اطلاعيه

Collapse
No announcement yet.

بهار

Collapse
X
 
  • فیلتر
  • زمان
  • نمایش
Clear All
new posts

    بهار

    دشت ارغوان



    آه چه شام تیره ای از چه سحر نمی شود
    دیو سیاه شب چرا جای دگر نمی شود
    سقف سیاه آسمان سوده شدست از اختران
    ماه چه ماه آهنی اینکه قمر نمی شود
    وای ز دشت ارغوان ریخته خون هر جوان
    چشم یکی به ماتم اینهمه تر نمی شود
    مادر داغدار من طعنه تهنیت شنو
    بهر تو طعن و تسلیت گرچه پسر نمی شود
    کودک بینوای من گریه مکن برای من
    گر چه کسی به جای من بر تو پدر نمی شود
    باغ ز گل تهی شده بلبل زار را بگو
    از چه ز بانک
    زاغها گوش تو کر نمی شود
    ای تو بهار و باغ من چشم من و چراغ من
    بی همه گان به سر شود
    بی تو به سر نمی شود


    حمید مصدق

    ویرایش شده توسط naghmeirani; 2012/2/03, 09:57 PM.
    ..
    ..
    هر چه باشم

    باغ یا صحرا
    هر چه بینم
    رنج یا رویا
    با تو هر ورزیدنی عشق است
    با تو هر وضعیتی زیبا
    ..
    ..



    #2
    باز کن پنجرهها را که نسیم
    روز میلاد اقاقی ها را
    جشن میگیرد
    و بهار
    روی هر شاخه کنار هر برگ
    شمع روشن کرده است
    همه چلچله ها برگشتند
    و طراوت را فریاد زدند
    کوچه یکپارچه آواز شده است
    و درخت گیلاس
    هدیه جشن اقاقی ها را
    گل به دامن کرده ست
    باز کن پنجره ها را ای دوست
    هیچ یادت هست
    که زمین را عطشی وحشی سوخت
    برگ ها پژمردند
    تشنگی با جگر خاک چه کرد
    هیچ یادت هست
    توی تاریکی شب های بلند
    سیلی سرما با تاک چه کرد
    با سرو سینه گلهای سپید
    نیمه شب باد غضبناک چه کرد
    هیچ یادت هست
    حالیا معجزه باران را باور کن
    و سخاوت را در چشم چمنزار ببین
    و محبت را در روح نسیم
    که در این کوچه تنگ
    با همین دست تهی
    روز میلاد اقاقی ها را
    جشن میگیرد
    خاک جان یافته است
    تو چرا سنگ شدی
    تو چرا اینهمه دلتنگ شدی
    باز کن پنجره ها را
    و بهاران را
    باور کن

    فریدون مشیری

    من سكوت خويش را گم كرده ام
    لاجرم دراين هيا هو گم شدم
    من كه خود افسانه ميپرداختم
    عاقبت افسانه مردم شدم
    اي سكوت اي مادر فرياد ها
    تو كجايي تا بگيري داد من

    نظر


      #3
      آب زنید راه را هین که نگار می ​رســــــــــــــد . . مژده دهـــــید باغ را بوی بهــــــــار می​رســـد

      راه دهـــــید یار را آن مـــه ده چهــــــــــــار را . . کـــــــز رخ نـــوربخش او نور نثارمی ​رســــد

      چاک شدست آســــــمان غلغله ایست در جهان . . عنبر و مشـــــــک می ​دمد سنجق یار می ​رسد

      رونق باغ می​رسد چشــــم و چراغ می ​رسـد ..غم به کـــنارهمی ​رود مه به کــــنار می ​رسد

      تیر روانه مي ​رود ســـــوی نشـــــانه می ​رود .. مـــــــا چه نشسته​ایم پس شه ز شکارمی ​رسد

      باغ ســـــلام می ​کند ســـــــــــرو قیام می​ کنـد .. سبزه پیاده می ​رود غنچه ســـــــوار می ​رسد

      خلوتیان آســـــمان تاچه شـــــراب می ​خورند .. روح خراب و مســـت شد عقل خمـار می ​رسد

      چون برسی به کوی ما خامشی است خوی ما .. زان که ز گفت و گوی ما گرد و غبار می ​رسد


      مولانا
      ..
      ..
      هر چه باشم

      باغ یا صحرا
      هر چه بینم
      رنج یا رویا
      با تو هر ورزیدنی عشق است
      با تو هر وضعیتی زیبا
      ..
      ..


