اطلاعيه

Collapse
No announcement yet.

عید

Collapse
X
 
  • فیلتر
  • زمان
  • نمایش
Clear All
new posts

    عید

    با تشکّز از همراهیِ همۀ خوبانم ....موضوعِ "عید"


    عید آمد و عید آمد یاری که رمید آمد

    عیدانه فراوان شد تا باد چنین بادا

    **مولانا**

    ویرایش شده توسط naghmeirani; 2012/2/18, 08:55 PM.
    ..
    ..
    هر چه باشم

    باغ یا صحرا
    هر چه بینم
    رنج یا رویا
    با تو هر ورزیدنی عشق است
    با تو هر وضعیتی زیبا
    ..
    ..



    #2
    **سعدی**

    مردم هلال عید بدیدند و پیش ما
    عیدست و آنک ابروی همچون هلال دوست
    ..
    ..
    هر چه باشم

    باغ یا صحرا
    هر چه بینم
    رنج یا رویا
    با تو هر ورزیدنی عشق است
    با تو هر وضعیتی زیبا
    ..
    ..


    نظر


      #3
      حافظ منشین بی می و معشوق زمانی

      کایام گل و یاسمن و عید صیامست


      نظر


        #4
        مولانا

        عید آمد و عید آمد وان بخت سعید آمد
        برگیر و دهل می‌زن کان ماه پدید آمد
        عید آمد ای مجنون غلغل شنو از گردون
        کان معتمد سدره از عرش مجید آمد
        عید آمد ره جویان رقصان و غزل گویان
        کان قیصر مه رویان زان قصر مشید آمد
        من سكوت خويش را گم كرده ام
        لاجرم دراين هيا هو گم شدم
        من كه خود افسانه ميپرداختم
        عاقبت افسانه مردم شدم
        اي سكوت اي مادر فرياد ها
        تو كجايي تا بگيري داد من

        نظر


          #5
          ساقیا آمدن عید مبارک بادت


          ساقیا آمدن عید مبارک بادت وان مواعید که کردی مرود از یادت
          در شگفتم که در این مدت ایام فراق برگرفتی ز حریفان دل و دل می‌دادت
          برسان بندگی دختر رز گو به درآی که دم و همت ما کرد ز بند آزادت
          شادی مجلسیان در قدم و مقدم توست جای غم باد مر آن دل که نخواهد شادت
          شکر ایزد که ز تاراج خزان رخنه نیافت بوستان سمن و سرو و گل و شمشادت
          چشم بد دور کز آن تفرقه‌ات بازآورد طالع نامور و دولت مادرزادت
          حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح ور نه طوفان حوادث ببرد بنیادت

          و تو هر کجایِ جهان که باشی ،
          باز به رویاهای من بازخواهی گشت ...


          oshab@

          نظر


            #6
            بیا که ترک فلک خوان روزه غارت کرد
            هلال عید به دور قدح اشارت کرد
            ثواب روزه و حج قبول آن کس برد
            که خاک میکده عشق را زیارت کرد

            حافظ
            من در زمستان آمدم، در برف خواهم رفت
            آن کاهنی هستم که از مرگم خبر دارم
            آرش شفاعی




            و همچنان < آزادي بوي خون ميده >

            نظر


              #7
              مولانا

              گر عید وصل تست منم خود غلام عید
              بهر تست خدمت و سجده و سلام عید
              تا نام تو شنیدم شد سرد بر دلم
              از غایت حلاوت نام تو نام عید
              ای شاد آن زمان که درآید وصال تو
              تا ما ز گنج وصل تو بدهیم وام عید
              تا آفتاب چهره زیبات دررسید
              صبحی شود ز صبح جمال تو شام عید
              در یمن و در سعادت و در بخت و در صفا
              ای پرتو خیال تو بوده امام عید
              ای سجده‌ها به پیش درت واجبات عید
              وی دیده خویشتن ز تو قایم خرام عید
              جام شراب وصل تو پر کن ز فضل خود
              تا کام جان روا شود از جام و کام عید
              اندر رکاب تو چو روان‌ها روا شوند
              در وی کجا رسد به دو صد سال گام عید
              آمد ز گرد راه تو این عید و مژده داد
              جانم دوید پیش و گرفته لگام عید
              دانست کز خدیو اجل شمس دین بود
              این فرو این جلالت و این لطف عام عید
              لیکن کجاست فر و جمال تو بی‌نظیر
              خود کی شوند دلشدگان تو رام عید
              تبریز با شراب چنان صدر نامدار
              بر تو حرام باشد بی‌شبهه تو جام عید
              من سكوت خويش را گم كرده ام
              لاجرم دراين هيا هو گم شدم
              من كه خود افسانه ميپرداختم
              عاقبت افسانه مردم شدم
              اي سكوت اي مادر فرياد ها
              تو كجايي تا بگيري داد من

              نظر


                #8
                سعدی

                دیگران را عید اگر فرداست ما را این دمست

                روزه داران ماه نو بینند و ما ابروی دوست
                ..
                ..
                هر چه باشم

                باغ یا صحرا
                هر چه بینم
                رنج یا رویا
                با تو هر ورزیدنی عشق است
                با تو هر وضعیتی زیبا
                ..
                ..


