اطلاعيه

Collapse
No announcement yet.

اشعار عاشورایی و انتظار

Collapse
X
 
  • فیلتر
  • زمان
  • نمایش
Clear All
new posts

    #31
    گرچه روزی تلخ‌تر از روز عاشورا نبود
    آنچه ما دیدیم جز پیشامدی زیبا نبود
    عشق می‌فرمود: «باید رفت»، می‌رفتند و هیچ
    بیم‌شان از تیرهای تلخ و بی‌پروا نبود
    خیمه‌ها از مرد خالی می‌شد، اما همچنان
    اهل بیت عشق در مردانگی تنها نبود
    آفتاب ظهر عاشورا به سختی می‌گریست
    کودکان لب‌تشنه بودند و کسی سقّا نبود
    آسمان می‌سوخت از داغی که بر دل داشت، آه
    کودکی آتش به دامن می‌شد و بابا نبود
    کاروان کم‌کم به سمت ناکجا می‌رفت و کاش
    بازگشتی این سفر را باز از آنجا نبود
    دم ها فقط در یک چیز مشترکند

    "متفاوت بودن"

    نظر


      #32
      می آید از سمتِ مغرب اسبی که تنهای تنهاست
      تصویرِ مردی که رفته ست در چشم‌هایش هویداست
      یالش که همزاد موج است دارد فراز و فرودی
      امّا فرازی که بشکوه، امّا فرودی که زیباست
      در عمق یادش نهفته ست خشمی که پایان ندارد
      در زیر خاکستر او گل‌های آتش شکوفاست
      در جانِ او ریشه کرده ست عشقی که زخمی ترین است
      زخمی که از جنس گودال امّا به ژرفای دریاست
      داغی که از جنس لاله ست در چشم اشکش شکفته ست
      یا سرکشی‌های آتش در آب و آیینه پیداست
      هم زین او واژگون است هم یال او غرق خون است
      جایی که باید بیفتد از پای زینب همین جاست
      دارد زبان نگاهش با خود سلام و پیامی
      گویی سلامش که زینب امّا پیامش به دنیاست:
      از پا سوار من افتاد، تا آنکه مردی بتازد
      در صحنه‌های ی که امروز، در صحنه‌های ی که فرداست
      این اسب بی‌صاحب انگار در انتظار سواری ست
      تا کاروان را براند در امتدادی که پیداست
      دم ها فقط در یک چیز مشترکند

      "متفاوت بودن"

      نظر


        #33
        باز در خاطره‌ها یاد تو، ای رهروِ عشق
        شعله سرکش آزادگی افروخته است
        یک جهان بر تو و بر همت و مردانگی‌ات
        از سر شوق و طلب، دیده جان دوخته است

        نقش پیکار تو در صفحه تاریخ جهان
        می‌درخشد، چو فروغ سحر از ساحل شب
        پرتوش بر همه کس تابد و می‌آموزد
        پایداری و وفاداری در راه طلب

        چهر رنگین شفق، می‌دهد از خون تو یاد
        که ز جان بر سر پیمان ازل ریخته شد
        راست، چون منظره تابلوِ آزادی
        که فروزنده به تالار شب آویخته شد

        رسم آزادی و پیکار حقیقت‌جویی
        همه‌جا صفحه تابنده آیین تو بود
        آنچه بر ملت اسلام، حیاتی بخشید
        جنبش عاطفه و نهضت خونین تو بود

        تا ز خون تو جهانی شود از بند آزاد
        بر سرِ ایده انسانیِ خود جان دادی
        در ره کعبه حق‌جویی و مردی و شرف
        آفرین بر تو که هفتاد و دو قربان دادی

        آنکه از مکتب آزادگی‌ات درس آموخت
        پیش آمال ستمگر ز چه تسلیم شود؟
        زور و سرمایه دشمن نفریبد او را
        که اسیر ستم مردم دژخیم شود

        رهرو کعبه عشقی و در آفاق وجود
        با پر شوق، سوی دوست برآری پرواز
        یکه‌تاز ملکوتی، که به صحرای ازل
        روی از خواسته عشق نتابیدی باز

        جان به قربان تو ای رهبر آزادی و عشق
        که روانت سر تسلیم نیاورد فرود
        زان فداکاری مردانه و جانبازی پاک
        جاودان بر تو و بر عشق و وفای تو درود
        دم ها فقط در یک چیز مشترکند

        "متفاوت بودن"

