نمايش نتايج 1 تا 1 از 1

تاپیک: شش درجه ي جدايي

  1. #1
    عضو فعال آواتار amirhm
    رشته
    مهندسی برق
    تاريخ عضويت
    2009/11
    امتیاز
    1918
    پست ها
    818

    پيش فرض شش درجه ي جدايي


    در اواخر سال ١٩۶٠ روانشناسی بنام ستنلی میلگرم (Stanley Milgram) دست به تجربه ای زد که هدف از آن یافتن پاسخ برای مسئله ای با عنوان "جهان کوچک" بود. صورت مسئله در واقع از این قرار است که انسانها چگونه با یکدیگر ارتباط برقرار می کنند؟ آیا ما هر یک در دنیای خود سیر می کنیم و بطور مستقل با فردی دیگر روابط برقرار می کنیم و در نتیجه ارتباط میان انسانها یک رابطه "یک به یک" است یا هر یک از ما در یک شبکه ارتباطی به دام افتاده ایم و در محدوده آن شبکه روابط خود را با افراد دیگر شکل می دهیم؟ اگر چنین باشد آنوقت این شبکه ها باید بنحوی با یکدیگر رابطه برقرار کنند والا ما با یک تعداد افراد که هر یک درون یک شبکه گیر کرده و راهی به بیرون ندارند مواجه خواهیم بود.
    یافتن پاسخ به این سئوال از این نظر حائز اهمیت است که به ما کمک خواهد کرد که دریابیم یک فکر، یک ایده و یا یک پیام که نهایتا می تواند به تحولات اجتماعی، سیاسی و یا اقتصادی منجر شود با چه مکانیزمی در جامعه شیوع می یابد. این چه رمزی است که یک طرح بناگاه در جامعه "مد" می شود و طرحها و افکار و ایده های دیگر به جائی نمی رسند؟ چرا مثلا یک کتاب بناگاه پرفروش می شود، یک وبسایت پرطرفدار می شود در حالیکه هیچکدام از محتوا و جاذبه چندانی برخوردار نیستند، درحالیکه نوشته هائی جذاب، کارهائی ابتکاری و خلاقیت هائی شگرف در نطفه خفه می شوند و مهجور و ناشناخته باقی می مانند؟ چه مکانیزمی به سیر و سفر یک اندیشه در جامعه کمک می کند؟

    میلگرم برای رسیدن به مکانیزم روابط انسانی در یک جامعه دست به آزمایش زیر زد. او ١۶٠ پاکت تهیه کرد و آنرا برای ١۶٠ نفر که در ایالت نبراسکا زندگی می کردند فرستاد. او از آنان خواست که به هر طریق که صلاح می دانند پاکت را بدست یک کارگزار بازار بورس که در ایالت ماساچوست زندگی می کرد برسانند. فاصله دو شهر چیزی در حدود ٢۵٠٠ کیلیومتر بود. شما می توانستید مثلا نامه را برای پسرعموی خود که در کار بازار بورس بود اما در نیویورک زندگی می کرد بفرستید با این امید که ممکن است او طرف را بشناسد. و یا مثلا اگر دوستی داشتید که در ماساچوست استاد دانشگاه بود پاکت را برای او می فرستادید با این امید که شاید او دوستی، خویشاوندی کسی را داشته باشد که با کارگزاری که مورد نظر میلگرم بود در ارتباط باشد.

    نظر میلگرم این بود که پس از رسیدن پاکتها به فرد مزبور بررسی کند و ببیند که پاکتها چه مسیری را طی کرده اند تا به دست فرد مورد نظر برسند. توجه داشته باشید که ١۶٠ نفر اول هیچ نشانی از فرد مورد نظر میلگرم نداشتند و افرادی که بعنوان واسطه نامه را دست بدست می کردند تلاششان این بود که با انتخاب سریع ترین و بهترین مسیر نامه را به کارگزار بازار بورس برسانند.

    نتیجه نهائی مطالعه میلگرم این بود که اکثر نامه ها پس از طی ۵ یا ۶ مرحله به دست فرد مورد نظر او رسیده بود. این تجربه آغاز پیدایش مفهومی بود که امروز جنبه جهانی پیدا کرده و ما آنرا به نام "شش درجه جدائی" (Six degrees of Separation) می شناسیم. طبق این نظریه که بعدها به طرق دیگر و با گستردگی و دامنه بیشتر نیز انجام شد بین هر دو انسان بر روی کره زمین ۵ یا ۶ واسطه می توانند آنانرا به یکدیگرمرتبط کنند.

    این عبارت آنقدر در اطراف ما تکرار شده که ما را از عظمت نتایجی که از این مفهوم می توان استنتاج کرد غافل کرده است.

