تنها در بی چراغی شب ها می رفتم.
دست هایم از یاد مشعل ها تهی شده بود
همه ی ستاره هایم به تاریکی رفته بود
مشت من ساقه ی خشک تپش ها را می فشرد
لحظه ام از طنین ریزش پیوندها پر بود
تنها می رفتم ، میشنوی؟تنها.
سلام ،ممنون خوبم
اتفاقا خوب میکنی عزیزم،
منم یه وقتایی تصمیم میگیرم کمتر بیام و یه مدت رعایت میکنم، اما وقتی حوصلم سر میره و دلم میگیره باز میشه همون آش و همون کاسه!:D
فکر کنم همه ی خانما خرید کردن رو دوست دارن، اصلا یه لذت خاصی داره!!!:D