اطلاعيه

Collapse
No announcement yet.

تابستان

Collapse
X
 
  • فیلتر
  • زمان
  • نمایش
Clear All
new posts

    تابستان

    تا گلستانه:




    دشت هایی چه فراخ
    کوه هایی چه بلند
    در گلستانه چه بوی علفی می آمد؟
    من دراین آبادی پی چیزی می گشتم
    پی خوابی شاید
    پی نوری ‚ ریگی ‚ لبخندی
    پشت تبریزی ها
    غفلت پاکی بود که صدایم می زد
    پای نی زاری ماندم باد می آمد گوش دادم
    چه کسی با من حرف می زد ؟
    سوسماری لغزید
    راه افتادم
    یونجه زاری سر راه
    بعد جالیز خیار ‚ بوته های گل رنگ
    و فراموشی خاک
    لب آبی
    گیوه ها را کندم و نشستم، پاها در آب
    من چه سبزم امروز
    و چه اندازه تنم هوشیار است
    نکند اندوهی ‚ سر رسد از پس کوه
    چه کسی پشت درختان است ؟
    ظهر است
    سایه ها می دانند که چه تابستانی است
    سایه هایی بی لک
    گوشه ای روشن و پاک


    **سهراب سپهری**

    ..
    ..
    هر چه باشم

    باغ یا صحرا
    هر چه بینم
    رنج یا رویا
    با تو هر ورزیدنی عشق است
    با تو هر وضعیتی زیبا
    ..
    ..



    #2
    صاحبا عمر عزیزست غنیمت دانش
    گوی خیری که توانی ببر از میدانش

    چیست دوران ریاست که فلک با همه قدر
    حاصل آنست که دایم نبود دورانش

    آن خدایست تعالی، ملک الملک قدیم
    که تغییر نکند ملکت جاویدانش

    جای گریه‌ست برین عمر که چون غنچهٔ گل
    پنجروزست بقای دهن خندانش

    دهنی شیر به کودک ندهد مادر دهر
    که دگرباره به خون در نبرد دندانش

    مقبل امروز کند داروی درد دل ریش
    که پس از مرگ میسر نشود درمانش

    هر که دانه نفشاند به زمستان در خاک
    ناامیدی بود از دخل به تابستانش

    گر عمارت کنی از بهر نشستن شاید
    ورنه از بهر گذشتن مکن آبادانش

    دست در دامن مردان زن و اندیشه مدار
    هر که با نوح نشیند چه غم از طوفانش

    معرفت داری و سرمایهٔ بازرگانی
    چه به از دولت باقی بده و بستانش

    دولتت باد وگر از روی حقیقت برسی
    دولت آنست که محمود بود پایانش

    خوی سعدیست نصیحت چه کند گر نکند
    مشک دارد نتواند که کند پنهانش
    ..
    ..
    هر چه باشم

    باغ یا صحرا
    هر چه بینم
    رنج یا رویا
    با تو هر ورزیدنی عشق است
    با تو هر وضعیتی زیبا
    ..
    ..


    نظر


      #3
      وصف نامه:تابستان

      سیل خشکسالی های ندیده
      وعده ی تراب و طابوت
      امشب
      یا سپیده
      دست مهربان ازراعیل
      چه زیباست خدایی شدن
      من و دنیا ز هم بیزاریم
      یاد تکرار بخیر
      منتظرم
      امشب
      یا سپیده
      :بال بگشا
      بال بگشا
      خدا مرا فرا می خواند
      بی کسی و زیبایی
      شنیده ام می گویند
      تابستان است
      تابستان
      و فروغ هشتم تیر
      ومن
      خیره به پاییزدر تابستان
      آری
      شمیم دلنشین وداع
      به گوش می رسد
      :بال بگشا
      بال بگشااا ...

