زندگي نامه:
لودويگ ويتگنشتاين در سال 1889 در وين زاده شد. پس از ترك مدرسه در سن 17 سالگي براي تحصيل در رشته مهندسي به برلين رفت. در سال 1908 عازم انگلستان شد و پس از چند ماه به عنوان دانشجوي پژوهشگر در بخش مهندسي­ دانشگاه منچستر نام­نويسي كرد. پژوهش او در مورد علم هوانوردي بود. در 1912 در كالج ترينتي كيمبريج براي تحصيل در اصول رياضي و منطق زير نظر برتراند راسل پذيرفته شد. زمان جنگ در ارتش اتريش خدمت كرد. نگارش رساله­ي منطقي- فلسفي را در 1918 تمام كرد. متن آلماني آن اثر در سال 1921 در سالنامه­ي فلسفه ی طبيعي او ستوالد چاپ شد. و در سال 1922 اين كتاب در انگلستان با ترجمه­ي انگليسي در مقابل متن آلماني انتشار يافت.
تنها اثر فلسفي ديگري كه در زمان حياتش چاپ كرد، يك مقاله بود. ويتگنشتاين آثار فلسفي عظيم ديگري نيز دارد كه هنوز پس از مرگش به چاپ مي­رسند. در بين سال­هاي 1920 و 1926 او در مدرسه­هاي روستايي در اتريش تدريس كرد. بحث­هاي او با فلاسفه­ي حلقه ي وين در 1927 آغاز شد. در سال 1929 به كيمبريج بازگشت، و به عضويت كالج ترينيتي درآمد. در 1939 به عنوان استاد فلسفه در دانشگاه كيمبريج برگزيده شد. زمان جنگ در بيمارستان لندن دربان شد و بعدا در يك آزمايشگاه داروسازي نيوكاسل كار كرد. او كرسي استادي خود را در كيمبريج در سال 1947 رها كرد و در 1951 در گذشت.
در تقسيماتي كه براي فلسفه قائلند مي­توان به دو حوزه­ي فلسفه­ي اروپاي قاره­اي و فلسفه­ي تحليلي زبان اشاره كرد. مدعيان فلسفه­ي تحليلي زبان بر اين عقيده­اند كه تا قبل از آنان مطالعه­ي انديشه و عقايد بدون در نظر گرفتن نقش ميانجي زبان صورت مي­گرفت. در آغاز قرن بيستم فلاسفه­اي چون راسل و مور تلقي ديگري از فلسفه را آغاز كردند كه خاستگاه اصلي آن كيمبريج بود. در سال 1921 ويتگنشتاين كه يكي از شاگردان راسل بود دست به تأليف رساله­ي منطقي -فلسفي يا تراكتاتوس زد كه در آن ملاحظات فلسفي راسل كاملاً مشهود است. اين كتاب كه در رابطه با نظريه­ي مطرح در اتميسم منطقي راسل بود كاملاً تحت تأثير مباني منطق رياضي بود.

اثر بعدي ويتگنشتاين كتاب پژوهش­ها يا تحقيقات فلسفي بود كه دو سال بعد از مرگ وي در سال 1953 منتشر شد و در بردارنده­ي مطالبي بود كه از نبوغ سرشار وي خبر مي­داد. او بيش از 25 سال از عمر خود را روي اين كتاب صرف كرد هر چند بين كار اول (رساله­ي منطقي – فلسفي) و پژوهش­هاي فلسفي ارتباط ظريفي وجود دارد ولي به خاطر استفاده از زبان معمولي و روزمره در كتاب پژوهش­ها مي­توان آن را درك تازه­اي در زمينه­ي انديشه­هاي فلسفي به حساب آورد. كتاب پژوهش­ها اگر چه به زبان معمولي و عادي نوشته شده ولي مضمون آن بسيار چند لايه و غامض است. پژوهش­ها به سرعت و در زماني كمتر از يك دهه با اقبال خوانندگان متون فلسفي رو به رو شد و به يُمن فعاليت پيگير پيروان ويتگنشتاين آئين استواري با تكيه بر مباحث آن آغاز شد كه ما امروز آن را به نام فلسفه­ي زبان معمولي يا مكتب آكسفورد مي­شناسيم.