                نظر


                  #9
                  یا رب این عید همایون چه مبارک عید است

                  که بدین واسطه دل دست بتان بوسیده‌ست

                  گرنه آن ترک سپاهی سر غوغا دارد

                  پس چرا از گرهٔ زلف زره پوشیده‌ست


                  شاخی از سرو خرامندهٔ او شمشادست

                  عکسی از عارض رخشندهٔ او خورشیدست


                  نگه سیر بر آن روی نکو نتوان کرد

                  بس که از خوی بدش چشم دلم ترسیده‌ست


                  فروغي بسطامي
                  من در زمستان آمدم، در برف خواهم رفت
                  آن کاهنی هستم که از مرگم خبر دارم
                  آرش شفاعی




                  و همچنان < آزادي بوي خون ميده >

                  نظر


                    #10
                    شهریار

                    روزه هجر شکستیم و هلال ابروئی

                    منظر افروز شب عید وصالی کردیم

                    بر گل عارض از آن زلف طلایی فامش

                    یاد پروانه زرین پر و بالی کردیم
                    ..
                    ..
                    هر چه باشم

                    باغ یا صحرا
                    هر چه بینم
                    رنج یا رویا
                    با تو هر ورزیدنی عشق است
                    با تو هر وضعیتی زیبا
                    ..
                    ..


                    نظر


                      #11
                      شنیدم که وقتی سحرگاه عید

                      ز گرماوه آمد برون بایزید

                      یکی طشت خاکسترش بی حبر

                      فرو ریختند از سرایی به سر

                      همی گفت شولیده دستار و موی

                      کف دست شکرانه مالان به روی

                      که ای نفس من در خور آتشم !

                      به خاکستری روی درهم کشم ؟


                      بوستان سعدی


                      نظر


                        #12
                        به دور جام میم داد دل بده ساقی

                        چهاکه بر سرم از دور روزگار آمد

                        به پای ساز صبا شعر شهریار ای ترک

                        بخوان که عیدی عشاق بی قرار آمد
                        ..
                        ..
                        هر چه باشم

                        باغ یا صحرا
                        هر چه بینم
                        رنج یا رویا
                        با تو هر ورزیدنی عشق است
                        با تو هر وضعیتی زیبا
                        ..
                        ..


                        نظر


                          #13
                          فروغی بسطامی

                          قاعدهٔ قد تو فتنه به پا کردن است

                          مشغلهٔ زلف تو بستن و واکردن است

                          خرمی صحن باغ با تو خرامیدن است

                          فرخی صبح عید با تو صفا کردن است


                          هر که به ناچار کرد از سر کویت سفر

                          منزلش اول قدم رو به قفا کردن است


                          چون نکند چشم تو چارهٔ دلخستگان

                          زان که قرار طبیب خسته دوا کردن است


                          عشق تو آزاد کرد از همه قیدی مرا

                          زان که سلوک ملوک، بسته رها کردن است




                          اشکالی نداره دوستِ عزیز...
                          ..
                          ..
                          هر چه باشم

                          باغ یا صحرا
                          هر چه بینم
                          رنج یا رویا
                          با تو هر ورزیدنی عشق است
                          با تو هر وضعیتی زیبا
                          ..
                          ..


                          نظر


                            #14
                            همی یادم آید ز عهد صغر

                            که عیدی برون آمدم با پدر

                            به بازیچه مشغول مردم شدم

                            در آشوب خلق از پدر گم شدم

                            برآوردم از بی قراری خروش

                            پدر ناگهانم بمالید گوش

                            که ای شوخ چشم آخرت چندبار

                            بگفتم که دستم ز دامن مدار

                            به تنها نداند شدن طفل خرد

                            که مشکل توان راه نادیده برد

                            تو هم طفل راهی به سعی ای فقیر

                            برو دامن راه دانان بگیر


                            نظر


                              #15
                              مولانا

                              ز روی تست عید آثار ما را

                              بیا ای عید و عیدی آر ما را

                              تو جان عید و از روی تو جانا

                              هزاران عید در اسرار ما را
                              ..
                              ..
                              هر چه باشم

                              باغ یا صحرا
                              هر چه بینم
                              رنج یا رویا
                              با تو هر ورزیدنی عشق است
                              با تو هر وضعیتی زیبا
                              ..
                              ..


                              نظر

                              Working...
                              X