اطلاعيه

Collapse
No announcement yet.

•۩❖۩•...باز این چه شورش ست که در خلق عالم است...•۩❖۩•. ویژه نامه ماه محرم*روز سوم

Collapse
این یک تاپیک مهم است.
X
X
 
  • فیلتر
  • زمان
  • نمایش
Clear All
new posts

    •۩❖۩•...باز این چه شورش ست که در خلق عالم است...•۩❖۩•. ویژه نامه ماه محرم*روز سوم



    جاده‏ های بیابانی، حرمتِ پاهای زخمی را نگاه نداشته‏ اند. تازیانه‏ ها پیکرِ سه ‏ساله را خوب

    می‏ شناسند و خورشیدی که آتش می‏گرید و عطش را در حنجره‏ ها سنگین‏تر می‏کند.






    اینک رقیّه است و ظرفِ سرپوشیده‏ ای که گشودنش، شهامتی عظیم طلب می‏کند.

    و رقیّه سینیِ
    خونین را سر می‏گشاید. غریبه نیست؛ چهره آشنای پدر، لبخند می‏زند.

    بگیر رقیّه! اینک این همان است که آن‏را طلب می‏کردی. همان که در هجرش اشک‏ها ریخته‏ ای.

    اینک در آغوش بگیر و تنگ بفشار.

    این سَرِ
    حسین علیه ‏السلام است



    اگرچه بر پیکر همیشگی نیست، اگرچه خون‏ آلود و گرچه مجروحِ نیزه‏ ای چندروزه که محملش بوده است.

    عشق و شهامت، دستانِ رقیّه را به سمتِ پدر می‏گشاید. اندوهی غریب، جانش را چنگ می‏زند که آخر، اینک جانش

    را ـ پدرش را ـ سر بریده یافته است. بگو رقیّه! گلایه چندروزه را ـ چند صد ساله را ـ برای پدر اشک بریز.





    پدر، دردِ بزرگِ مانده در سینه‏ ات را گوش خواهد سپرد؛ حتّی با سرِ بریده.

    تمامِ ماتمت را بیرون بریز رقیّه!




    ویرایش شده توسط **آگاهدخت**; 2013/11/07, 02:27 PM.
    بسم الله الرحمن الرحيم

    وَالْعَصْرِ (1) إِنَّ الْإِنسَانَ لَفِي خُسْرٍ (2) إِلَّا الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ وَتَوَاصَوْا بِالْحَقِّ وَتَوَاصَوْا بِالصَّبْرِ (3)
    ___________________________
    مــا، اهل ولایــت هستیم
    و همه چیـزمان؛ در گـرو ِهمیـن
    اهلیت است.

    «شهید سیّد مرتضی آوینی»
    __________________________

    حسبی الله و نعم الوکیل نعم المولی ونعم نصیر








    #2
    وقايع روز سوم محرم الحرام

    ورود عمر سعد به کربلا

    سعد بن ابى وقاص با خاندان رسول اکرم(علیهم السلام) رابطه خوشى نداشت حتى در شوراى عمر حق رأى را به

    عبدالرحمن بن عوف داد و بعد از کشته شدن عثمان با حضرت على(علیه السلام)بیعت نکرد. پسرش عمر بن سعد

    راه پدر را ادامه داد و با این خاندان که هادى امت بودند رابطه خوبى نداشت، ابن زیاد ملک رى رابه عمر سعد داده

    بود.

    چون ابن زیاد از خبر ورود امام حسین(علیه السلام) به عراق مطلع شد، قاصدى نزد عمر فرستاد که

    اول به جنگ حسین بن على(علیه السلام) برود و او را بکُشد سپس به سمت شهر رى روانه شود.


    عمر سعد نزد ابن زیاد آمد و گفت: مرا عفو نما. وى گفت: عفو مى کنم لکن ملک رى را از تو مى گیرم. عمر

    سعد گفت: یک شب مهلت بده. در نهایت هواى ریاست رى بر او غلبه کرد و تصمیم به جنگ با امام(علیه السلام)

    گرفت و روز دیگر نزد ابن زیاد آمد و قتل امام حسین(علیه السلام)را عهده دار شد.

    ابن زیاد با لشکرى عظیم او را به کربلا روانه کرد، تا اینکه که روز سوم محرم وارد کربلا شدند.


    در اين روز «عمر بن سعد» مردی بنام «كثير بن عبدالله »، كه مرد گستاخی بود را نزد امام(ع) فرستاد تا پيغام او را

    به حضرت برساند. «كثير بن عبدالله» به عمر بن سعد گفت: اگر بخواهيد در همين ملاقات حسين را به قتل

    برسانم.
    ولی عمر نپذيرفت و گفت: فعلا چنين قصدی نداريم.

    هنگامی كه وی نزديك خيام رسيد، «ابوثمامه صيداوی» (همان مردی كه ظهر عاشورا نماز را به ياد آورد و

    حضرت او را دعا كرد
    )، نزد امام حسين(ع) بود.

    همين كه او را ديد رو به امام عرض كرد: اين شخص كه می‌آيد، بدترين مردم روی زمين است. پس سراسيمه جلو

    آمد و گفت: شمشيرت را بگذار و نزد امام حسين(ع). گفت: هرگز چنين نمی‌كنم.

    ابوثمامه گفت: پس دست من روی شمشيرت باشد تا پيامت را ابلاغ كنی. گفت: هرگز! ابوثمامه گفت: پيغامت را

    به من بسپار تا برای امام ببرم، تو مرد زشت‌كاری هستی و من نمی‌گذارم بر امام وارد شوی او قبول نكرد، برگشت

    و ماجرا را برای ابن‌سعد بازگو كرد.

    سرانجام عمر بن سعد با فرستادن پيكی ديگر از امام پرسيد: برای چه به اينجا آمده‌ای؟ حضرت در

    جواب فرمود: «مردم كوفه مرا دعوت كرده‌اند و پيمان بسته‌اند، به سوی كوفه می‌روم و اگر خوش

    نداريد بازمی‌گردم... .»


    از پيامبر اكرم (صلی الله علیه واله) نقل شده است:

    « هر كس در اين روز روزه بگيرد، خداوند دعايش را اجابت كند.»