در هر دو كتاب هدف او درك ساختار و حدود زبان و چگونگي روش مطالعه­ي آن بود. وي بر اين بود كه با اين روش مرز كلام معني­دار را از بي­معني كشف كند. وي همچنين دين و اخلاق را در فراسوي حدود زبان جاي مي­داد زيرا آنچه را كه مي­توان گفت دين و اخلاق بر نمي­تابيدند. ويتگنشتاين قائل به زبان خصوصي نبود زيرا معتقد بود كه چنان زباني نمي­تواند واجد شرايطي باشد كه هر زباني بايد احراز كند يعني مي­بايستي در حدود يا در يك بازي زباني شركت داشته باشد تا قابل درك باشد. در آموزه­هاي ويتگنشتاين بين دوره­ي نخست فكري او يعني در كتاب رساله­ي منطقي-فلسفی و دوره­ي دوم يعني كتاب پژوهش­هاي فلسفي دو تغيير اصلي وجود دارد. نخست اين كه وي اين عقيده را كه ساختار واقعيت ساختار زبان را تعيين مي­كند كنار گذاشت. وي گفت قضيه برعكس است زبان ما نظر ما را درباره­ي واقعيت تعيين مي­كند زيرا ما اشياء را بواسطه آن مي­بينيم. در واقع او آن نوع عينيت­گرايي­اي را كه مركز آن انسان بود را توهمي بيش نمي­دانست.


به نظر راسل كتاب پژوهش­ها بر خلاف رساله تحقيقاتي سطحي درباره زبان است و به هيچ وجه با تحقيقات مربوط به منطق و شناخت و واقعيت كه وظيفه خاص فلسفه است ارتباطي ندارد. وي كتاب پژوهش­ها را گيج كننده و بي­ارزش مي­دانست و تا پايان عمر با آن مخالفت ورزيد. تغيير اصلي دوم در نظريه زبان ويتگنشتاين اين است كه وي در رساله استدلال مي­كند كه زبان­ها ساختار منطقي واحدي دارند كه لزوماً در ظاهر تشخيص داده نمي­شود امًا مي­توان با تجزيه و تحليل فلسفي آن را آشكار كرد به نظر او اختلاف ميان اشكال زباني فقط تغييرات ظاهري و سطحي شكلي واحد است كه منطق آن را آشكار مي­كند. وي در دوره­ي دوم فعاليت فلسفي خود به نظري كاملاً مخالف رسيد. به نظر او تنوع اشكال زباني واقعاً ساختار عميق زبان را آشكار مي­كند و این به هيچ وجه با آنچه او در آغاز پنداشته يكسان نبود. ويتگنشتاين در پژوهش­ها مي­گفت: «صور متفاوت زبان ماهيت مشترك ندارند يا دست كم اگر داشته باشند آن چنان ناچيز است كه ارتباط ميان آن اشكال متفاوت را تبيين نمي­كند. پيوند صور مختلف زبان با يكديگر بسيار ظريف و غلط­انداز است درست مانند پيوند بازيها با يكديگر، يا چهره­هاي اعضاي يك خانواده كه به يكديگر مربوط هستند)).
نقد زبان ويتگنشتاين همانند نقد كانت در مورد انديشه بود. ويتگنشتاين معتقد بود كه فلاسفه غالباً از سر بي­غفلتي در فراسوي نوعي بي­معنايي سرگردانند كه در ظاهر به نظر مي­رسد افكار اصيلي را بيان مي­كنند اما در حقيقت چنين كاري نمي­كنند.