        نظر


          #34
          ستاره می شود و می وزد سری در باد
          چنان که پیکر در خون شناوری در باد
          نوای رودکی و سوز چنگ می آید
          به مویه های غم انگیز دیگری در باد
          در آن سپیده خونینِ خاک و خاکستر
          که مانده باز به در چشم دختری در باد
          شکوفه می دهد از نیزه ها به شکل انار
          صدای العطش سرخ حنجری در باد
          به هرکجا برَوی دیده ای غم آلود است
          به هر طرف که گلوی معطّری در باد ...
          چه لیلیانه ز محمل کشانده در خونش
          به مشک پاره و لب های پرپری در باد
          مرا غزل شد و در خیمه ها رهایم کرد
          پرید با پری از خون، کبوتری در باد
          به روی خاک چنین نقش بسته خونش را
          که مانده است ز طاووس ها پری در باد
          سه شنبه پنجم اسفند، ظهر عاشورا
          که گُرگرفته به دستان لاغری در باد
          صدای سنج گلوی تو را به یاد آورد
          و غنچه کرد پس از آن به دفتری در باد
          دم ها فقط در یک چیز مشترکند

          "متفاوت بودن"

          نظر


            #35
            خورشید به پا خاسته روشنگری ات را
            دریا به سجود آمده پهناوری ات را
            تاریخ همه لوح و قلم شد نتوانست
            تصویر کند معجزه دلبری ات را
            مانده است که از سیرت پاکت بنویسد
            یا شرح دهد صورت پیغمبری ات را
            چشمی پرگریه است و نگاهی پرخنده
            تا دیده پدر شیوه جنگاوری ات را
            شمشیر کشیدی همه دشت برآشفت
            ای مرد بنازم غضب حیدری ات را
            دم ها فقط در یک چیز مشترکند

            "متفاوت بودن"

            نظر


              #36
              مشک آبی که از آن روز همین جا مانده
              آسمانی است که بر روی زمین جا مانده
              عکسِ این فاجعه در قاب چه باید بکند
              مشک بسته است، بگو آب چه باید بکند
              پاره ای از تنت افتاده در این دشت هنوز
              امّ ایمن پی تعبیرِ تو می گشت هنوز
              این دل از خون تو برداشته آب و گل خون
              جای آن است که خون موج زند در دل خون
              این تن غرقه به خون نور دو عین است مگر؟
              این که خوابیده در این دشت حسین است مگر؟
              دست آب از لب دریایی او کوتاه است
              اقیانوس که در دست عبیدالله است
              از نوک خنجر شک، نور یقین می ریزد
              خون خورشید که بر روی زمین می ریزد
              عرق شرم به پیشانی صحرا مُهر است
              بعد از این چشمِ رسول آینه آن ظهر است
              کاش از دفترش این فاجعه را بردارند
              از دو چشم تَرش این فاجعه را بردارند
              تلخ بود این که همین تلخ ترین باور را
              پیر می کرد همین غصه پیام آور را
              این که بیننده آن واقعه بد باشد
              این که آشفته آن موی مجعّد باشد
              بوی هفتاد و دو تا داوطلب می آمد
              این ستاره چه به پیراهن شب می آمد
              دیده بودند دو چشمت همه را غرقه به خون
              تا که دیدی پسر فاطمه را غرقه به خون
              رود بی رحم زمان سمت جنون جاری شد
              ظهر بود از گلوی علقمه خون جاری شد
              داشت یک شاخه گُل را کسی از ته می زد
              داشت از تشنگی اش علقمه له له می زد
              آه! لب تشنگی ماه به خون تر می شد
              آب از دوری لب های تو پرپر می شد
              ناله نیزه در این لحظه به گوش آمده بود
              خون خورشید از این صحنه به جوش آمده بود
              سعی می کرد زمین جانب شط بگریزد
              نیزه می خواست که از واقعیت بگریزد
              ابرها ضجّه زنان دور سرت چرخیدند
              روح هفتاد و دو تن دور و برت چرخیدند
              خونت آن بادیه را یکسره رنگین می کرد
              دشت را از می رنگین تو غمگین می کرد
              لاجرم ثانیه ها بی تو دوام آوردند
              ماه را با کمک نیزه با شام آوردند
              دم ها فقط در یک چیز مشترکند

              "متفاوت بودن"