    (عروه الوثقي، ج 2، ص 242؛ وسائل الشيعه، ج 7، ص 348)




    امام حسین علیه‏ السلام قسمتی از زمین كربلا كه قبر مطهرش در آن واقع مي‏شد

    را از اهالی نینوا و غاضریه به شصت هزار درهم خریداری كرد و با آنها شرط كرد كه

    مردم را برای زیارت راهنمایی نموده و زوّار او را تا سه روز میهمان كنند.


    ویرایش شده توسط **آگاهدخت**; 2013/11/07, 02:30 PM.
    بسم الله الرحمن الرحيم

    وَالْعَصْرِ (1) إِنَّ الْإِنسَانَ لَفِي خُسْرٍ (2) إِلَّا الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ وَتَوَاصَوْا بِالْحَقِّ وَتَوَاصَوْا بِالصَّبْرِ (3)
    ___________________________
    مــا، اهل ولایــت هستیم
    و همه چیـزمان؛ در گـرو ِهمیـن
    اهلیت است.

    «شهید سیّد مرتضی آوینی»
    __________________________

    حسبی الله و نعم الوکیل نعم المولی ونعم نصیر







    نظر


      #3


      ابن قولویه در صفحه 74 از کتاب «کامل» و طبرسى درصفحه 134 از کتاب «احتجاج» به سندهاى معتبر از اصبغ بن نباته و غیره نقل کرده اند که :

      روزى حضرت على(علیه السلام) بر منبر کوفه خطبه مى خواند و مى فرمود:

      آنچه مى خواهید از من بپرسید پیش از آنکه مرا نیابید. پس به خدا سوگند هر چه سوال کنید از خبرهاى

      گذشته و آینده به شما خبر مى دهم.


      سعد بن ابى وقاص پدر عمر سعد برخاست و گفت: یا امیر المؤمنین خبر ده مرا که در سر و ریش من،

      چقدر مو است.


      حضرت فرمود که رسول خدا(علیهم السلام) خبر داده که در بن هر موئى از تو شیطانى است که ترا

      گمراه مى کند و در خانه تو فرزندى است که فرزند من حسین(علیه السلام) را شهید خواهد نمود
      و اگر

      خبر دهم عدد موهاى تو چقدر است باز مرا تصدیق نخواهى کرد، لکن به آن خبرى که گفتم حقیقت

      گفتار من ظاهر مى شود.


      ناگفته نماند در آن وقت عمربن سعد کودکى بود که تازه راه مى رفت بعضى مى گویند در کربلاء تقریباً 23 سال

      داشت ولى بعضى قائلند36ساله بود، سعد بن وقاص در سال 75 هجرى قمرى در سن 74 سالگى مُرد و در بقیع

      دفن شد.(1)







      ـــــــــــــــــــ
      1-حوادث الأیام، صفحه 15. نامه امام حسین(علیه السلام) براى اهل کوفه در این روز امام حسین(علیه السلام) براى بزرگان کوفه نامه اى نوشتند و آن را به قیس بن مسهَّر صیداوى دادند که به کوفه برساند. مأمورین در بین راه، قیس را گرفتند، و پس از آنکه او بر ضد یزید و ابن زیاد سخن گفت، او را به شهادت رساندند.(1)
      ـــــــــــــــــــ
      1-تقویم شیعه، صفحه 17
      روز سوم محرم الحرام

      پایگاه جامع شهید استاد مرتضی مطهری


      ویرایش شده توسط **آگاهدخت**; 2013/11/07, 02:34 PM.
      بسم الله الرحمن الرحيم

      وَالْعَصْرِ (1) إِنَّ الْإِنسَانَ لَفِي خُسْرٍ (2) إِلَّا الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ وَتَوَاصَوْا بِالْحَقِّ وَتَوَاصَوْا بِالصَّبْرِ (3)
      ___________________________
      مــا، اهل ولایــت هستیم
      و همه چیـزمان؛ در گـرو ِهمیـن
      اهلیت است.

      «شهید سیّد مرتضی آوینی»
      __________________________

      حسبی الله و نعم الوکیل نعم المولی ونعم نصیر







      نظر


        #4
        در بعضى روايات آمده است :

        حضرت سكينه عليها السلام در روز عاشورا به خواهر سه ساله اى (كه به احتمال قوى همان رقيه عليه السلام باشد) گفت :

        بيا دامن پدر را بگيريم و نگذاريم برود كشته بشود(سلام الله علیها).

        امام حسين عليه السلام با شنيدن اين سخن بسيار اشك ريخت و آنگاه رقيه عليها السلام صدا زد :

        بابا! مانعت نمى شوم . صبر كن تا ترا ببينم (سلام الله علیها) امام حسين عليه السلام او را در آغوش

        گرفت و لبهاى خشكيده اش را بوسيد.

        در اين هنگام آن نازدانه ندا در داد كه :


        العطش العطش ، فان الظما قدا احرقنى بابا بسيار تشنه ام ، شدت تشنگى جگرم را آتش زده است .

        امام حسين عليه السلام به او فرمود :

        كنار خيمه بنشين تا براى تو آب بياورم آنگاه امام حسين عليه السلام برخاست تا به سوى ميدان برود، باز هم رقيه

        دامن پدر را گرفت وبا گريه گفت : يا ابه اين تمضى عنا؟بابا جان كجا مى روى ؟ چرا از ما بريده اى ؟


        امام عليه السلام يك بار ديگر او را در آغوش گرفت و آرام كرد و سپس با دلى پر خون از او جدا شد . (1)


        آخرين ديدار امام حسين عليه السلام با حضرت رقيه عليه السلام


        وداع امام حسين عليه السلام در روز عاشورا با اهل بيت عليهم السلام صحنه اى بسيار جانسوز بود، ولى آخرين صحنه دلخراش و جگر سوز، وداع ايشان با دخترى سه ساله بود كه ذيلا مى خوانيد:


        هلال بن نافع ، كه از سربازان دشمن بود، مى گويد: من پيشاپيش صف ايستاده بودم . ديدم امام حسين عليه السلام ، پس از وداع با اهل بيت خود، به سوى ميدان مى آيد در اين هنگام ناگاه چشمم به دختركى افتاد كه از خيمه بيرون آمد و با گامهاى لرزان ، دوان دوان به دنبال امام حسين عليه السلام شتافت و خود را به آن حضرت رسانيد. آنگاه دامن آن حضرت را گرفت و صدا زد

        يا ابه ! انظر الى فانى عطشان .بابا جان ، به من بنگر، من تشنه ام

        شنيدن اين سخن كوتاه ولى جگر سوز از زبان كودكى تشنه كام ، مثل آن بود كه بر زخمهاى دل داغدار امام حسين عليه السلام نمك پاشيده باشند. سخن او آنچنان امام حسين عليه السلام را منقلب ساخت كه بى اختيار اشك از ديدگانش جارى شد. با چشمى اشكبار به آن دختر فرمود:

        الله يسقيك فانه وكيلى . دخترم ، مى دانم تشنه هستى خدا ترا سيراب مى كند، زيرا او وكيل و پناهگاه من است .