      نظر


        #4
        بهار دلکش رسيد و دل به جا نباشد
        از آنکه دلبر دمي به فکر ما نباشد
        در اين بهار اي صنم بيا و آشتي کن
        که جنگ و کين با من حزين روا نباشد
        صبحدم بلبل بر درخت گل به خنده مي گفت
        نازنينان را، مه جبينان را، وفا نباشد
        اگر که با اين دل حزين تو عهد بستي، عزیز من، با رقيب من چرا نشستي
        چرا دلم را، عزيز من، از کينه خستي
        بيا در برم از وفا يک شب
        اي مه نخشب
        تازه کن عهدي، که بر شکستي


        ملک الشعرا بهار
        ای آزادی ، مرغک پر شکسته زیبای من ! کاش قفست را می شکستم و در هوای پاک بی ابر بی غبار بامدادی ، پروازت می دادم !

        نظر


          #5
          سیاوش کسرایی

          بهار می شود

          يكی دو روز ديگر از پگاه
          چو چشم باز می‌كنی
          زمانه زير و رو
          زمينه پرنگار می شود
          زمين شكاف می‌خورد
          به دشت سبزه می‌زند
          هر آن چه مانده بود زير خاك
          هر آنچه خفته بود زير برف
          جوان و شسته رفته آشكار می‌شود
          به تاج كوه
          ز گرمی نگاه آفتاب
          بلور برف آب می‌شود
          دهان دره ها
          پراز سرود چشمه سارمی شود
          نسيم هرزه پو
          ز روی لاله های كوه
          كنار لانه های كبك
          فراز خارهای هفت رنگ
          نفس زنان و خسته می‌رسد
          غريق موج كشتزار می‌شود
          در آسمان
          گروه گله های ابر
          ز هر كناره می‌رسد
          به هر كرانه می‌دود
          به روی جلگه ها غبار می‌شود
          درين بهار ... آه
          چه يادها
          چه حرفهای ناتمام
          دل پر آرزو
          چو شاخ پر شكوفه باردار می‌شود
          نگار من
          اميد نوبهار من
          لبی به خنده باز كن
          ببين چگونه از گلی
          خزان باغ ما بهار می‌شود
          ..
          ..
          هر چه باشم

          باغ یا صحرا
          هر چه بینم
          رنج یا رویا
          با تو هر ورزیدنی عشق است
          با تو هر وضعیتی زیبا
          ..
          ..


          نظر


            #6
            مولوی

            بهار آمد بهار آمد سلام آورد مستان را
            از آن پیغامبر خوبان پیام آورد مستان را

            زبان سوسن از ساقی کرامت‌های مستان گفت
            شنید آن سرو از سوسن قیام آورد مستان را

            ز اول باغ در مجلس نثار آورد آنگه نقل
            چو دید از لاله کوهی که جام آورد مستان را

            ز گریه ابر نیسانی دم سرد زمستانی
            چه حیلت کرد کز پرده به دام آورد مستان را

            سقاهم ربهم خوردند و نام و ننگ گم کردند
            چو آمد نامه ساقی چه نام آورد مستان را

            درون مجمر دل‌ها سپند و عود می‌سوزد
            که سرمای فراق او زکام آورد مستان را

            درآ در گلشن باقی برآ بر بام کان ساقی
            ز پنهان خانه غیبی پیام آورد مستان را

            چو خوبان حله پوشیدند درآ در باغ و پس بنگر
            که ساقی هر چه درباید تمام آورد مستان را

            که جان‌ها را بهار آورد و ما را روی یار آورد
            ببین کز جمله دولت‌ها کدام آورد مستان را

            ز شمس الدین تبریزی به ناگه ساقی دولت
            به جام خاص سلطانی مدام آورد مستان را
            Don't look to become a person of success
            Look instead to become a person of value

            The greatest thing you will ever learn
            Is just to love and be loved in return