عموم فلاسفه به دنبال نقطه اتكا ارشميدسي هستند (1) تا با آن بتوانند طرز تلقي انسان از خودش را خارج از او بررسي كنند يكي از اين نقطه­هاي اتكا ارشميدسي مابعدالطبيعه نظري است كه كانت در مورد آن مي­گفت: يك بررسي انتقادي كامل درباره حوزه و حدود انديشه بشري نشان خواهد داد كه نظام­هاي مابعدالطبيعه نظري بي­پايه و اساس­اند در حقيقت نظركانت در مورد دستگاه شناخت امر واقع است يعني پديده­ها و سلسله علت و معلولي آن كه ناظر به اين امر است. كانت مي­گفت شناخت امور مابعدالطبيعه بايد از شناخت امور تجربي تفكيك گردد والا دچار تناقض خواهيم شد اين دستگاه شناخت براي ويتگنشتاين زبان بود. ويتگنشتاين اعتقاد داشت كه متعالي انگاري دين و اخلاق پايان يافته و نوعي طبيعت­گرايي زبان جايگزين آن شده است. دين و اخلاق وجوه مختلف حيات و انديشه­ي انساني هستند و چون خارج از خود بنياني ندارند (نقطه ارشميدسي) توجيه آنها فقط با توصيف دقيق زباني كه در آن بيان مي­شوند و جايگاهي كه در زندگي ما دارند ميسر است. خط ظريفي كه اين دو فيلسوف را به هم مرتبط مي­كند انگار تحصل­گرايي در مورد اثبات دين و اخلاق است كه كانت آن را خارج از سلسله­ي علت و معلولي مي­ديد و ويتگنشتاين آن را در حوزه زبان ممكن مي­دانست. ويتگنشتاين مي­خواست حدود مطلق زبان را طراحي كند دقيقاً همانطور كه كانت مي­خواست حدود مطلق انديشه را ارائه دهد. كتاب رساله كه بر همان سبك و سياق راسل و فرگه بود براي رسيدن به حكم­هاي ضروري و قضاياي بنيادين تأليف شد. حكم­هاي ضروري احكامي هستند كه مقدم بر تجربه مي­باشند يا به اصطلاح كانت هر حقيقت ماتقدم را فرا مي­گيرد. مثلاً اين كه ماه كوچكتر از زمين است قضيه­اي امكاني است و براي اثبات آن نياز به تجربه است ليكن اين حقيقت، ماتقدم يا ضروري است كه ماه كوچكتر يا بزرگتر از زمين است يا نيست و آن را مي­توان پيشاپيش گفت. حدود زبان مانند حدود فكر ضروري فرض شده است بنابراين بر اساس مفهوم وسيع منطق ويتگنشتاين، اين منطق است كه حدودشان را پي­ريزي مي­كند. بدين طريق تحقيقات او درباره­ي بنيان­هاي منطق متضمن بررسي حدود زبان شد. خطوط اصلي دستگاه رساله منطقي – فلسفي كه شباهت ويژه­اي با خرد ناب كانت دارد همه از اين اصل ناشي مي­شوند كه حدود انديشه و حدود زبان صرفاً رويدادهاي امكاني نيستند بلكه به ضرورت در جايي قرار دارند بنابراين دقيقاً همان طور كه كانت معتقد بود كه انديشه در فرا سوي مرزي كه او طرح كرده باز مي­ايستد، ويتگنشتاين معتقد بود كه زبان درست روي مرزي كه او نشان داده متوقف مي­گردد و اين كه فراسوي آن مرز فقط سكوت مي­تواند باشد.
مرز كانت شناخت واقعي را محصور كرده بود و مرز ويتگنشتاين مرز گفتمان را تعيين مي­كند به هر حال با وجود نزديك­هايي كه مي­توان آن را ديد انتقادي دو فيلسوف داشت اختلاف وسيعي ميان اين دو دستگاه فكري وجود دارد كه همانطور كه اشاره شد عبارت است از اين كه نقد غيرمستقيم ويتگنشتاين از فكر به ميانجي­گري زبان است.
امّا قضاياي بنيادين طبقه­اي از قضايا راجع به امور واقع است كه منطقاً مستقل از يكديگرند يعني صحت و سقم يك قضيه­ي بنيادين بر صحت يا سقم قضيه­ي بنيادين ديگر دلالت نمي­كند بنابراين وظيفه نخست ويتگنشتاين اين است كه با روش قياسي از نظريه معناداري ثابت كند كه تمام قضاياي ناظر به امور واقع بدون استثنا مركب از قضاياي بنياديني هستند كه منطقاً از يكديگر مستقل هستند. او براي دفاع و تبيين نظريه معناداري بر دو اصل x و y متوسل مي­شود. X مي­گويد هر قضيه راجع به امر واقع داراي معني مشخصي است. y مي­گويد راهي كه در آن هر قضيه­اي اين معني را بدست مي­آورد تصويري است كه تقريباً مي­توان درباره ارتباط اين دو قضيه گفت؛ كه x مسئله را تجزيه مي­كند و y آن را حل مي­كند. بنابراين x و y مربوط به بازنمايي اشياء هستند. حال آيا اشيائي كه بازنمايي مي­شوند بايد قبلاً وجود داشته باشند؟ اين مشكلي دوجانبه است چون اگر لازم نباشد كه اشياء قبلاً وجود داشته باشند روشن نيست كه چگونه مي­توانند تصوير شوند. در جانب ديگر مشكل اين است كه ممكن است قضيه­ي y را داشته باشيم كه حاوي كلمه­اي باشد كه تصوير شيئي است كه وجود ندارد. مع الوصف جمله معني­دار است (مثلاً يك اختراع).

