اطلاعيه

Collapse
No announcement yet.

مناظره عاشقانه گفتم ............. گفت.........

Collapse
X
 
  • فیلتر
  • زمان
  • نمایش
Clear All
new posts

    مناظره عاشقانه گفتم ............. گفت.........

    این تاپیک فقط مناظرات عاشقانه - ادیبانه - شاعرانه و غیره رو در خودش جا میده

    توضیحی در مورد روند کار :
    در اینجا اشعاری که با گفتم ......... گفتی ..... هست ، باید بذاریم


    ( در واقع یک مناظره بین دو شخص یا گفتگوی شاعرانه به زبان شعر )



    خسرو وشیرین اثر به یاد ماندنی و جاودانه حکیم نظامی‌ گنجوی است که باگذشت قرنها هنوز تازگی و طراوت خود را حفظ کرده است. شعر زیر بخشی از اینداستان عاشقانه و مربوط به مناظره فرهاد و خسرو است. مصراع اول هربیت سوالخسرو و مصرع دوم بیت جواب فرهاد کوه‌کن است. پاسخ‌هایی تیز هوشانه وزیرکانه و در عین حال دردمندانه که در نهایت خسرو را وادار به اعتراف وتسلیم می‌کند.

    نخستین بار گفتش کز کجایی؟
    بگفت از دار ملک آشنایی
    بگفت آنجا به صنعت در چه کوشند؟
    بگفت انده خرند و جان فروشند
    بگفتا جان فروشی در ادب نیست
    بگفت از عشق بازان این عجب نیست
    بگفت از دل شدی عاشق بدین سان؟
    بگفت از دل تو می‌گویی، من از جان
    بگفتا عشق شیرین بر تو چون است؟
    بگفت از جان شیرینم فزون است
    بگفتا هر شبش بینی چو مهتاب؟
    بگفت آری، چو خواب آید، کجا خواب؟
    بگفتا دل ز مهرش کی کنی پاک؟
    بگفت آن گه که باشم خفته در خاک
    بگفتا گر خرامی‌ در سرایش
    بگفت اندازم این سر زیر پایش
    بگفتا گر کند چشم تو را ریش؟
    بگفت این شم دیگر دارمش پیش
    بگفتا گر کسیش آرد فرا چنگ؟
    بگفت آهن خورد ور خود بود سنگ
    بگفتا گر نیابی سوی او راه؟
    بگفت از دور شاید دید در ماه
    بگفتا دوری از مه نیست در خور
    بگفت آشفته از مه دور بهتر
    بگفتا گر بخواهد هر چه داری؟
    بگفت این از خدا خواهم به زاری
    بگفتا گر به سر یا بیش خشنود؟
    بگفت از گردن این وام افکنم زود
    بگفتا دوستیش از طبع بگذار
    بگفت از دوستان ناید چنین کار
    بگفت آسوده شو، کاین کار خام است
    بگفت آسودگی بر من حرام است
    بگفتا رو صبوری کن در این درد
    بگفت از جان صبوری چون توان کرد
    بگفت از صبر کردن کس خجل نیست
    بگفت این، دل تواند کرد، دل نیست
    بگفت از عشق سخت کارت زار است
    بگفت از عاشقی خوش تر چه کار است؟
    بگفتا جان مده بس دل که با اوست
    بگفتا دشمن اند این هردو بی دوست
    بگفت از دل جدا کن عشق شیرین
    بگفتا چون زیم بی جان شیرین
    بگفت او آن من شد زو مکن یاد
    بگفت این،کی کند بیچاره فرهاد
    بگفت از من کنم در وی نگاهی؟
    بگفت آفاق را سوزم به آهی
    چو عاجز گشت خسرو در جوابش
    نیامد بیش پرسیدن صوابش
    به یاران گفت کز خاکی و آبی
    ندیدم کس بدین حاضر جوابی





