اطلاعيه

Collapse
No announcement yet.

#مجمر اصفهانی

Collapse
X
 
  • فیلتر
  • زمان
  • نمایش
Clear All
new posts

    #مجمر اصفهانی

    مجمر اصفهانی، حسین
    قرن: 12



    (ح 1226/1225-1190 ق)



    شاعرملقب به مجتهدالشعراء. اصلش از سادات طباطبایى اردستان و از فرزندزادگان میرزا رفیعاى نایینى بود.

    در زواره‌ ى اصفهان به دنیا آمد و پس از تحصیل مقدمات در زادگاهش به اصفهان رفت و به آموختن علم و ادب پرداخت.

    وى به انجمن نشاط راه یافت و بعد از مدتى همراه معتمدالدوله میرزا عبدالوهاب نشاط، منشى الممالك به تهران آمد و سپس به آذربایجان و ایروان رفت و به یارى نشاط وارد دربار

    فتحعلى‌شاه شد و ملازمت شاه را اختیار نمود ولى همچنان تحت تربیت معتمدالدوله بود.



    پس از درگذشت میر سید محمد سحاب اصفهانى پسر هاتف وى از جانب شاه قاجار ملقب به لقب مجتهد الشعراء گشت.

    مجمر همچنین سالها ندیم و ملازم حسنعلى میرزا، فرزند فتحعلى‌شاه بود و از پدر و پسر صله و انعام بسیار دریافت كرد.

    وى عاقبت در سى و پنج سالگى در تهران درگذشت و در قم به خاك سپرده شد.



    از او قصاید و غزلیات و تركیب ‌بند و اشعارى در هجو و هزل باقى است. اشعار او بیشتر قصیده و به سبك خاقانى و انورى مى‌باشد.



    از آثارش: «مثنوى» به سبك «تحفة العراقین» خاقانى؛ قطعات منثورى به سبك «گلستان» سعدى؛ دیوان شعر.

    ..
    ..
    هر چه باشم

    باغ یا صحرا
    هر چه بینم
    رنج یا رویا
    با تو هر ورزیدنی عشق است
    با تو هر وضعیتی زیبا
    ..
    ..



    #2
    نه گرفتار بود هر که فغانی دارد
    ناله ی مرغ گرفتار نشانی دارد

    راز عشق آن نبود کس به اشارت گوید

    سر این نکته ی سربسته نشانی دارد

    غیرتم پیش تو نگذاشت که گویم بد غیر
    ورنه هر کس که ببینی تو زبانی دارد

    شدم انگشت نما در همه ی شهر آیا

    هر که چشمش به تو افتاد نشانی دارد

    رحم بر جان خود از آه شرربارم کن
    که به کف دامن تو سوخته جانی دارد

    ..
    ..
    هر چه باشم

    باغ یا صحرا
    هر چه بینم
    رنج یا رویا
    با تو هر ورزیدنی عشق است
    با تو هر وضعیتی زیبا
    ..
    ..


    نظر


      #3
      افتاده به شهریم که ویرانه ندارد
      یک شهر غریبیم و یکی خانه ندارد

      جایی نه ، که گیرد دل دیوانه قراری
      ویران شود آن شهر که میخانه ندارد


      گه گوشه آبادی و گه کنج خرابی
      آسوده کسی کو دل دیوانه ندارد


      من بودم و دل ، کو سر افسانه ی ما داشت
      فریاد که آن هم سر افسانه ندارد


      آهسته رفیقان که به هر گام درین راه
      گسترده دو صد دام و یکی دانه ندارد


      عالم همه خود بیخود از آنند و گر نه
      کاری به کس این نرگس مستانه ندارد


      مستیم از این باده در این بزم که ساقی
      می در قدح و باده به پیمانه ندارد


      آئی پی تاراج دل ( مجمر ) و چیزی
      جز نقش خیال تو درین خانه ندارد


      ..
      ..
      هر چه باشم

      باغ یا صحرا
      هر چه بینم
      رنج یا رویا
      با تو هر ورزیدنی عشق است
      با تو هر وضعیتی زیبا
      ..
      ..


      نظر

      Working...
      X