ممنون سحر جان:heart::gol:
خيلي دوستش داشتم.
به عمق نومیدی رسیده بودم و تاریکی چتر خود بر همه چیز کشیده بود
که عشق از راه رسید و روح مرا رهایی بخشید.
فرسوده بودم و خود را به دیوار زندانم می کوبیدم.
حیاتم تهی از گذشته و عاری از اینده بود
و مرگ موهبتی بود که مشتاقانه خواهانش بودم.
اما کلامی کوچک...