        هلال مى گويد: پرسيدم اين دخترك كه بود و چه نسبتى با امام حسين عليه السلام داشت ؟

        به من پاسخ دادند: او رقيه عليها السلام دختر سه ساله امام حسين عليه السلام است .(2)



        (1)(وقايع عاشورا سيد محمد تقى مقدم ص 455 و حضرت رقيه عليه السلام تاليف شيخ على فلسفى ص 550)
        (2)(سرگذشت جانسوز حضرت رقيه عليها السلام ص 22 به نقل از الوقايع و الحوادث محمد باقر ملبوبى ج 3 ص 192)
        پایگاه تخصصی شناخت حضرت رقیه علیه السلام



        ویرایش شده توسط **آگاهدخت**; 2013/11/07, 02:35 PM.
        بسم الله الرحمن الرحيم

        وَالْعَصْرِ (1) إِنَّ الْإِنسَانَ لَفِي خُسْرٍ (2) إِلَّا الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ وَتَوَاصَوْا بِالْحَقِّ وَتَوَاصَوْا بِالصَّبْرِ (3)
        ___________________________
        مــا، اهل ولایــت هستیم
        و همه چیـزمان؛ در گـرو ِهمیـن
        اهلیت است.

        «شهید سیّد مرتضی آوینی»
        __________________________

        حسبی الله و نعم الوکیل نعم المولی ونعم نصیر







        نظر


          #5

          به ياد لب تشنه پدر آب نخورد!


          عصر عاشورا كه دشمنان براى غارت به خيمه ها ريختند، در درون خيمه ها مجموعا 23 كودك از اهل بيت

          عليه السلام را يافتند. به عمر سعد گزارش دادند كه اين 23 كودك ، بر اثر شدت تشنگى در خطر مرگ

          هستند. عمر سعد اجازه داد به آنها آب بدهند.

          وقتى كه نوبت به حضرت رقيه عليه السلام رسيد آن حضرت ظرف آب را گرفت و دوان دوان به سوى قتلگاه حركت كرد.

          يكى از سپاهيان دشمن پرسيد: كجا مى روى ؟ حضرت رقيه عليه السلام فرمود: (سلام الله علیها)

          بابايم تشنه بود. مى خواهم او را پيدا كنم و برايش آب ببرم (سلام الله علیها)


          او گفت : آب را خودت بخور. پدرت را با لب تشنه شهيد كردند!

          حضرت رقيه عليها السلام در حالي كه گريه مى كرد، فرمود: پس من هم آب نمى آشامم

          نيز در كتاب مفاتيح الغيب ابن جوزى آمده است كه ، صالح بن عبدالله مى گويد:

          موقعى كه خيمه ها را آتش زدند و اهل بيت عليهم السلام رو به فرار نهادند، دخترى كوچك به

          نظرم آمد كه گوشه جامه اش آتش گرفته ، سراسيمه مى گريست و به اطراف مى دويد و اشك

          مى ريخت .


          مرا به حالت او رحم آمد. به نزد او تاختم تا آتش جامه اش را فرو نشانم . همين كه صداى سم اسب مرا شنيد اضطرابش بيشتر شد. گفتم : اى دختر، قصد آزارت ندارم . بناچار با ترس ايستاد. از اسب پياده شدم و آتش جامه اش را خاموش ‍ نمودم و او را دلدارى دادم .

          يكمرتبه فرمود: اى مرد، لبهايم از شدت عطش ‍ كبود شده ، يك جرعه آب به من بده . از شنيدن اين كلام رقتى تمام به من دست داده ظرفى پر از آب به او دادم . آب را گرفت و آهى كشيد و آهسته رو به راه نهاد. پرسيدم : عزم كجا دارى ؟ فرمود:

          خواهر كوچكترى دارم كه از من تشنه تر است
          .

          گفتم مترس ، زمان منع آب گذشت ، شما بنوشيد گفت : اى مرد سوالى دارم ، بابايم حسين عليه

          السلام تشنه بود ، آيا آبش دادند يا نه ! گفتم : اى دختر نه والله ، تا دم آخر مى فرمود: (اسقونى

          شربه من الماء) مى فرمود: يك شربت آب به من بدهيد، ولى كسى او را آبش نداد بلكه جوابش

          را هم ندادند.


          وقتى كه آن دختر اين سخن را از من شنيد، آب را نياشاميد، بعضى از بزرگان مى گويند اسم او حضرت رقيه خاتون عليه السلام بوده است .
          (1)


          كناره سجاده ، چشم به راه پدر بود

          از كتاب سرور المومنين نقل شده است :

          حضرت رقيه عليه السلام هر بار هنگام نماز، سجاده پدر را پهن مى كرد، و آن حضرت بر روى آن نماز مى خواند.

          ظهر عاشورا نيز ، طبق عادت ، سجاده پدر را پهن كرد و به انتظار نشست . ولى پس از مدتى ، ناگهان ديد شمر وارد خيمه شد.رقيه عليه السلام به او گفت : آيا پدرم را نديدى ؟ شمر بعد از آنكه آن كودك را در كنار سجاده ، چشم به راه پدر ديد، به غلام خود گفت : اين دختر را بزن . غلام به اين دستور عمل نكرد. شمر خود پيش آمد و چنان سيلى به صورت آن نازدانه زد كه عرش خداوند به لرزه در آمد.