    چیز های زیادی واسه اهدا هست

    مث
    ل... خون، مثل... سلول بنیادی، مثل... عضو

    ایران اهدا



    #2
    دیدم شتابان میروی ، گفتم کجا؟ یکدم بمان
    گفتی نمی خواهم تو را ، تنها بمان با مردمان
    گفتم نشاید اینچنین با این دلم بازی کنی
    گفتی که نتوانی مرا با گریه ات راضی کنی
    گفتم در این شهر خشن ، در خانه ماندن بهتر است
    باید ز مار سمی خوشرنگ دنیا دل گسست
    گفتی خمش ، من میروم، با تو نماند هیچکس
    بودن کنارت در قفس؟ هیهات! حتی یک نفس
    گفتم که پس یکدم بمان تا روی ماهت بنگرم
    گفتی که من مه نیستم ، خود سوی ماه دیگرم
    گفتم مرا با خود ببر ، گفتی نخواهم دردسر
    گفتم خبر از من بگیر ، گفتی نگیر از من خبر
    گفتم که تا برگشتنت من منتظر می ایستم
    گفتی به فکر من مباش ، من هم به فکرت نیستم
    گفتم چه شد پیمان تو ؟ تا انتهای جان تو
    خندیدی و گفتی به من ،‏ طومار آن از آن تو
    آن روز رفتی بعد از آن ، شد خیره چشمانم به در
    تا یا خود آیی از در و یا آید از سویت خبر
    اما شبی در خواب خود ، رفتم مزار عاشقان
    دیدم در آن قبر دلم ، انگشت ماندم بر دهان
    کین دل به نام رهگذر ، بر روی سنگ قبر زرد
    با دست خود حک کرده بود : ای آنکه رفتی ، برنگرد...

    نظر


      #3
      گفتم شب مهتاب بیا نازکنان
      گفت ان جا که منم حاجت مهتاب نباشد

      نظر


        #4
        گفتی بروغریبه دست ازسرم توبردار
        گفتم که عاشقم من گفتی خدانگه دار

        نظر


          #5
          گفتم خدایاازهمه دلگیرم
          گفت حتی من
          گفتم نگران روزیم
          گفت ان با من
          گفتم خیلی تنهایم
          گفت تنهاترازمن
          گفتم درون قلبم خالیست
          گفت پرش کن ازعشق من
          گفتم دست نیاز دارم
          گفت بگیردست من
          گفتم ازتو خیلی دورم
          گفت من ازتونه
          گفتم اخر چگونه ارام گیرم
          گفت با یادمن
          گفتم با این همه مشکل چه کنم
          گفت توکل به من
          گفتم هیچ کسی کنارم نمانده
          گفت به جزمن
          گفتم خدایا چرا این قدر می گویی من
          گفت چون من ازتو هستم وتو ازمن

          نظر


            #6
            گفتی که می بوسم تو را، گفتم تمنا می کنم

            گفتی اگر بيند کسی، گفتم که حاشا می کنم

            گفتی ز بخت بد اگر ناگه رقيب آيد ز در

            گفتم که با افسون گری او را ز سر وا می کنم


            گفتی که تلخی های می، گر ناگوار افتد مرا

            گفتم که با نوش لبم آن را گوارا می کنم

            گفتی چه می بينی بگو، در چشم چون آيينه ام

            گفتم که من خود را در او عريان تماشا می کنم


            گفتی که از بی طاقتی دل قصد يغما می کند

            گفتم که با يغماگران باری مدارا می کنم

            گفتی که پيوند تو را با نقد هستی می خرم

            گفتم که ارزان تر از اين من با تو سودا می کنم


            گفتی اگر از کوی خود روزی تو را گويم برو

            گفتم که صد سال دگر امروز و فردا می کنم

            گفتی اگر از پای خود زنجير عشقت وا کنم

            گفتم ز تو ديوانه تر دانی که پيدا می کنم

            از: سیمین بهبهانی






            چیز های زیادی واسه اهدا هست

            مث
            ل... خون، مثل... سلول بنیادی، مثل... عضو

            ایران اهدا


            نظر


              #7
              گفتم : چه باید دیده را؟ گفتا که دیدن
              گفتم : چه شاید بهر دل ؟گفتا تپیدن
              گفتم :چگونه عاشقان را می شناسی ؟
              گفتا : از نگاه مات ورنگ از رخ پریدن!
              گفتم که : من گلچینم ای سر تا به پا گل!
              گفتا : بمان در پای گل تا وقت چیدن !
              گفتم : چه باشد بوسه گاه زندگی بخش !
              گفتا : که چال گونه وقت لب گزیدن!
              گفتم : بدو زیباترین زیبا کدام است؟
              گفتا : مرا در خانه ائینه دیدن!
              گفتم : بگو شیرین ترین اسودگی چیست ؟
              گفتا : به دنبال پری رویان دویدن
              گفتم : شعاعی دیدهام در سینه ات گفت
              نور دو خورشید است در حال دمیدن...