      شاعر :رضا بهشتي
      ویرایش شده توسط كندو; 2011/12/16, 05:26 PM. دليل: افزودن نام شاعر
      آری، آری، زندگی زیباست
      زندگی آتشگهی دیرینه پابرجاست
      گر بیفروزیش
      رقص شعله اش در هر کران پیداست
      ورنه، خاموش است و خاموشی گناه ماست

      نظر


        #4
        از روی پلک شب::


        شب سرشاری بود
        رود از پای صنوبرها تا فراتر می رفت
        دره مهتاب اندود و چنان روشن کوه که خدا پیدا بود
        در بلندی ها ما
        دورها گم سطح ها شسته و نگاه از
        همه شب نازک تر
        دست هایت ساقه سبز پیامی را میداد به من
        و سفالینه انس با نفسهایت آهسته ترک می خورد
        و تپش هامان می ریخت به سنگ
        از شرابی دیرین شن تابستان در رگ ها
        و لعاب مهتاب روی رفتارت
        تو شگرف تورها و برازنده خاک
        فرصت سبز حیات به هوای خنک کوهستان می
        پیوست
        سایه ها بر می گشت
        و هنوز در سر راه نسیم
        پونه هایی که تکان می خورد
        جنبه هایی که به هم می ریخت

        **سهراب**
        ..
        ..
        هر چه باشم

        باغ یا صحرا
        هر چه بینم
        رنج یا رویا
        با تو هر ورزیدنی عشق است
        با تو هر وضعیتی زیبا
        ..
        ..


        نظر


          #5
          با مداد سبز
          نوشتم
          بهار و عشق

          با قرمز
          تابستان و تپش


          با زرد
          پاییز و خاطره

          با انگشت
          بر بخار پشت شیشه
          نوشتم
          زمستان و انتظار بهار


          ناهید عباسی
          ..
          ..
          هر چه باشم

          باغ یا صحرا
          هر چه بینم
          رنج یا رویا
          با تو هر ورزیدنی عشق است
          با تو هر وضعیتی زیبا
          ..
          ..


          نظر


            #6
            شاد باد روزهای تابستان،

            بعد از ظهرهای تنبل،

            شور و اشتیاق سر به هوا و بازیگوش،

            با کمی

            رقص در باران تابستان،

            سبزه‌های چیده شده‌ی تازه

            پر می‌کند شب‌های آرامش را،

            سوسو زدن با احتمالات

            تا رها کردن آن همه احساسات

            و راه رفتن رو به جلو با

            پروانه‌های شب،

            شنا کردن در شراب مواج
            با خودمان می گوییم، عادت می کنیم و با صراحت زیادی ، این جمله را تکرارمی کنیم . آن چیزی که هیچ کس نمی پرسد، این است که:" به چه قیمتی عادت می کنیم؟ "

            ژوزه ساراماگو (2010-1922)

            نظر


              #7
              با ساعت دلم

              وقت دقیق آمدن توست


              من ایستاده ام:


              مانند تک درخت سر کوچه


              با شاخه هایی از آغوش


              با برگ هایی از بوسه



              با ساعت غرورم اما!


              من ایستاده ام:


              با شاخه هایی از
              تابستان

              با برگ هایی از پاییز




              هنگام شعله ور شدن من


              هنگام شعله ور شدن توست




              ها...چشم ها را می بندم


              ها...گوش ها را می گیرم


              با ساعت مشامم


              اینک:


              وقت عبور عطر تن توست.




              محمد علی بهمنی
              ..
              ..
              هر چه باشم

              باغ یا صحرا
              هر چه بینم
              رنج یا رویا
              با تو هر ورزیدنی عشق است
              با تو هر وضعیتی زیبا
              ..
              ..


              نظر


                #8
                تابستان
                دستان گرم من به سویت
                نسیم گرم نفسهایم نوازگر رویت
                تابستان وصلم می برد فراق زمستانت
                لبخند ت آب می کند سردی دوری را
                دستان گرم تو با خوشنودیت
                من چون نخل از طراوت گرمای تو
                خرمای تازه وشیرین خواهم داد
                تابستان
                گرما…
                محبت…
                آری تابستان است
                فصل محبت من به تو
                نگاه گرم من به تو
                لذتبخش عرق شرم تو
                همچون شبنم بر گلبرگی زیبا
                کنار هم زندگی خوب و با صفا…
                هدیه تابستان عشق من به تو…

                سعید مطوری(مهرگان)