بنابر اين قضيه ناظر به امور واقع، معناي دقيق خود را فقط به خاطر كلماتش بدست مي­آورد كه يا اشياء موجود را تصوير مي­كنند يا قابل تجزيه و تحليل به قضايايي هستند كه اشياء موجود را تصوير مي­كنند. اصل ديگري كه براي رسيدن به قضاياي بنيادين مورد استفاده ويتگنشتاين قرار گرفت اصل z بود. z قضيه­اي است كه مي­گويد هر موقع دو قضيه منطقاً به يكديگر مربوط باشند درون يكي از آن دو، يا درون هر دو نوعي تركيب منطقي وجود دارد كه با تجزيه و تحليل مي­توان آن را گشود. مثلاً قضاياي p و ~p (نقيضش) منطقاً با يكديگر ناسازگارند و بنابراين دست كم يكي از آن دو بايد نوعي تركيب منطقي داشته باشد تا ناسازگاري روشن شود. در اين مورد هر چه قدر هم تبيين ضرورت منطقي مشكل باشد بديهي است كه (~p) قضيه ثانوي است. اكنون از توصيف اوّليه قضاياي بنيادين ويتگنشتاين چنين بر مي­آيد كه اگر p بنيادين باشد (~p) نمي­تواند بنيادين باشد. لازم به يادآوري است كه اصل x از آن فرگه و z از آن راسل و y كه اصطلاحاً نظريه تصويري قضايا ناميده مي­شود از عقايد خاص ويتگنشتاين بود.
تفكري كه در رساله ارائه مي­شد نوعي جوهرگرايي در مورد زبان بود كه ابزار آن صغري و كبري و قياس بود. تا قبل از ويتگنشتاين يعني تبيين رساله، اتفاق نظر فلاسفه زبان بر آن بود كه مي­توان بدون توجه به شكل­هاي ظاهري زبان با تجزيه و تحليل به بنيان­هاي مشترك در همه زبانها دست يافت امّا ويتگنشتاين در كار دوم خود اعلام كرد كه ديگر نيازي به x و y و z ندارد زيرا آنها تزهايي هستند درباره­ي جوهرگرايي و جوهرگرايي خود نمونه­اي از تفكر مابعدالطبيعي است چون به نظر فلاسفه انتقادي، صفت اختصاصي كلي مابعدالطبيعه چنان است كه ارتباط با ماده خود را از دست مي­دهد. در روش جديد (پژوهشها) روي كرد او به زبان تجربي بود. البته در روش جديد او به فراسوي زبان رفت و مواضع خود را در مورد مسائل مابعدالطبيعه اظهار داشت؛ نقطه نظر او اين بود كه گفتن نمي­تواند دليل وجودي چيزي باشد و مسائل مابعدالطبيعه از آن زمره هستند كه فقط مي­توان آن را نشان داد. حركت جديد او در دو جهت متمركز بود يكي قطع نظر از مسائل علمي براي تبيين مابعدالطبيعه (عليت) و ديگري نشان دادنِ چيزي كه در تراكتاتوس نمي­توان به آن رسيد و بايد آن را در فراسوي مرزهاي زبان برد (مابعدالطبيعه). سخن ويتگنشتاين در كتاب پژوهش­ها اين بود كه تصور عامل مشترك براي كاربردهاي گوناگون زبان پيش فرض غلطي است. اين پيش فرض به جوهرگرائي زبان مربوط بود كه فرض را بر اين مي­گذاشت كه عامل مشترك شامل تنوع­ها نمي­شود و از اين رو او به تحقيق درباره­ي اختلاف­ها پرداخت ويتگنشتاين تحقيقات كهن و بلندمرتبه گذشته را ترك كرد و به چيزي كاملاً متفاوت يعني به تحقيق درباره­ي زبان كه تجربي، پيش پا افتاده و حتي ساده بود پرداخت. حمله او به