          محدث خبير، مرحوم حاج شيخ عباس قمى ((قدس سره )) از كامل بهائى (ج 2 ص 179) نقل مى كند كه :

          زنان خاندان نبوت در حالت اسيرى حال مردانى را كه در كربلا شهيد شده بودند بر پسران و دختران ايشان

          پوشيده مى داشتند و هر كودكى را وعده مى دادند كه پدر تو به فلان سفر رفته است باز مى آيد، تا ايشان

          را به خانه يزيد آوردند.

          دختركى بود چهار ساله ، شبى از خواب بيدار شد و گفت : پدر من حسين عليه السلام

          كجاست ؟ اين ساعت او را به خواب ديدم . سخت پريشان بود. زنان و كودكان جمله در گريه

          افتادند و فغان از ايشان برخاست . يزيد خفته بود، از خواب بيدار شد و از ماجرا سوال كرد. خبر

          بردند كه ماجرا چنين است . آن لعين در حال گفت : بروند سر پدر را بياورند و در كنار او نهند. پس

          آن سر مقدس را بياوردند و دركنار آن دختر چهار ساله نهادند. پرسيد اين چيست ؟ گفتند: سر پدر

          توست . آن دختر بترسيد و فرياد بر آورد و رنجور شد و در آن چند روز جان به حق تسليم كرد.
          (2)







          1-(حضرت رقيه عليها السلام شيخ على فلسفى ص 13)
          2-
          (منتهى الامال ، محدث قمى ، ج 1 ص 317، چاپ علميه اسلاميه)
          ویرایش شده توسط **آگاهدخت**; 2013/11/07, 02:38 PM.
          بسم الله الرحمن الرحيم

          وَالْعَصْرِ (1) إِنَّ الْإِنسَانَ لَفِي خُسْرٍ (2) إِلَّا الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ وَتَوَاصَوْا بِالْحَقِّ وَتَوَاصَوْا بِالصَّبْرِ (3)
          ___________________________
          مــا، اهل ولایــت هستیم
          و همه چیـزمان؛ در گـرو ِهمیـن
          اهلیت است.

          «شهید سیّد مرتضی آوینی»
          __________________________

          حسبی الله و نعم الوکیل نعم المولی ونعم نصیر







          نظر


            #6
            90.jpg

            مجنون شبیه طفل تو شیدا نمی شود

            زین پس کسی بقدر تو لیلا نمی شود


            درد رقیه تو پدر جان یتیمی است

            درد سه ساله تو مداوا نمی شود


            شأن نزول رأس تو ویرانه من است

            دیگر مگرد شأن تو پیدا نمی شود


            بی شانه نیز می شود امروز سر کنم

            زلفی که سوخته گره اش وانمی شود


            بیهوده زیر منت مرحم نمی روم

            این پا برای دختر تو پا نمی شود


            صد زخم بر رخ تو دهان باز کره اند

            خواهم ببوسم از لبت اما نمی شود


            چوب از یزید خورده ای و قهر با منی

            از چه لبت به صحبت من وا نمی شود


            کوشش مکن که زنده نگهداری ام پدر

            این حرف ها به طفل تو بابا نمی شود


            محمد سهرابی


            ویرایش شده توسط **آگاهدخت**; 2013/11/07, 02:47 PM.
            بسم الله الرحمن الرحيم

            وَالْعَصْرِ (1) إِنَّ الْإِنسَانَ لَفِي خُسْرٍ (2) إِلَّا الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ وَتَوَاصَوْا بِالْحَقِّ وَتَوَاصَوْا بِالصَّبْرِ (3)
            ___________________________
            مــا، اهل ولایــت هستیم
            و همه چیـزمان؛ در گـرو ِهمیـن
            اهلیت است.

            «شهید سیّد مرتضی آوینی»
            __________________________

            حسبی الله و نعم الوکیل نعم المولی ونعم نصیر







            نظر


              #7
              شام سر تا به پا همه چشمند


              چشمهای خرابه روشن شد،السلام علیک سر،بابا
              می پرد پلک زخمیم از شوق،ذوق کرده است این قدر بابا

              در فضای سیاه دلتنگی،چشمهایم سفید شد از داغ
              سوختم،ساختم بدون تو،خشک شد چشم من به در بابا


              این سفر را چگونه طی کردی؟،با شتاب آمدی تنت جا ماند
              گاه با پای نیزه می رفتی،گاه گاهی به پای سر بابا

              از نگاهم گدازه می ریزد،اشک نه خون تازه می ریزد
              سینه آتشفشانی از داغ است،دخترت کوه خون جگر بابا

              گوشه ی این قفس گرفتارم،شور پرواز در سرم دارم
              تکه ای آسمان اگر باشد،قدر یک مشت بال و پر بابا

              شعله ور شد کبوتر بوسه،سوخته شاخه ی لبان تو
              خیزران از لبان شیرینت،قند دزدیده یا شکر بابا؟

              شام سر تا به پا همه چشمند،قد و بالای من تماشا شد
              من شهید نگاه می باشم،کشته ی این همه نظر بابا

              دارم از داغ کوچه می گویم،باغ آتش بهشت پهلویم
              با تمام وجود حس کردم،مادرت را به پشت در بابا

              قدری آغوش عمه پوشیدم،کاش می مردم و نمی دیدم
              یا که معجر بده همین حالا،یا که امشب مرا ببر بابا

              عمه در قحط غیرت یک مرد،بین طوفان سنگ و زخم و درد
              خم به ابروش هم نمی آورد،شیر زن بود شیر نر بابا

              طعنه ها قد کمانی اش کردند،تیر شد در نگاهشان هر بار
              تا به من خیره شد نگاه سنگ،سینه ی او شده سپر بابا

              نه از این بیشتر نمی خواهم،تا که سربار خواهرت باشم
              جان عمه نرو بدون من،قصه ی من رسیده به سر بابا


              شعر از : سید مسیح شاهچراغی
              ویرایش شده توسط **آگاهدخت**; 2013/11/07, 02:19 PM.
              بسم الله الرحمن الرحيم

              وَالْعَصْرِ (1) إِنَّ الْإِنسَانَ لَفِي خُسْرٍ (2) إِلَّا الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ وَتَوَاصَوْا بِالْحَقِّ وَتَوَاصَوْا بِالصَّبْرِ (3)
              ___________________________
              مــا، اهل ولایــت هستیم
              و همه چیـزمان؛ در گـرو ِهمیـن
              اهلیت است.