            نظر


              #7
              مولانا



              بهار آمد بهار آمد بهار مشكبار آمد **نگار آمد نگار آمد نگار بردبار آمد
              صبوح آمد صبوح آمد صبوح راح و روح آمد **خرامان ساقی مه رو به ایثار عقار آمد
              صفا آمد، صفا آمد كه سنگ و ریگ روشن شد **شفا آمد شفا آمد شفای هر نزار آمد
              حبیب آمد حبیب آمد به دلداری مشتاقان **طبیب آمد طبیب آمد طبیب هوشیار آمد
              سماع آمد سماع آمد سماع بی صداع آمد **وصال آمد وصال آمد وصال پایدار آمد
              ربیع آمد ربیع آمد ربیع بس بدیع آمد **شقایق ها و ریحان ها و لاله خوش عذار آمد
              كسی آمد كسی آمد كه ناكس زوكسی گردد **مهی آمد مهی آمد كه دفع هر غبار آمد
              دلی آمد دلی آمد كه دلها را بخنداند **می ای آمد می ای آمد كه دفع هر خمار آمد
              كفی آمد كفی آمد كه دریا دُرّ ازو یابد **شهی آمد شهی آمد كه جان هر دیار آمد
              كجا آمد كجا آمد كزینجا خود نرفته است او **ولیكن چشم گه آگاه و گه بی اعتبار آمد
              ببندم چشم و گویم شد، گشایم گویم او آمد **و او در خواب و بیداری قرین و یار غار آمد
              كنون ناطق خمش گردد كنون خامش به نطق آمد **رها كن حرف بشمرده كه حرف بی شمار آمد

              **
              ..
              ..
              هر چه باشم

              باغ یا صحرا
              هر چه بینم
              رنج یا رویا
              با تو هر ورزیدنی عشق است
              با تو هر وضعیتی زیبا
              ..
              ..


              نظر


                #8
                همه گویند بهار آمده است
                و به هنگام بهار
                باز می رقصد و می رقصد و می رقصد برگ
                باز می تابد و می تابد گل همچو چراغ
                باز می گرید ابر
                باز می خندد باغ
                همه گویند بهار آمده است
                و به هنگام بهار
                باز می جوشد و می جوشد صد چشمه ز سنگ
                جوی را می فشرد لاله در آغوشش تنگ
                از میساید و می ساید قو سینه به موج
                باز از رود خروشان شنوی بس آهنگ
                باز می پوید و می غلتد بر سبزه نسیم
                تا برآرد ز دل شاخه گل رنگارنگ
                باز می لغزد و می لغزد شبنم بر گل
                زان سپس همچو بلوری شود از گل آونگ
                همه گویند بهار آمده است
                لیک این بار بهار آتش زاست
                چه بهاری که خزانست خزان
                چشمه اش خون و گلش آتش و ابرش از دود
                جای گلبانگ و سرود
                ضجه از مرغ چمن بشنو زاری از روز
                شبنمش اشک و گلش سرخی خون
                دشت تا دشت وطن
                همه از خون شهیدست کبود
                باز می رقصد و میرقصد و می رقصد مرگ
                باز می افتدو می افتد تنها به زمین
                آنچنانی که به پاییز فرو ریزد برگ
                چه بهاری همه درد
                رفته فریاد نوحه گری تا افلاک
                جای هر قطره ی شهد
                می چکد خون شهیدان از تک
                باز می بارد و می بارد اندوه ز ابر
                باز می کرید و می گرید طفلی غمناک
                باز می نالد و می نالد مجروح ز تیر
                باز می غلتد و می افتد اشکی بر خاک
                چه بهاریست که پیدا نشود چشمه ز سنگ
                همه جا چشمه ی خونست و همه آتش جنگ
                باز می نالد و می نالد مجروح ز تیر
                باز می غرد و می غرد دشمن چو پلنگ
                شهر از خون شهیدان همه دریتا دریاست
                خصم خونخواره در این دریا مانند نهنگ
                چه شد آن بهار
                دود سرب است به بالای سرت ابری نیست
                یا اگر ابری هست
                هیست که خیزد ز هزاران دل تنگ
                هیچ بارانی نسیت
                هر چه باران بینی
                ی سرب سیاهست که خیزد ز تفنگ
                رنگ گل نیست به صحرا و اگر رنگی هست
                رنگ درد است که بنشانده زنان را در اشک
                رنگ خونست کهکردست زمین را گلرنگ
                چه بهاریست؟ که گلها همه داغ
                چه بهاریست؟ که سر ها همه منگ
                چه بهاریست؟ که جانها همه درد
                چه بهاریست؟ که دلها همه تنگ
                چه بهاریست؟ که دلها همه تنگ

                مهدی سهیلی
                من سكوت خويش را گم كرده ام
                لاجرم دراين هيا هو گم شدم
                من كه خود افسانه ميپرداختم
                عاقبت افسانه مردم شدم
                اي سكوت اي مادر فرياد ها
                تو كجايي تا بگيري داد من