              نظر


                #37
                دل سپردیم به چشم ...
                دل سپردیم به چشم تو و حرکت کردیم
                بعد یک عمر که ماندیم . . . که عادت کردیم
                دست هامان همه خالی ، نه ! پر از شعر و شرر
                عشق فرمود : بیایید ، اطاعت کردیم
                خاک آلوده رسیدیم به آن تربت پاک
                اشک آلوده ولی غسل زیارت کردیم
                گفته بودند که آرام قدم برداریم
                ما دویدیم ، ببخشید ! جسارت کردیم . . .
                ایستادیم دمی پای در « باب الراس »
                شمر را – بعد سلامی به تو - لعنت کردیم
                سهم مان در حرمت یکسره سرگردانی
                بس که با قبله ی شش گوشه ، عبادت کردیم
                تشنه بودیم دوبیتی بنویسیم برات
                از غزلباری چشمان تو حیرت کردیم
                هی نوشتیم و نوشتیم و نوشتیم و نشد
                واژه ها را به شب شعر تو دعوت کردیم
                ( همه با قافیه ی عشق ، مصیبت دارند)
                از تو گفتیم ، اگر ذکر مصیبت کردیم
                وقت رفتن که حرم ماند و کبوترهایش
                بی پر و بال نشستیم و حسادت کردیم
                و سری از سر افسوس به دیوار زدیم
                و نگاهی غضب آلود به ساعت کردیم
                تا قیامت بنویسیم برای تو کم است
                ما که در سایه ی آن قامت ، اقامت کردیم
                بین مان باشد آن شب . . . ما . . . بین الحرمین
                از چه با زینب و عباس و تو صحبت کردیم
                کاش می شد که بمانیم ؛ ضریحت در دست . . .
                دل سپردیم به چشم تو و حرکت کردیم
                دم ها فقط در یک چیز مشترکند

                "متفاوت بودن"

                نظر


                  #38
                  من پر از شعرم و از قافیه ها بیزارم
                  مانده ام چندم هجریست که خون می بارم
                  قبله حاجت من چشم حسین است آری
                  و لبم تشنه بین الحرمین است آری
                  پیله بستیم و فقط فکر رهایی هستیم
                  و فقط منتظر اینکه بیایی هستیم
                  تا که مشکی به تنم رنگ محرم باشد
                  شب شعر و غزل و غصه فراهم باشد
                  مثل سیب از سر انگشت خدا افتادیم
                  سهممان بوده که با جاذبه ما افتادیم
                  جاده از هر طرفش داشت کبوتر می شد
                  لحظه در لحظه ضریبانه میسر می شد
                  آسمان حس مرا مثل سفر جاری کرد
                  درد و دل آمد و جای قلمم زاری کرد
                  ربنا قلب من و برکه ائی از ماهی ها
                  با شما،ماهی دریا شده ها،راهی ها
                  همه از سیب دو دستان خدا سرشاریم
                  سهممان بوده که با جاذبه ما سر شاریم
                  مطمئنم که اگر فاصله ها کم می شد
                  تاب سر رفته ی بی حوصله ها کم می شد
                  بال و پر دادی و گفتی که بیا می آیم
                  داشت از خستگی چلچله ها کم می شد
                  جاده ای کاش دلش را به کبوتر می داد
                  یا که با حل شدن مسئله ها کم می شد
                  و زمین تکه ائی از درد خودش را خندید
                  پر شدیم از تو و از مرحله ها کم می شد
                  آخرین بغض من و مرغ مهاجر ها با
                  ـگرد و خاک از بدن قافله ها کم می شد
                  کم شدیم از خودمان پیش ضریحت ،ای کاش
                  گله ها یا گله ها یا گله ها کم می شد
                  دم ها فقط در یک چیز مشترکند

                  "متفاوت بودن"