              چیز های زیادی واسه اهدا هست

              مث
              ل... خون، مثل... سلول بنیادی، مثل... عضو

              ایران اهدا


              نظر


                #8
                گفتم به دل سلامي از جان به دوست دادن
                گفتا خوشـــــا جوابي از لعل او شـــــنيدن


                گفتم گذر زكويش مارا ســـــــعادت آرد
                گفتا كرم ز ايــــشان خواهد به ما رســـــيدن


                گفتم ستم فراوان از هر طرف بيــــــامد
                گفتا كه درد وغمها بايـد بـــسي كشــــــيدن


                گفتم ز هجر جانان از درد وغــم خميدم
                گفتا عجب صــــــفايي بايد كه آرمـــــيدن


                گفتم شود زماني چشمم كنم ســــرايش
                گفتا نما دعـــــايي خواهد به او رســــيدن


                گفتم كه عـــشق يارم لبريز كرده جــانم
                گفتا زنور ايشـــــــان ما را چو آفريـــــدن


                گفتم فــــداي نازت نازم به تو عـــزيزم
                گفتا برتر ز جــــانست نازي ز او خـــــريدن


                گفتم به انتظارم من جــان نثــــار يارم
                گفتا ز او اشـــــــارت ازما به سر دويــــــدن


                گفتم كه در نهايت شايد كند نگاهـــــي
                گفتا خوشست آن دم از اين قفس پريــــدن


                گفتم كه روي ماهش يك لحظه گر ببينم
                گفتا چوخوشگوارست آن لحظه پركــشيدن


                گفتم قـــسم به مولا از درگهــــش مرانم
                گفتا نشين به راهش رخســار او بديـــــدن





                چیز های زیادی واسه اهدا هست

                مث
                ل... خون، مثل... سلول بنیادی، مثل... عضو

                ایران اهدا


                نظر


                  #9
                  نوشته اصلي بوسيله RZGH نمايش پست
                  گفتی بروغریبه دست ازسرم توبردار
                  گفتم که عاشقم من گفتی خدانگه دار
                  گفتم نگرم روی تو گفتا به قیامت

                  گفتم روم از کوی تو گفتا به سلامت

                  گفتم چه خوش از کار جهان گفت غم عشق

                  گفتم چه بود حاصل آن گفت ندامت





                  چیز های زیادی واسه اهدا هست

                  مث
                  ل... خون، مثل... سلول بنیادی، مثل... عضو

                  ایران اهدا


                  نظر


                    #10
                    نوشته اصلي بوسيله RZGH نمايش پست
                    گفتم شب مهتاب بیا نازکنان
                    گفت ان جا که منم حاجت مهتاب نباشد
                    گفتی که از بی طاقتی دل قصد يغما می کند

                    گفتم که با يغماگران باری مدارا می کنم

                    گفتی که پيوند تو را با نقد هستی می خرم


                    گفتم که ارزان تر از اين من با تو سودا می کنم


                    گفتی اگر از کوی خود روزی تو را گويم برو

                    گفتم که صد سال دگر امروز و فردا می کنم

                    گفتی اگر از پای خود زنجير عشقت وا کنم


                    گفتم ز تو ديوانه تر دانی که پيدا ميكني





                    چیز های زیادی واسه اهدا هست

                    مث
                    ل... خون، مثل... سلول بنیادی، مثل... عضو

                    ایران اهدا


                    نظر


                      #11
                      گفتي که به احترام دل باران باش
                      باران شدم و به روي گل باريدم
                      گفتي که ببوس روي نيلوفر را
                      از عشق تو گونه هاي او بوسيدم
                      گفتي که ستاره شو دلي روشن کن
                      من همچو گل ستاره ها تابيدم
                      گفتي که براي باغ دل پيچک باش
                      بر ياسمن نگاه تو پيچيدم
                      گفتي که براي لحظه اي دريا شو
                      دريا شدم و ترا به ساحل ديدم
                      گفتي که بيا و لحظه اي مجنون باش
                      مجنون شدم و ز دوريت ناليدم
                      گفتي که شکوفه کن به فصل پاييز
                      گل دادم و با ترنمت روييدم
                      گفتي که بيا و از وفايت بگذر
                      از لهجه بي وفاييت رنجيدم
                      گفتم که بهانه ات برايم کافيست
                      معناي لطيف عشق را فهميدم