                نظر


                  #9
                  عطّار

                  ای بلبل خوش نوا فغان كن **عید است نوای عاشقان كن
                  چون سبزه ز خاك سر برآورد **ترك دل و برگ بوستان كن
                  بالشت ز سنبل و سمن ساز **وز برگ بنفشه سایبان كن
                  چون لاله ز سر كله بینداز **سرخوش شو و دست در میان كن
                  بردار سفینه‌ی غزل را **وز هر ورقی گلی نشان كن
                  صد گوهر معنی ار توانی **در گوش حریف نكته‌دان كن
                  وان دم كه رسی به شعر عطار **در مجلس عاشقان روان كن
                  ما صوفی صفه‌ی صفاییم **بی خود ز خودیم و از خداییم

                  **

                  ..
                  ..
                  هر چه باشم

                  باغ یا صحرا
                  هر چه بینم
                  رنج یا رویا
                  با تو هر ورزیدنی عشق است
                  با تو هر وضعیتی زیبا
                  ..
                  ..


                  نظر


                    #10
                    بوی باران ، بوی سبزه ، بوی خاک
                    شاخه های شسته ، باران خورده پاک
                    آسمان آبی و ابر سپید
                    برگهای سبز بید
                    عطر نرگس ، رقص باد
                    نغمه شوق پرستوهای شاد
                    خلوت گرم کبوترهای مست

                    نرم نرمک میرسد اینک بهار
                    خوش به حال روزگار ...

                    خوش به حال چشمه ها و دشتها
                    خوش به حال دانه ها و سبزه ها
                    خوش به حال غنچه های نیمه باز
                    خوش به حال دختر میخک که میخندد به ناز
                    خوش به حال جام لبریز ازشراب
                    خوش به حال آفتاب ؛

                    ای دل من، گرچه در این روزگار
                    جامه رنگین نمیپوشی به کام
                    باده رنگین نمیبینی به جام
                    نقل و سبزه در میان سفره نیست
                    جامت از آن می که میباید تهی است

                    ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم
                    ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار
                    گر نکوبی شیشه غم را به سنگ
                    هفت رنگش میشود هفتاد رنگ ...

                    شعر از: فریدون مشیری

                    نظر


                      #11
                      با همين ديدگان اشك آلود ،
                      از همين روزن گشوده به دود ،
                      به پرستو ، به گل ، به سبزه درود !
                      به شكوفه ، به صبحدم ، به نسيم ،
                      به بهاري كه مي رسد از راه ،
                      چند روز دگر به ساز و سرود .

                      شايد اي خستگان وحشت دشت !
                      شايد اي ماندگان ظلمت شب !
                      در بهاري كه مي رسد از راه ،
                      گل خورشيد آرزوهامان ،
                      سر زد از لاي ابر هاي حسود .


                      مشيـــري



                      دست من نیست، نفســـــم از عطـر تو کلافه میشه
                      لحظه ای که حســـی از تو به دلـــم اضافه میشه ...




                      نظر


                        #12
                        باز هفت سین سرور
                        ماهی و تنگ بلور
                        سکه و سبزه و آب
                        نرگس و جام شراب

                        باز هم شادی عید
                        آرزوهای سپید
                        باز لیلای بهار
                        باز مجنونی بید

                        باز هم رنگین کمان
                        باز باران بهار
                        باز گل مست غرور
                        باز بلبل نغمه خوان

                        باز رقص دود عود
                        باز اسفندو گلاب
                        باز آن سودای ناب
                        کور باد چشم حسود

                        باز تکرار دعا
                        یا مقلب القلوب
                        یا مدبر النهار
                        حال ما گردان تو خوب
                        راه ما گردان تو راست

                        باز نوروز سعید
                        باز هم سال جدید
                        باز هم لاله عشق
                        خنده و بیم و امید

                        لیک در این همه رنگ
                        لیک در این همه نور
                        سهم من هم این شد
                        که بمانم دلتنگ
                        و نباشم مسرور

                        باز تحویل سکوت
                        باز شمعی واژگون
                        باز اشکی در دو چشم
                        باز بغضی در گلو

                        باز تندیس بهار
                        مشت می کوبد به در
                        پنجره فریاد کرد
                        او نیامد از سفر
                        باش تا سال دگر
                        باش تا سال دگر

                        فریبا شش بلوکی
                        من سكوت خويش را گم كرده ام
                        لاجرم دراين هيا هو گم شدم
                        من كه خود افسانه ميپرداختم
                        عاقبت افسانه مردم شدم
                        اي سكوت اي مادر فرياد ها
                        تو كجايي تا بگيري داد من