    بیشتر ما انسانها از دایره بزرگی از دوستان بهره مند نیستیم. در آزمایشی که یک گروه روانشناس در همین زمینه در آمریکا انجام دادند ٨٨ درصد مردم، کسانی را به عنوان دوستان خود معرفی کردند که در همان مجتمعی که آنان می زیستند، زندگی می کردند. نیمی از افراد حتی کسانی را نام بردند که در همان طبقه ای که آنها منزل داشتند، سکنا گزیده بودند. نتیجه این آزمایش شگرف اما ساده این بود که برای انتخاب یک دوست موقعیت جغرافیائی افراد بر اشتراکات عقیدتی و کاری در اکثر موارد غلبه دارد.

    در دانشگاه یوتا دست به آزمایش مشابهی زده شد و نتیجه این شد که اکثر دانشجویان دوستانشان را از میان افرادی انتخاب می کنند که فعالیت های مشابه آنان دارند و نه نقطه نظرات و یا طرز فکر مشابه. مثلا هر دو نفر تنیس بازی می کنند و به تماشای مسابقه بیس بال و یا بسکتبال می روند یا اهل سینما هستند و غیره. بعبارت دیگر ما انسانها (اکثرمان) بدنبال یافتن دوست نمی رویم بلکه با افرادی که فضای مشترک فیزیکی را با ما اشغال می کنند نزدیک می شویم. حرفه و شغل از آن جمله پارامترهاست که صرف نظر از نحوه تفکر، ما انسانها را بیکدیگر نزدیک می کند.

    میلگرم می گوید وقتی من از باهوشترین افرادی که در اطرافم بودند سئوال می کردم که چند مرحله لازم است تا نامه از نبراسکا به ماساچوست و به دست فرد مورد نظر من برسد خوشبین ترین آنها می گفت ١٠٠ مرحله. آنها وقتی می شنیدند تنها ۵ یا ۶ مرحله کافی است که این انسانها را که کمترین شناختی نسبت به یکدیگر ندارند بهم مرتبط کند با دهان باز و حیرت فراوان عکس العمل خود را نشان می دادند.

    در سال ٢٠٠١ دانکن واتز (Duncan Watts) استاد جامعه شناسی دانشگاه کلمبیا آزمایش میلگرم را در سطح گسترده تری ولی این بار از طریق اینترنت انجام داد. او از ۴٨٠٠٠ فرستنده ایمیل در ١۵٧ کشور جهان خواست که یک متن مشخص را به ١٩ هدف مشخص بفرستند. واتز نیز در کمال ناباوری مشاهده نمود که متوسط مراحلی که ایمیل های مزبور طی کردند تا به هدف برسند ۶ مرحله بوده است.

    اما ببینیم چطور این اتفاق می افتد. میلگرم به آنالیز کل جریان پرداخت. از مجموع پاکت ها ٢۴ تای آنها به آدرس منزل کارگزار بازار بورس پست شده بود. از این تعداد ١۶ تای آنها از مسیر یک فروشنده لباس به نام آقای جیکوبز (Mr. Jacobs) بدست او رسیده بود. بقیه پاکتها به محل کار کارگزار مورد نظر پست شده بود که اکثر آنها از طریق دو نفر که میلگرم از آنان با عنوان آقای براون و آقای جونز نام می برد به مقصد رسیده بودند. یکبار دیگر قضیه را از نزدیک نگاه کنیم. دهها نفر بدون اینکه به یکدیگر ارتباطی داشته باشند از فاصله ٢۵٠٠ کیلومتری اکثرا از طریق تنها سه نفر به فرد مورد نظر میلگرم مرتبط می شوند. در پله اول افراد پاکت را به یک دوست دانشگاهی قدیمی، یک فامیل یا یک همکار در شهری دیگر پست کرده بودند که اکثرا در ایالت های مختلف زندگی می کردند. اما نهایتا اکثر پاکت ها به کانال سه نفر محدود می شدند.

    مفهوم "شش درجه جدائی" این نیست که الزاما هر دو نفر حتما با ۵ یا ۶ واسطه به یکدیگر مرتبط می شوند بلکه این تز جذاب اجتماعی حکایت از این می کند که افراد بطور متوسط با ۵ واسطه به یکدیگر مربوط می گردند ضمن اینکه گروهی کوچک از انسانها هستند که همچون لینکی تمام آدمها را که در شبکه های مختلف قرار دارند بهم وصل می کنند. این افراد "وصل کننده" (Connectors) نامیده می شوند.