              «شهید سیّد مرتضی آوینی»
              __________________________

              حسبی الله و نعم الوکیل نعم المولی ونعم نصیر







              نظر


                #8


                آیینه زاده ام


                آیینه زاده ام که اسیر سلاسلم


                هجده ستاره بر سر نیزه مقابلم

                ما را زدند مثل اسیران خارجی

                دارم هزار راز نگفته در این دلم

                چشم همه به سمت زنان یا به نیزه هاست

                غمگین ترین سواره مجروح محملم

                آتش گرفت گوشه عمامه ام ولی

                زخم زبان به شعله کشیده است حاصلم

                مایی که باغ های جنان زیر پای ماست

                حالا شده خرابه این شهر منزلم


                داغ رقیه پیر نمود اهل بیت را

                خون لخته های کنج لبش گشته قاتلم

                وحید قاسمی
                منبع: سایت شیعتی




                ویرایش شده توسط **آگاهدخت**; 2013/11/07, 02:21 PM.
                بسم الله الرحمن الرحيم

                وَالْعَصْرِ (1) إِنَّ الْإِنسَانَ لَفِي خُسْرٍ (2) إِلَّا الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ وَتَوَاصَوْا بِالْحَقِّ وَتَوَاصَوْا بِالصَّبْرِ (3)
                ___________________________
                مــا، اهل ولایــت هستیم
                و همه چیـزمان؛ در گـرو ِهمیـن
                اهلیت است.

                «شهید سیّد مرتضی آوینی»
                __________________________

                حسبی الله و نعم الوکیل نعم المولی ونعم نصیر







                نظر


                  #9
                  زیارت نامه حضرت رقیه سلام الله علیها


                  اَلسَّلامُ عَلَيْكِ يا سَيِّدَتَنـا رُقَيَّةَ،

                  عَلَيْكِ التَّحِيَّةُ وَاَلسَّلامُ وَرَحْمَةُ اللهِ وَبَرَكاتُهُ،

                  اَلسَّلامُ عَلَيْكِ يـا بِنْتَ رَسُولِ اللهِ،

                  اَلسَّلامُ عَلَيْكِ يـا بِنْتَ اَميرِ الْمُؤْمِنينَ عَلِيِّ بْنِ اَبي طالِبِ،

                  اَلسَّلامُ عَلَيْكِ يا بِنْتَ فاطِمَةَ الزَّهْراءِ سَيِّدَةِ نِسـاءِ الْعالَمينَ،

                  اَلسَّلامُ عَلَيْكِ يا بِنْتَ خَديجَةَ الْكُبْرى اُمِّ الْمُؤْمِنينَ وَالْمُؤْمِناتِ،

                  اَلسَّلامُ عَلَيْكِ يا بِنْتَ وَلِىِّ اللهِ، اَلسَّلامُ عَلَيْكِ يا اُخْتَ وَلِىِّ اللهِ،

                  اَلسَّلامُ عَلَيْكِ يا بِنْتَ الْحُسَيْنِ الشَّهيدِ،

                  اَلسَّلامُ عَلَيْكِ اَيَّتُهَا الصِّدّيقَةُ الشَّهيدَةِ،

                  اَلسَّلامُ عَلَيْكِ اَيَّتُهَا الرَّضِيَّةُ الْمَرْضِيَّةُ،

                  اَلسَّلامُ عَلَيْكِ اَيَّتُهَا التَّقيّةُ النَّقيَّةُ،

                  اَلسَّلامُ عَلَيْكِ اَيَّتُهَا الزَّكِيَّةُ الْفاضِلَةُ،

                  اَلسَّلامُ عَلَيْكِ اَيَّتُهَا الْمَظْلُومَةُ الْبَهِيَّةُ،

                  صَلَّى اللهُ عَلَيْكِ وَعَلى رُوحِكِ وَبَدَنِكِ،

                  فَجَعَلَ اللهُ مَنْزِلَكِ وَمَاْواكِ فِى الْجَنَّةِ مَعَ آبائِكِ وَاَجْدادِكِ،

                  الطَّيِّبينَ الطّاهِرينَ الْمَعْصُومينَ،

                  اَلسَّلامُ عَلَيْكُمْ بِما صَبَرْتُمْ فَنِعْمَ عُقْبَى الدّارِ،

                  وَعَلَى الْمَلائِكَةِ الْحـافّينَ حَوْلَ حَرَمِكِ الشَّريفِ،

                  وَرَحْمَةُ اللهِ وَبَرَكاتُهُ،

                  وَصَلَّى اللهُ عَلى سَيِّدِنا مُحَمَّد وَآلِهِ الطَّيِّبينَ الطّاهِرينَ وَسَلَّمَ تَسْليماً برَحْمَتِكَ يا اَرْحَمَ الرّاحِمينَ


                  درود بر تو اي بزرگ ما رقيه كه بر تو باد احترام و سلام و عنايات و بركات خداوندگار ما.

                  به تو اداي احترام مي‌كنم اي دخت امير المومنين علي بن ابي طالب، در برابر عظمتت تعظيم

                  مي نمايم اي دختر فاطمه زهرا كه مادرت بزرگ زنان دو جهان است، تسليم مقام توام اي

                  دختر يادگار خديجه كبري، كه سمت مادري داشت بر مردان و زنان با ايمان.

                  سلام بر تو اي دختر ولي خدا.
                  درود بر تو اي خواهر دوست خدا.

                  سلامتي بر تو اي دخت حسين شهيد .

                  دعا نثارت اي كه هستي راستگو و حاضر در دينت .

                  سلام بر تو اي كه از راهت راضي بودي و خدا از مسيرت خشنود. در برابرت خاضعم اي پرهيزكار و

                  پاكيزه‌تن و تحيت بر تو اي تزكيه شده برتر، تسليم مقام توام، اي كه بودي در مظالم و با ارزشت همه را

                  تحمل كرده افشا نمودي .
                  صلوات خداوند بر تو و بر روح تو و جسمت .