                        نظر


                          #13
                          مولانا

                          آمد بهار جان‌ها ای شاخ تر به رقص آ
                          چون یوسف اندرآمد مصر و شکر به رقص آ
                          ای شاه عشق پرور مانند شیر مادر
                          ای شیرجوش دررو جان پدر به رقص آ
                          چوگان زلف دیدی چون گوی دررسیدی
                          از پا و سر بریدی بی‌پا و سر به رقص آ
                          تیغی به دست خونی آمد مرا که چونی
                          گفتم بیا که خیر است گفتا نه شر به رقص آ
                          از عشق تاجداران در چرخ او چو باران
                          آن جا قبا چه باشد ای خوش کمر به رقص آ
                          ای مست هست گشته بر تو فنا نبشته
                          رقعه فنا رسیده بهر سفر به رقص آ
                          در دست جام باده آمد بتم پیاده
                          گر نیستی تو ماده زان شاه نر به رقص آ
                          پایان جنگ آمد آواز چنگ آمد
                          یوسف ز چاه آمد ای بی‌هنر به رقص آ
                          تا چند وعده باشد وین سر به سجده باشد
                          هجرم ببرده باشد دنگ و اثر به رقص آ
                          کی باشد آن زمانی گوید مرا فلانی
                          کای بی‌خبر فنا شو ای باخبر به رقص آ
                          طاووس ما درآید وان رنگ‌ها برآید
                          با مرغ جان سراید بی‌بال و پر به رقص آ
                          کور و کران عالم دید از مسیح مرهم
                          گفته مسیح مریم کای کور و کر به رقص آ
                          مخدوم شمس دین است تبریز رشک چین است
                          اندر بهار حسنش شاخ و شجر به رقص آ
                          ای آزادی ، مرغک پر شکسته زیبای من ! کاش قفست را می شکستم و در هوای پاک بی ابر بی غبار بامدادی ، پروازت می دادم !

                          نظر


                            #14
                            روز هجران و شب فرقت یار آخر شد
                            زدم این فال و گذشت اختر و کار آخر شد

                            آن همه ناز و تنعم که خزان می‌فرمود
                            عاقبت در قدم بادبهار آخر شد

                            شکر ایزد که به اقبال کله گوشه گل
                            نخوت باد دی و شوکت خار آخر شد

                            صبح امید که بُد معتکف پرده غیب
                            گو برون آی که کار شب تار آخر شد

                            آن پریشانی شب‌های دراز و غم دل
                            همه در سایه گیسوی نگار آخر شد

                            باورم نیست ز بدعهدی ایام هنوز
                            قصه غصه که در دولت یار آخر شد

                            ساقیا لطف نمودی قدحت پرمی باد
                            که به تدبیر تو تشویش خمار آخر شد

                            در شمار ار چه نیاورد کسی حافظ را
                            شکر کان محنت بی‌حد و شمار آخر شد
                            ..
                            ..
                            هر چه باشم

                            باغ یا صحرا
                            هر چه بینم
                            رنج یا رویا
                            با تو هر ورزیدنی عشق است
                            با تو هر وضعیتی زیبا
                            ..
                            ..


                            نظر


                              #15
                              تشکر ندارم شرمنده


                              نو بهار آمد و هنگام طرب در گلزار
                              چه بهاری که ز دل‌ها ببرد صبر و قرار
                              ساقیا خیز که گل رشک رخ حورا شد
                              بوستان جنت و می کوثر و طوبی‌ست چنار
                              کار می‌ ساز که بی‌می نتوان رفت به باغ
                              مست رو سوی چمن تات کند باغ نثار
                              بلبل شیفته مست است و گل و سرو و سمن
                              نپسندند که او مست بود ما هشیار
                              باد نوروز سحرگه چو به بستان بگذشت
                              گل صد برگ برون رست ز پیرامن خار
                              چرب‌دستی فلک بین تو که بی‌خامه و رنگ
                              کرد اطراف چمن را همه پر نقش و نگار
                              دوستان جمع و ندیمان خوش و دولت باقی
                              سر تو سبز و دلت شاد و تنت بی‌آزار

                              انوري ابيوردي



                              دست من نیست، نفســـــم از عطـر تو کلافه میشه
                              لحظه ای که حســـی از تو به دلـــم اضافه میشه ...




                              نظر

                              Working...
                              X