                چیز های زیادی واسه اهدا هست

                مث
                ل... خون، مثل... سلول بنیادی، مثل... عضو

                ایران اهدا


                نظر


                  #9
                  خدایا من چرا سردم؟
                  در سکوت غمگینم
                  در شلوغی پر از دردم
                  آه خدایا , خدایا آه
                  چرا من باز مانده ام, باز از راه
                  تابستان است و چنین سردم ؟
                  آخر آسان نبود من دردم
                  تا خزان
                  وقت بسیار است
                  اما از همینک من زردم
                  آه خدایا , خدایا آه
                  من تابستان نمی خواهم
                  روز های بی پایان نمی خواهم
                  زندگی در جریان نمی خواهم
                  مریضم لیک
                  درمان نمی خواهم
                  نیز جان نمی خواهم
                  آه خدایا , خدایا آه
                  چرا از چاله افتادم در چاه
                  من این تابستان بی شب را نمی خواهم
                  این عشق ها ی دروغین بی تب را

                  شاعر تاها
                  ویرایش شده توسط mani24; 2012/2/26, 09:35 AM.





                  چیز های زیادی واسه اهدا هست

                  مث
                  ل... خون، مثل... سلول بنیادی، مثل... عضو

                  ایران اهدا


                  نظر


                    #10
                    فصل تابستان است
                    سایه ای می جویم
                    سایه ای پر الفت
                    کوچه ها گرم کلام
                    خانه ها گرم سخن
                    کودکی با شادی
                    روی خاک نمناک
                    کلبه ای می سازد
                    کلبه ای بی سرما
                    ان طرف تر
                    دخترک می دوزد
                    لباس از جنس خیال
                    و عروسک پشت ویترین مغازه
                    چشمکی می زند به دنبال لباس
                    این طرف تر
                    در خیابان گنجشکی افتاده بی غذا
                    فصل تابستان است
                    می نویسم شعری
                    از زبان سهراب
                    و خدایی که در این نزدیکی است ...

                    هستی شمس





                    چیز های زیادی واسه اهدا هست

                    مث
                    ل... خون، مثل... سلول بنیادی، مثل... عضو

                    ایران اهدا


                    نظر


                      #11
                      حتی اگر آرامشم را پس بگیرم
                      از سوختن با خاطراتت ناگزیرم

                      عمری عروس قصه هایت بودم اما

                      جا مانده ام با پیرهن های حریرم

                      خط میزنم هرشنبه های دوری ات را

                      تا جمعه ها بر روی تقویمت بمیرم

                      دلتنگ تابستان تبریز تو هستم

                      ای کاش سمت جاده برگردد مسیرم

                      من در غزل هایی که مضمونش تو باشی

                      خیلی تبحر دارم اما سخت گیرم

                      ای ماه دور از دسترس در برج عقرب

                      من آن پلنگ زخمی تنها و پیرم

                      میترسم از روزی که برگردی ببینی

                      بی تو توافق کرده ام با هفت تیرم ...



                      سوفی صابری
                      ..
                      ..
                      هر چه باشم

                      باغ یا صحرا
                      هر چه بینم
                      رنج یا رویا
                      با تو هر ورزیدنی عشق است
                      با تو هر وضعیتی زیبا
                      ..
                      ..


                      نظر


                        #12

                        لبخند تو
                        نیمکتی ست
                        در سایۀ تابستانی چشمانت
                        برای پای خستۀ عشق
                        در آرامش یاس های بارانی
                        چونان که گلی
                        پروانه ای را در آغوش می گیرد
                        در عطرهای طولانی !

                        "پرویز صادقی"




                        ..
                        ..
                        هر چه باشم

                        باغ یا صحرا
                        هر چه بینم
                        رنج یا رویا
                        با تو هر ورزیدنی عشق است
                        با تو هر وضعیتی زیبا
                        ..
                        ..


                        نظر


                          #13
                          چمدانش را بست و رفت!
                          تابستان را می گویم...
                          وقتی دید
                          مردم این سرزمین
                          بهانه می خواهند برای ابراز علاقه
                          جایش را محترمانه به پایـ🍁 ـیز داد!!
                          ..
                          ..
                          هر چه باشم

                          باغ یا صحرا
                          هر چه بینم
                          رنج یا رویا
                          با تو هر ورزیدنی عشق است
                          با تو هر وضعیتی زیبا
                          ..
                          ..


                          نظر

                          Working...
                          X