جوهرگرايي سرانجام به اين عقيده رهنمون شد كه اگرچه تجزيه و تحليل هميشه در پي ارائه تعريف است امّا فرض اين كه هميشه معنا را مي­توان در تعريف گنجاند خطاست به هر حال ويتگنشتاين در پژوهش­ها اين ادعا را كه فلسفه جستاري در دستگاه عيني ضرورت­هاي مطلق است رها كرد و با وجود اين به اين نتيجه كه فلسفه بايد نوعي علم باشد هم نرسيد او معتقد بود كه روش درست در فلسفه جمع­آوري حقايق درباره­ي زبان است ولي نه بخاطر اينكه حقايق ذاتاً جالب­اند و يا به منظور پرداختن نوعي نظريه علمي مانند نظريه ساختار دستوري مشترك تمام زبان­ها درباره آن حقايق باشد بلكه اين حقايق بايد جمع­آوري شوند زيرا به چيزي فراسوي خود دلالت دارند.


نكته مهمي كه بايد در پژوهش­ها مورد امعان نظر واقع شود اين است كه ويتگنشتاين از نوعي درهم و برهمي زبان ياد مي­كند كه علت آن را افكار و عقايد نظريه­پردازان و فلاسفه مي­داند كه هنگام تدقيق و تحدید يك مسئله مسائل ديگر را از نظر دور داشته و واژه­ها را از جايگاه بازي زباني خاص خود به جايگاهي كه مناسب آن بازي نيست كشانيده­اند او فلسفه­اش را مانند معالجه بيماري مي­داند و تأكيد مي­كند كه فقط اين درهم و برهمي­ها است كه فلسفه­اش را ضروري مي­سازد حالا آيا با قرار گرفتن هر گفتمان در جاي خود يعني در صورتي از بازي­هاي زباني بشر ديگر به فلسفه نيازي خواهد داشت حال با توجه به اين سؤال حساس لازم است كه در مورد بازي­هاي زباني بيشتر توضيح داده شود.


بازي­هاي زباني (Language Games) كاربرد واژه­ها در تعاملات زندگي اجتماعي است اين تعاملات وجوه مختلفي دارد كه مي­توان به قراردادها، گزارشها، و تمامي گفتمان اجتماعي انسان كه داراي بستر و وابسته به هدفي هستند اشاره كرد. به عقيده ويتگنشتاين خطا و اشتباه بزرگ فلاسفه مدرن تأكيد بر اشكال بيان به جاي تأكيد بر كاربرد آنها در جريان زندگي و فعاليت روزمره است. بسياري از مسائل و معضلات فلسفي ناشي از قضاوت درباره حركات موجود در يك بازي بر اساس قواعد و مقررات بازي ديگر است. مثلاً هنگامي كه بنّايي به وردست خود مي­گويد (نيمه)) اين كلمه اشاره به اين امر دارد كه يك نيمه آجر به من بده اين واژه نيمه خاص اين بازي يا صورت است كاربرد واژگان ديگر نيز به همين صورت است كه بايد موقعيت و كاربرد آنها را مدنظر داشت والا دچار بدفهمي شده و با يك وسيله (واژه) بازي نامناسب و نامربوطي انجام مي­دهيم كه باعث سردرگمي و همان چيزي كه ويتگنشتاين حكايت­گري موهوم مي­نامد خواهيم شد اگر دقت كنيم مي­بينيم كه اينجا هم حركتي وجود دارد به سوي آن ذره­گرايي در زبان تراكتاتوس ولي در بستر تجربي آن.

پانوشت:
1) ارشميدس مي­گفت اگر بتواند نقطه­اي را در فضا پيدا كند كه به مثابه نقطه­ي اتكايي براي اهرمي كه به اندازه كافي بزرگ است، باشد مي­تواند همه جهان را حركت دهد.