى تعمق و ژرف انديشى راجع به منطق كمال، بر ادله و براهين خدباورانه كلاسيك يا سنتى در اثبات وجود خدا وبر متافيزيك خدباورانه كلاسيك تكيه مى كند.
اما او معتقد است كه درگامهاى بعد بايد موضوع صيرورت و شدن را به عنوان مكمل، مطمح نظر قرار داد. به گمان هارتسهورن - برخلاف ديدگاه بوئتيوسى كه درميان انديشه وران قائل به خدباورى سنتى صاحب نفوذ و تأثير بسيار بوده است - خدا بيرون از زمان نيست بلكه در بستر همه زمانها حضور و وجود دارد.
ديدگاه هارتسهورن در مورد علم مطلق خدا نيز تاحدودى با روايت سنتى، متفاوت است. او علم مطلق (omniscience) را ناظر به امكان الهى علم به هر چيزى مى داند كه قابل شناختن باشد: فعليت هاى گذشته تحقق يافته است. واقعيت هاى مربوط به زمان حال نيز بر طبق قوانين فيزيك شناخت پذير است و امكانها و احتمالات مربوط به آينده. اينها سه دسته امكانها و واقعيت هاى قابل شناختن هستند. در مفهوم سنتى يا كلاسيك از علم مطلق، خدا به امكانها يا احتمالات آينده درست مثل آنكه در گذشته رخ داده باشند علم دارد. اما به گمان هارتسهورن اين، نمونه اى از علم مطلق و فراگير نيست بلكه نمونه اى از جهل نسبت به خصلت (لااقل تا حدودى) نامتعين آينده است. ديدگاه نامتقارن راجع به زمان كه در ميان متفكران فلسفه پويشى (Process) به طور كلى (از جمله برگسن وايتهد و هارتسهورن) بر آن اتفاق نظر است و بيانگر اين معناست كه ارتباط ميان حال و گذشته تفاوت بنيادين با ارتباط ميان حال و آينده دارد نيز براى نظريه عدل الهى هارتسهورن پيامدهايى داشته است. او مى گويد كه كثرت عوامل صاحب درجاتى از اختيار از جمله عوامل غيرانسان با آينده اى رو به رو هستند كه نه كاملاً تعين پيدا كرده و نه به تفصيل از پيش معلوم است. اين موضوع باعث مى شود كه اين عوامل گاه با يكديگر تصادم و برخورد داشته باشند. بنا بر نظر هارتسهورن بر اين اساس مى توان گفت كه خدا دور از مخلوقاتى كه رنج مى كشند نيست.


نظريه اخلاقى و سياسى: هارتسهورن كيهان را يك قلمرو سلطنتى متافيزيكى (metaphysical monarchy) مى داند كه خدا در رأس آن قرار داد. او در مورد جامعه بشرى هم از يك تعبير نامأنوس استفاده مى كند: دموكراسى متافيزيكى. مقصود او از اين تعبير آن است كه همه اعضاى جامعه بشرى با يكديگر برابرند و هيچ كس نمى تواند به گزاف بر ديگران تفوق و برترى بجويد و حقى ويژه براى خويش قائل شود. دامبروفسكى در اين مورد مى نويسد كه «اين موضوع او را يك ليبرال (Liberal) در عرصه سياست مى سازد اگر كه ليبراليسم ناظر به اين عقيده مساوات طلبانه باشد كه هيچ انسانى خدا نيست. در هر حال در نظريه اخلاقى و نيز در متافيزيك و نظريه عدل الهى (theodicy) هارتسهورن، آزادى نقشى محورى دارد. يكى از نكات جالب توجه درباره ديدگاههاى هارتسهورن اين است كه بنا بر اعتقاد او به «همه روان گرايى» (Panpsychism) هر موجودى در طبيعت حتى ذرات اتمى كه ظاهراً فاقد فعاليتمندى ذهنى و روانى اند واجد ارزش ذاتى و نه صرفاً ابزارگرايانه است. (واژه Panpsychism از دو ريشه يونانى Pan و Psyche (به معنى روح، روان) اشتقاق يافته است و در اصطلاح به اين معنى است كه هر چيزى داراى نفس و روح است. ريس در توضيح اين اصطلاح نزد هارتسهورن مى نويسد كه از نظر هارتسهورن هر موجودى در عالم به درجات مختلفى صاحب آگاهى است) حاصل آنكه در متافيزيك هارتسهورن مبنايى فراهم مى شود هم براى درك و دريافتى هنرى و زيبايى شناسانه از طبيعت و ارزش آن، و هم اخلاقى زيست محيطى كه ناظر به ارزش ذاتى و درونى طبيعت است. اين نظرات هارتسهورن با توجه به بحرانهايى كه در عصر حاضر طبيعت را به شدت تهديد مى كنند اهميت بسيار دارد و مى تواند در كنار ديدگاههاى اديان درباره نگاه همدلانه و همساز با طبيعت مورد توجه قرار گيرد.



در يك ارزيابى كلى مى توان گفت كه هارتسهورن بيشتر در الهيات تأثيرگذار بوده تا در فلسفه. فيلسوفان تحليلى به طور كلى حتى آن دسته كه خداباور هستند غالباً به فلسفه هارتسهورن توجه چندانى نكرده اند. در عوض هارتسهورن در ميان متخصصان الهيات بسيار تأثيرگذار بوده و اين مايه تعجب است چون هارتسهورن متأله نبود و در استدلالهاى منطقى و فلسفى خود بر كتاب مقدس يا مرجعيت هاى دينى تكيه نمى كرد. برخى از فلاسفه تحليلى هم هستند كه آراى او را مورد نقادى قرار داده اند، از جمله فيلسوف موحد نامبردار آمريكايى ويليام آلستون كه به شدت به نقد ديدگاه هارتسهورن در موردخدا و نگرش نوكلاسيك او در اين مورد مى پردازد .- در عصرى كه پرداختن عميق به پرسش هاى بزرگ و بنيادين از حوصله و ظرفيت حتى شايد بسيارى از فلاسفه و اهل فكر» فراتر مى رود و حركت در سطوح، كاربردى تر و جذاب تر مى نمايد غور و تعمق در زندگانى و انديشه هاى كسانى كه نيروهاى جسمى و روحى خود را كم و بيش صرف ژرف انديشى در پرسش هاى اساسى ساخته اند، مى تواند درنگى و تأملى برانگيزد.