                  خداوند تبارك و تعالي خانه و زندگي تو را در بهشت قرار داده در كنار پدران و اجداد پاك و گرامي

                  معصومت .


                  درود بر شما به آنچه كه صبر كرديد. پس چه زندگي زيبايي در انتظار شماست .

                  و نيز به فرشتگان پاسدار حرمت كه نگهبان مقامات مي‌باشند كرنش مي‌كنم و در خاتمه با تمام وجود

                  به خاندان معظم رسول خدا محمد (صل الله عليه وآله و سلم) دعا كرده و الطاف و مراحم الهي را

                  مسئلت مي‌كنم
                  ویرایش شده توسط **آگاهدخت**; 2013/11/07, 02:24 PM.
                  بسم الله الرحمن الرحيم

                  وَالْعَصْرِ (1) إِنَّ الْإِنسَانَ لَفِي خُسْرٍ (2) إِلَّا الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ وَتَوَاصَوْا بِالْحَقِّ وَتَوَاصَوْا بِالصَّبْرِ (3)
                  ___________________________
                  مــا، اهل ولایــت هستیم
                  و همه چیـزمان؛ در گـرو ِهمیـن
                  اهلیت است.

                  «شهید سیّد مرتضی آوینی»
                  __________________________

                  حسبی الله و نعم الوکیل نعم المولی ونعم نصیر







                  نظر


                    #10








                    با گونه ‏هایم خنجرت الفت ندارد
                    سیلی بزن دستان تو غیرت ندارد

                    گفتند آن سر، روی نیزه مال باباست
                    مادر بگو این حرف‏ها صحت ندارد

                    مادر بگو این‏قدر بر بابا نتازند
                    چشمان سیلی خورده‏ام طاقت ندارد

                    از خون و خاکستر جدا کن کفترت را
                    آخر به این گهواره‏ها عادت ندارد

                    بلعید آتش خیمه‏ها را آه، مادر!
                    پاهای من دیگر چرا قدرت ندارد




                    أَیْنَ السَّبَبُ الْمُتَّصِلُ بَیْنَ الْأَرْضِ وَالسَّماءِ؟


                    حلال کنید......

                    نظر


                      #11
                      سه سالگی اش بر مدار عاشورا می چرخد.

                      اتفاقی که طنین خنده های کودکانه اش را به غارت می برد

                      در عطش می ماند و می گدازد.

                      فرات از چشمانش مهاجرت می کند.

                      بی پناهی اش، در تمام بیابان ها تکثیر می شود

                      این سه سالگی اوست که در ویرانه ای کنار کاخ سبز، به اهتزاز درآمده و مکر خاندان ابوسفیان را به زانو درآورده است.




                      رقیه ندیری
                      أَیْنَ السَّبَبُ الْمُتَّصِلُ بَیْنَ الْأَرْضِ وَالسَّماءِ؟


                      حلال کنید......

                      نظر


                        #12
                        این بود اجر رسالت؟!

                        جز این بود که آمده بودید تا راهنمایشان باشید؟! جز این بود که نمی‏خواستید سر از گمراهی‏ها در بیاورند؟! این بود اجر رسالت مردی که سال‏ها با عرق جبین و اشک چشم، سنگ‏ها را از پیش پایشان برداشته بود تا زمین نخورند و زخمی نباشند؟!
                        سنگدلان، بار غمت را سبک نکردند

                        تمام دردهایت یک طرف و از دست دادن زانوانی که رویشان به خواب می‏رفتی و نیایش‏ هایت را می‏خواندی، طرف دیگر... .

                        وقتی میان خون و آتش، صدای گریه‏ ات، دل سنگ را می‏لرزاند و پاهای تاول زده‏ ات، سختی‏ ها را گلایه می‏کرد، همه چشم‏ها کور بودند و دل‏ها سنگین‏ تر از آن بود که بار سنگین دلت را سبک‏تر کند... .
                        صبر را از که آموخته بود؟

                        دست‏هایت کوچک بودند برای به آغوش کشیدن صبر و سختی. اما تو چقدر سربلند بیرون آمدی از دردها و دلتنگی‏ها! صبر را از چه کسی به ارث برده بودی، نمی‏دانم! اما ایمان، هم‏پای تو بزرگ شده بود.
                        هم‏سن و سال‏هایت، سرگرم بازی بودند؛ اما تو انگار رسالتت بود که انسان را سربلند کنی!


                        شهلا خدیوی

                        منبع:موعود امم
                        أَیْنَ السَّبَبُ الْمُتَّصِلُ بَیْنَ الْأَرْضِ وَالسَّماءِ؟


                        حلال کنید......

                        نظر


                          #13
                          نگاهی به سر گذشت شهادت حضرت رقیه سلام الله علیها در مقاتل مختلف



                          1-در كتاب «عوالم العلوم» و بعضي كتب ديگر روايت شده است كه در ميان اسيران دختر كوچكي از امام حسين عليه السلام باقي مانده بود، و اسم او بنا بر قولي رقيّه، و از عمر شريفش سه سال گذشته بود، و آن حضرت او را بسيار دوست مي داشت، و آن دخترك بعد از شهادت پدر شب و روز گريه مي كرد، كه از گريه ي او دل اهل بيت مجروح مي شد و دائماً از اهل بيت سؤال مي كرد كه پدر من كجا رفت؟ و چرا از من دوري نمود؟
                          ((انوار الشهادة / 242 ف 20 ))

                          2- يكي از مصيبت هايي كه در شام براي اهل بيت عليهم السلام رخ داد، شهادت طفل عزيز، حضرت رقيّه خاتون عليها السلام بود
                          در كتاب «اجساد جاويدان» با شواهد و قرائن فراوان اثبات شده كه فرزند سه ساله ي امام حسين عليه السلام «رقيّه» نام داشت.(اجساد جاويدان / 59تا68)