    "وصل کنندگان" استعداد عجیبی در برقراری رابطه با افراد دارند. تعداد افرادی را که می شناسند و تعداد افرادی که آنها را می شناسند از حد نرم اجتماع به مراتب فراتر است. هر کجا که می روید اسم آنها را می شنوید. در میهمانی هایی که اصلا انتظار ندارید بناگاه درمی یابید که چند تن از میهمانان از شخص واحدی نام می برند که از قضا شما نیز با او آشنائید. همه افراد آن جمع از طریق آن "وصل کننده" به یکدیگر مربوط می شوند. این افراد "وصل کننده" هستند که با نفوذ خارق العاده خود یک رستوران را به شهرت می رسانند، کتابی را پرفروش می کنند، مدل لباس و یا کیف دستی را در جامعه باب می کنند و حتی تحولات سیاسی و اجتماعی را رقم می زنند.

    آنان وقتی فکری یا پیامی را منتشر می کنند تعداد شنوندگانش ممکن است ١٠ یا ٢٠ برابر مخاطبین و آشنایان ما باشند. کافی است یک وبسایت را گروه اندکی از این وصل کنندگان تائید کنند. یکمرتبه خواهید دید که سایت مزبور بطور انفجاری محبوب می شود. این حالت در این افراد یک هدیه خدادادی است. نوعی استعداد است که گروه اندکی از آدمها از آن برخوردارند.

    اینها با دوستان دوران مدرسه، دانشگاه و محل کار قدیمی خود هم چنان روابط خود را حفظ می کنند. آلبوم عکسهای آنها را اگر ببینید دهها برابر آلبوم عکس من و شما افراد مختلف را در آن خواهید یافت. دفترچه تلفن آنها دهها و یا شاید صدها برابر دفترچه تلفن آدمهای عادی در آن اسم و آدرس مشاهده می شود. وقتی با آنان صحبت می کنید و از فردی یاد می کنید فورا نام او را جویا می شوند. اگر مثلا بگوئید "شهیر شهیدثالث" بلافاصله می گوید چه نسبتی با فلان و بهمان شهیدثالث که در فلان و بهمان جا کار می کند، دارد. ضمن اینکه روابط عمومی فوق العاده ای دارند از حافظه بسیار قوی نیز در بخاطر سپردن اسامی برخوردارند.

    در حالیکه اکثر ما مردم سعی می کنیم که در دایره دوستان خود باقی بمانیم و از آدمهای غریبه دوری کنیم "وصل کننده ها" بی محابا به جمع های جدید می روند و باب آشنائی با افراد جدید را باز می کنند. اینها هستند که "شش درجه جدائی" را تحقق می بخشند و اینها هستند که تحولات، حتی انقلابات را در جهان شکل می دهند.

    مالکولم گلدول (Malcolm Gladwell) نویسنده کتاب درخشان "نقطه اوج گیری" (The Tipping Point) پیروزی انقلاب آمریکا علیه اشغالگران انگلیسی را نتیجه کار آهنگری بنام "پال ریور" (Paul Revere) می داند که در آن روز ١٨ آوریل ١٧٧۵ از شهری به شهری و از دهی به ده دیگر رفت و مردم را از حمله قریب الوقوع نیروهای انگلیسی آگاه کرد. پال ریور تنها درحالیکه با اسب طی مسیر می کرد درب خانه متنفذین و ریش سفیدان شهرهای سر راه خود را می زد و به آنان خبر حمله را می داد. پال ریور وصل کننده ای بود که با اکثر متنفذین منطقه بوستون در ارتباط بود و با آنها رابطه دوستی داشت. روز بعد ارتش انگلستان از همه جا بیخبر بناگاه خود را با مقاومت گسترده و شدیدی روبرو دید که پایان استیلای امپراطوری انگلیس بر آمریکا را رقم زد.

    این مقاله با استفاده از کتاب The Tipping Point نوشته شده است.

    شهیر شهیدثالث

    آن نخل ناخلف که تبر شد زما نبود ... ما را زمانه گر شکند ساز می شویم ...



  2. تشكر از اين پست


تاپیک های مشابه

  1. پاسخ ها: 4
    آخرین ارسال: 2016/2/07, 09:57 AM
  2. اسپیکر نیم دایره برای پخش 360 درجه صدا
    توسط الهه_م در تالار تاپیک های قدیمی
    پاسخ ها: 1
    آخرین ارسال: 2008/9/04, 11:49 PM
  3. درجه پیچیدگی پالایشگاه و ارزش افزوده فراورده‌ها
    توسط سرمد حیدری در تالار مقاله های مهندسی شیمی
    پاسخ ها: 0
    آخرین ارسال: 2008/4/26, 10:16 PM

برچسب های اين تاپیک

ثبت اين صفحه

ثبت اين صفحه

قوانين ارسال

  • شما نمی‌توانيد تاپيک جديد ارسال كنيد
  • شما نمی‌توانيد پاسخ ارسال كنيد
  • شما نمی‌توانید فایل ضمیمه ارسال كنيد
  • شما نمی‌توانيدنوشته‌های خود را ويرايش كنيد
  •