                      نظر


                        #12
                        گفتم غم تو دارم گفتا غمت سر آید گفتم که ماه من شو گفتا اگر برآید
                        گفتم ز مهرورزان رسم وفا بیاموز گفتا ز خوبرویان این کار کمتر آید
                        گفتم که بر خیالت راه نظر ببندم گفتا که شب رو است او از راه دیگر آید
                        گفتم که بوی زلفت گمراه عالمم کرد گفتا اگر بدانی هم اوت رهبر آید
                        گفتم خوشا هوایی کز باد صبح خیزد گفتا خنک نسیمی کز کوی دلبر آید
                        گفتم که نوش لعلت ما را به آرزو کشت گفتا تو بندگی کن کو بنده پرور آید
                        گفتم دل رحیمت کی عزم صلح دارد گفتا مگوی با کس تا وقت آن درآید
                        گفتم زمان عشرت دیدی که چون سر آمد گفتا خموش حافظ کاین غصه هم سر آید

                        نظر


                          #13
                          گفتم ای سلطان خوبان رحم کن بر این غریب گفت در دنبال دل ره گم کند مسکین غریب
                          گفتمش مگذر زمانی گفت معذورم بدار خانه پروردی چه تاب آرد غم چندین غریب
                          خفته بر سنجاب شاهی نازنینی را چه غم گر ز خار و خاره سازد بستر و بالین غریب
                          ای که در زنجیر زلفت جای چندین آشناست خوش فتاد آن خال مشکین بر رخ رنگین غریب
                          می‌نماید عکس می در رنگ روی مه وشت همچو برگ ارغوان بر صفحه نسرین غریب
                          بس غریب افتاده است آن مور خط گرد رخت گر چه نبود در نگارستان خط مشکین غریب
                          گفتم ای شام غریبان طره شبرنگ تو در سحرگاهان حذر کن چون بنالد این غریب
                          گفت حافظ آشنایان در مقام حیرتند دور نبود گر نشیند خسته و مسکین غریب

                          نظر


                            #14
                            گفتم کِی‌اَم دهان و لبت کامران کنند گفتا به چَشم هر چه تو گویی چنان کنند
                            گفتم خراج مصر طلب می‌کند لبت گفتا در این معامله کمتر زیان کنند
                            گفتم به نقطه دهنت خود که بُرد راه گفت این حکایتیست که با نکته‌دان کنند
                            گفتم صَنَم پرست مشو با صَمَد نشین گفتا به کوی عشق هم این و هم آن کنند
                            گفتم هوای میکده غم می‌برد ز دل گفتا خوش آن کسان که دلی شادمان کنند
                            گفتم شراب و خرقه نه آیین مذهب است گفت این عمل به مذهبِ پیرِ مغان کنند
                            گفتم ز لعلِ نوشِ لبان پیر را چه سود گفتا به بوسهٔ شکرینش جوان کنند
                            گفتم که خواجه کِی به سر حِجله می‌رود گفت آن زمان که مشتری و مَه قَران کنند
                            گفتم دعای دولت او ورد حافظ است گفت این دعا ملایک هفت آسمان کنند

                            نظر


                              #15
                              گفتم که چرا صورتت از دیده نهانست
                              گفتا که پری را چکنم رسم چنانست
                              گفتم که نقاب از رخ دلخواه برافکن
                              گفتا مگرت آرزوی دیدن جانست
                              گفتم همه هیچست امیدم ز کنارت
                              گفتا که ترا نیز مگر میل میانست
                              گفتم که جهان بر من دلتنگ چه تنگست
                              گفتا که مرا همچو دلت تنگ دهانست
                              گفتم که بگو تا بدهم جان گرامی
                              گفتا که ترا خود ز جهان نقد همانست
                              گفتم که بیا تا که روان بر تو فشانم
                              گفتا که گدا بین که چه فرمانش روانست
                              گفتم که چنانم که مپرس از غم عشقت
                              گفتا که مرا با تو ارادت نه چنانست
                              گفتم که ره کعبه بمیخانه کدامست
                              گفتا خمش این کوی خرابات مغانست
                              گفتم که چو خواجو نبرم جان ز فراقت
                              گفتا برو ای خام هنوزت غم آنست





                              چیز های زیادی واسه اهدا هست

                              مث
                              ل... خون، مثل... سلول بنیادی، مثل... عضو

                              ایران اهدا


                              نظر

                              Working...
                              X