                  نظر


                    #39
                    دعا کنید که من ناپدیدتر بشوم
                    که در حضور خدا روسپیدتر بشوم
                    بُریده‌های من آن‌سوی عشق گُم شده‌اند
                    خدا کند که از این هم شهیدتر بشوم
                    که ذره‌های مرا باد با خودش ببرد
                    که بی‌نهایت باشم، مدیدتر بشوم
                    به جست‌وجوی من و پاره‌های من نروید
                    برای گُمشدة تن، پی کفن نروید
                    به مادرم بنویسید جای من خوب است
                    که بی‌نشانه شدن، در همین وطن خوب است
                    در این حدود، من پاره‌پاره خوشبختم
                    در آستان خدا، بی‌کفن شدن خوب است
                    همیشه مهدی موعود در کنار من است
                    و دست‌های اباالفضل سایه‌سار من است
                    خدا قبول کند اینکه تشنه جان دادم
                    و کربلای جدیدی نشان‌تان دادم
                    به جست‌وجوی من و پاره‌های من نروید
                    برای گمشدة تن، پی کفن نروید
                    میان غُربت تابوت‌ها نخواهیدم
                    به زیر سنگ مزار ـ ای خدا! ـ نخواهیدم
                    منم و خار بیابان که سنگ قبر من است
                    دعای حضرت زهرا، مزید صبر من است
                    خدا که خواست ز دنیا بعیدتر بشوم
                    که زیر بارش سُرب و اسید، تر بشوم
                    خودش به فکر من و تکه‌های روح من است
                    دعا کنید از این هم، شهیدتر بشوم
                    دم ها فقط در یک چیز مشترکند

                    "متفاوت بودن"

                    نظر


                      #40
                      گیسوی خورشید می‌لغزید روی خیمه‌ها
                      خون و آتشمی‌تراوید از سبوی خیمه‌ها
                      آب پشتِ تپه‌ها می‌شست زخم دشت را
                      از شرار تشنگیپر بود جوی خیمه‌ها
                      آسمان آرام در شطِ شقایق می‌نشست
                      ارغوان می‌ریخت در جاموضوی خیمه‌ها
                      شهریار عشق در گرم بیابان خفته بود
                      اسب با زینِ‌ تهی می‌رفت سویخیمه‌ها
                      گرد را سر تا به پا آغوش استقبال کرد
                      آفتابی شعله‌پوش از رو‌به‌رویخیمه‌ها
                      شیهه‌ای خونین کشید و از حرم بیرون دوید
                      شوق را عرشی غزالِ آیه بویخیمه‌ها
                      اسب رنگین یال و تنها بود، تنهاتر ز کوه
                      خاک شد با گامِ رجعت آرزویخیمه‌ها
                      ساربانان در جرس زنگ اسارت داشتند
                      بال می‌زد بغض عصمت در گلویخیمه‌ها
                      دم ها فقط در یک چیز مشترکند

                      "متفاوت بودن"

                      نظر


                        #41
                        شب میچکد...ونم نم ِ باران گرفته است
                        امشب دوباره حال خیابان گرفته است
                        حسی غریب در همه جا پرسه می زند
                        ودسته های ِ سینه زنی جان گرفته است

                        تصویرهای ِ محو وشلوغ ِ همیــــــــشگی
                        در کوچه های ِنم زده میدان گرفته است

                        تصویری از سری که سرافراز می شود
                        بالای نیزه مجلس قرآن گرفته است

                        طفلی که از گلوی خودش خون مکیده بود
                        یا خواهری که شام غریبان گرفته است

                        یا آستین خالی مردی که می رسد
                        و...مشک را به گوشه ی دندان گرفته است...

                        انگار خون به مغز ِ یقینت نمی رسد
                        احساس می کنی رگ ایمان گرفته است

                        دست ردی است،این که توبر سینه میزنی
                        دستی که بوی دغدغه ی نان گرفته است

                        این چندقطره اشک...نه این آب،اشک نیست
                        روح تو را قساوت سیمان گرفته است

                        مجلس تمام می شود وفکر می کنی
                        بازار کار ِ حضرت ِ شیطان گرفته است

                        این بغض، در گلوی ِ حقیقت شکستنی است
                        تاریــــــخ ، اگرچه آن را... آسان گرفته است...
                        دم ها فقط در یک چیز مشترکند

                        "متفاوت بودن"

                        نظر


                          #42
                          بخوان بلال به تکبير ظهر عاشورا


                          چه بود داغ نفسگير ظهر عاشورا




                          مگر به حنجره زخمي تو زنده شود


                          براي شهر تصاوير ظهر عاشورا



                          ... هزار خيمه ي آتش گرفته و عطش


                          و خون و نيزه و شمشير و ظهر عاشورا





                          لباس تيره به تن کرد در عزا خورشيد


                          و شد شبيه شب تيره ظهر عاشورا


                          زبان الکن غم مويه هاي من هرگز


                          نمي رسند به تفسير ظهر عاشورا
                          دم ها فقط در یک چیز مشترکند

                          "متفاوت بودن"