                          3- عماد الدين طبري رحمةالله از كتاب «الحاوية» نقل كرده كه زنان خاندان نبوّت شهادت پدران را از كودكان پنهان مي داشتند و مي گفتند: پدرانتان به سفر رفته اند.
                          امام حسين عليه السلام دختري چهار ساله داشت، شبي با حالت پريشاني از خواب بيدار شد و گفت: پدرم حسين عليه السلام كجاست؟ اكنون او را ديدم!
                          زنان و كودكان از شنيدن اين سخن گريان شدند و شيون از ايشان برخاست.
                          يزيد از خواب بيدار شد و گفت: چه خبر است؟ جريان را به او خبر دادند.
                          آن لعين دستور داد سر پدر را براي او ببرند، سر را آوردند و در دامنش گذاشتند.
                          گفت: اين چيست؟ گفتند: سر پدر توست. آن كودك هراسان شد، ترسيد و فرياد بر آورد، بعد مريض شد و در همان ر وزها در دمشق از دنيا رفت
                          ((كامل بهائي: 2/ 179))


                          4- در بعضي كتب چنين نقل شده كه:دستمالي روي سر انداختند و آن طبق را جلو آن دختر نهادند. پرده از آن بر گرفت و گفت: اين سر كيست؟
                          گفتند: سر پدر توست. سر را از ميان طشت برداشت و به سينه گرفت و مي گفت:
                          يا أبَتاهُ، مَنْ ذَا الَّذي خَضَبكَ بِدِمائكَ! يا أبَتاهُ، مَنْ ذَا الَّذي قَطع وَ رِيدَيْكَ! يا أبتاهُ مَنْ ذَا الَّذي أَيتمني علي صِغَر سِنّي! يا أبَتاهُ، مَنْ بَقي بَعْدَك نَرْجوه؟ يا أبَتاهُ، مَنْ لِلْيتيمة حَتّي تَكْبُر
                          پدر جان، كي تو را با خونت خضاب كرد! اي پدر كه رگهاي گردنت را بريد! اي پدر، كي مرا در كودكي يتيم كرد! پدر جان، بعد از تو به كه اميد وار باشيم؟ پدرجان، اين دختر يتيم را كي نگهداري و بزرگ كند
                          و از اين سخنان با او گفت، تا اينكه لب بر دهان شريف پدر نهاد و سخت بگريست تا غش كرد و از هوش رفت. چون او را حركت دادند از دنيا رفته بود.
                          اهل بيت چون اين بديدند، صدا به گريه بلند كردند و داغشان تازه شد، و همه از زن و مرد بر آن آگاه شدند و گريستند.
                          (( نفس المهموم / 456 ))
                          أَیْنَ السَّبَبُ الْمُتَّصِلُ بَیْنَ الْأَرْضِ وَالسَّماءِ؟


                          حلال کنید......

                          نظر


                            #14

                            5- چون اولاد رسول و ذراري فاطمه بتول عليها سلام را در خرابه ي شام منزل دادند، آن غريبان ستمديده و آن اسيران داغديده، صبح و شام براي جوانان شهيد خود در ناله و نوحه بودند. عصرها كه مي شد آن اطفال خردسال درب خرابه صف مي كشيدند، مي ديدند كه مردم شام خرّم و خوشحال دست اطفال خود را گرفته آب و نان تهيّه كرده به خانه هاي خود مي روند.
                            آن طفلان خسته مانند مرغان پر شكسته دامن عمّه را مي گرفتند كه اي عمّه، مگر ما خانه نداريم؟ مگر بابا نداريم؟
                            مي فرمود: چرا نور ديدگان، خانه هاي شما در مدينه، و باباي شما به سفر رفته است.
                            در ميان آنها دختركي بود از امام عليه السلام به نام فاطمه كه درد هجران كشيده، گرسنگي و تشنگي ها آزموده، رنج سفر و داغ پدر و برادر ديده، بر بالاي شتر برهنه راه درازي پيموده، كعب نيزه و تازيانه خورده.
                            پدر او را خيلي دوست مي داشت، محبّت اين دختر در دل امام عليه السلام منزل گرفته بود، هميشه در كنار پدر مي نشست و دم به دم مانند دسته گل او را مي بوسيد، و شبها هم در بغل امام عليه السلام مي خوابيد...
                            پيوسته احوال پدر مي پرسيد و گريه مي كرد كه «أيْنَ أبي وَ والدي وَ الْمُحامي عَنّي».
                            به هر نحوي كه بود زنها او را آرام مي كردند، تا آن كه از كربلا به كوفه و از كوفه به شام رسيدند. در بين راه از رنج شتر سواري به تنگ آمده بود، به خواهرش سكينه مي گفت:«أيا أ ُختَ، قَدْ ذابَتْ مِنَ السَّيْر مُهْجَتي»
                            «خواهرم اين شتر بس كه مرا حركت داده دل و جگرم آب شد».
                            از اين ساربان بي رحم درخواست كن ساعتي شتر را نگاه دارد و يا آهسته راه ببرد كه ما مرديم، از ساربان بپرس كي به منزل مي رسيم...
                            در يكي از شب ها در آن منزل خرابه، شور ديدن پدر به سرش افتاد، و از هجران پدر اشك مي ريخت، سر روي خاك نهاد آن قدر گريه كرد كه زمين از اشك چشمش گل شد. در اين اثنا به خواب رفت.خواب پدر ديد، از خواب بيدار شد، فَبَك وَ تَقُول: وا أَبتاهُ، واقُرَّةَ عَيناهُ، واحُسَيناهُ، چنان صيحه كشيد كه خرابه نشينان پريشان شدند...
                            هر چه خواستند او را آرام كنند ممكن نشد. امام زين العابدين عليه السلام پيش آمد و خواهر را در بر گرفت و به سينه چسبانيد و تسلّي مي داد. آن مظلومه آرام نمي گرفت و نوحه مي كرد، آن قدر روي دامن حضرت گريه كرد«حَتّي غُشيَ عَليهْا وَ انْقَطعَ نَفَسُها»
                            «تا آن كه غش كرد و نفس او قطع شد».
                            امام به گريه درآمد. اهل بيت به شيون آمدند«فَضجُّوا بِالْبُكاءِ و جَدَّدُوا الْأَحْزانَ وَ حَثُّوا عَلي رُؤُسِهمُ التُّرابَ، وَ لَطمُوا الْخُدودَ وَ شَقُّوا الْجُيوبَ، وَ قامَ الصِّياحُ».
                            آن ويرانه از ناله اسيران يك پارچه گريه شد.
                            دختر بيهوش افتاده بود و مخدّرات در خروش بر سر مي زدند و به سينه مي كوبيدند. خاك بر سر مي كردند گريبان مي دريدند، كه صداي ايشان در قصر به گوش يزيد رسيد.
                            طاهر بن عبدالله دمشقي گويد: سر يزيد روي زانوي من بود. سر پسر فاطمه هم در ميان طشت بود، همين كه شيون از خرابه بلند شد، ديدم سرپوش از طبق به كنار رفت، سر بلند شد تا نزديك بام قصر، به صوت بلند فرمود:«أُخْتي سَكِّتي اِبْنَتي»
                            «خواهرم زينب، دخترم را ساكت كن».
                            طاهر گويد: ديدم آن سر برگشت رو به يزيد كرد و فرمود: يا يزيد، من با تو چه كرده بودم، كه مرا كشتي و عيالم را اسير كردي؟!
                            يزيد از اين ندا و از آن صدا سر برداشت، پرسيد: طاهر چه خبر است؟
                            گفتم: نمي دانم در خرابه چه اتّفاق افتاده ولي ديدم سر مبارك حسين را كه از طشت بلند شد و چنين و چنان گفت.
                            يزيد غلامي فرستاد كه خبري بياورد. غلام آمد و واقعه را براي يزيد نقل كرد.
                            آن ملعون گفت: سر پدرش را براي او ببريد تا آرام گيرد.
                            آن سر مطهّر را در طشت نهادند و رو به خرابه آوردند، و در حالي كه پرده بر روي آن سر بود، در حضور آن مظلومه نهادند، پرده را برداشتند. آن معصومه چون متوجّه سر پدر شد، «فَانْكَبَّتْ عَليهِ تقَبَّلُهُ و تَبْكي و تَضربُ علي رَأسُها و وَجْهِها حَتّي امْتَلأَ فَمُها بِالدَّم»
                            خود را بر آن سر انداخت و صورت پدر را مي بوسيد و بر سر و صورت خود مي زد تا اينكه دهانش پر از خون شد
                            (( رياض القدس: 2/323))
                            أَیْنَ السَّبَبُ الْمُتَّصِلُ بَیْنَ الْأَرْضِ وَالسَّماءِ؟