                          نظر


                            #43
                            آخرین منزل

                            او گفت: «اینجاست!»
                            در موج پررنگ صدایش
                            زنگ شترها بی صدا شد
                            پای شترها ماند در راه
                            در کاروان خسته ناگاه
                            موج هیاهویی به پا شد
                            از خاک صحرا
                            یک مشت برداشت
                            آن وقت، آرام
                            تکرار کرد او گفته اش را:
                            «اینجاست! اینجا
                            رنج سفر کوتاه شد
                            چون آخرین منزل همین جاست
                            این خاک ما را می شناسد
                            این آسمان، این خاک تبدار!»
                            این وسعت دشت...
                            در چشمهایش اشک لرزید
                            آرام برگشت:
                            «هرکس نمی خواهد بماند
                            هرکس نمی خواهد بمیرد
                            در چشم شب، آسوده راه خویش گیرد
                            شب یار او باد
                            هرکس که می خواهد بماند
                            باید بداند
                            فردا صدای نیزه ها می پیچد اینجا»
                            فردای آن روز
                            در چشم سرخ آسمان محشر به پا بود
                            بر سینه دشت
                            بر خاک گلرنگی که نامش «کربلا» بود
                            دم ها فقط در یک چیز مشترکند

                            "متفاوت بودن"

                            نظر


                              #44
                              آب یعنی بی وفایی

                              به روی نیزه ذکر یا حبیب است
                              هوا آکنده «أمّن یجیب» است
                              نه تنها کودکان تو، خدا هم
                              پس از مرگ غریب تو، غریب است
                              تو مثل دست خود افتاده بودی
                              به قدر مهربانی ساده بودی
                              در آن هنگامه از خود گذشتن
                              عجب دستی به دریا داده بودی
                              پریشان یال و بی زین و سوارم
                              غریب کوچه های انتظارم
                              صدای «العطش آقا» بلند است
                              به خیمه روی برگشتن ندارم
                              سر خورشید برنی آشیان زد
                              علم بر بام قلب عاشقان زد
                              غروب کربلا رنگ فلق بود
                              مگر خورشید را سر می توان زد
                              بیا و حاجت ما را روا کن
                              دو دستت را ستون خیمه ها کن
                              به دریا می روی یادت بماند
                              لبی با سوز دریا آشنا کن
                              نمی دانم چرا اکبر نیامد
                              چراغ خانه مادر نیامد
                              نمی دانم چرا بانگ عطش از
                              گلوی نازک اصغر نیامد؟
                              نمی دانی چه بی تابم عموجان!
                              غمت را برنمی تابم عموجان!
                              هلاک دیدن روی توام من
                              که گفته تشنه آبم عموجان؟
                              مدد کن عشق، دریا یار من نیست
                              فلک در گردش پرگار من نیست
                              مدد کن دیده از دنیا ببندم
                              عموی آب بودن کار من نیست
                              عموی مهربان من کجایی؟
                              الهی بشکند دست جدایی
                              بیا با تشنگی هامان بسازیم
                              عموجان، آب یعنی بی وفایی
                              علم از دست و دست از من جدا شد
                              و مشک آب از دندان رها شد
                              قیامت را به چشم خویش دیدم
                              دمی که قامت خورشید تا شد
                              دم ها فقط در یک چیز مشترکند

                              "متفاوت بودن"

                              نظر


                                #45
                                سبز بخت سرخ او

                                تا شقایق را به دست عشق بر کردیم ما
                                زیر دوش آفتاب خون وضو کردیم ما
                                همچو قوی مست دست افشان وجود خویش را
                                در شط سرخ شهادت شستشو کردیم ما
                                گر چه دست از جان و سر شستیم پاکوبان ولی
                                دست دشمن را برای خلق رو کردیم ما
                                می دهد از حنجر ما بوی تاولهای داغ
                                بسکه چون ققنوس آتش زیر و رو کردیم ما
                                غنچه غنچه، زخم زخم پیکر ما چون شکفت
                                عطرافشان خنده بی های و هو کردیم ما
                                در بلا با سوزن مژگان و رشته رشته اشک
                                جامه صد پاره جان را رفو کردیم ما
                                چون گل اشکی سر سجاده در دشت عطش
                                با دعای ندبه کسب آبرو کردیم ما
                                تا نماز عشق بندد نقش بر لوح وجود
                                با دهان زخم با حق گفت وگو کردیم ما
                                فخر ما این بس که همچون ماه در طی طریق
                                اقتدا بر قائد خورشید خو کردیم ما
                                دم ها فقط در یک چیز مشترکند

                                "متفاوت بودن"

                                نظر

                                Working...
                                X