                            حلال کنید......

                            نظر


                              #15
                              6- و در «منتخب» آمده است كه او پدرش را مخاطب قرار داده مي فرمود:
                              يا أبَتاهُ، مَنْ ذَاالَّذي خَضبكَ بِدِمائكَ
                              پدر جان، كي صورت منوّرت را غرق خون ساخته؟
                              يا أبتاهُ، منْ ذَا الَّذي قَطع و ريدَيْكَ
                              پدر جان، چه كسي رگهاي گردنت را بريده است؟
                              يا أبتاه، منْ ذا الَّذي أيْتمني علي صغر سِنّي
                              پدر جان، كدام ظالم مرا در كودكي يتيم كرده است؟
                              يا أبتاهُ، منْ لِلْيَتيمة حتّي تَكْبُر
                              پدرجان، كي متكفّل يتيمه ات مي شود تا بزرگ شود؟
                              يا أبتاهُ، منْ للنّساءِ الحاسرات
                              پدر جان، چه كسي به فرياد اين زنان سر برهنه مي رسد؟
                              يا أبتاهُ، منْ للْأَرامِلِ المسْبيّاتِ
                              پدر جان، چه كسي دادرسي از اين زنان بيوه و اسير مي كند؟
                              يا أبتاهُ، منْ للْعيونِ الْباكياتِ
                              پدر جان، چه كسي نظر مرحمتي به سوي اين چشمهاي گريان (ما كند كه شب و روز در فراق تو گريه) مي كند؟
                              يا أبتاهُ، مَنْ لِلضّايعاتِ الْغريبات
                              پدرجان، كي متوجّه اين زنان بي صاحب، غريب خواهد شد؟
                              يا أبَتاهُ، مَنْ لَلشُّعورِ الْمَنْشورات
                              پدرجان، كي از براي اين موهاي پريشان خواهد بود؟
                              يا أبتاهُ، منْ بَعْدكَ واخَيْبَتاهُ
                              پدر جان، بعد از تو داد از نا اميدي!
                              يا أبتاهُ، منْ بَعدكَ وا غُرْبَتاهُ
                              پدر جان، بعد ا زتو داد از غريبي و بي كسي!
                              يا أبتاهُ، لَيْتني كُنت لَك الْفِداء
                              پدر جان، كاش من فداي تو مي شدم.
                              يا أبتاهُ، لَيْتني كَنت قَبل هذا الْيَومِ عمياءَ
                              پدر جان، كاش من پيش از اين روز كور شده بودم، و تو را به اين حال نمي ديدم
                              يا أبتاهُ، لَيْتني وُسدتُ الثَّري و لا أري شَيبكَ مُخضَّباً بِالدّماء
                              پدر جان، كاش مرا در زير خاك پنهان كرده بودند و نمي ديدم كه محاسن مباركت به خون خضاب شده باشد.

                              آن معصومه نوحه مي كرد و اشك مي ريخت تا آن كه نَفَس او به شماره افتاد و گريه راه گلويش را گرفت، مثل مرغ سركنده، گاهي سر را به طرف راست مي نهاد و مي بوسيد و بر سر مي زد، و زماني به چپ مي گذارد و مي بوسيد...
                              پس آن نازدانه لب بر لب پدر نهاد، زمان طويلي از سخن افتاد گريست

                              فَناديِ الرَّأسُ بِنْتَهُ، إليَّ إليَّ، هَلُمّي فَأنا لَك بِالانْتظار. فغُشيَ عليها غشْوةً لمْ تُفقْ بعدها، فحرَّ كوها فَإذا هيَ قدْ فارقتْ روحها الدُّنيا
                              «آن رأس شريف دختر را صدا كرد كه به سوي من بيا، من منتظرت هستم، او غش كرد و ديگر به هوش نيامد، چون او را حركت دادند متوجّه شدند كه روح شريفش از بدن مفارقت كرده و به خدمت پدر شتافته است»

                              (( انوار الشهادة / 244، رياض القدس: 2/326))
                              أَیْنَ السَّبَبُ الْمُتَّصِلُ بَیْنَ الْأَرْضِ وَالسَّماءِ؟


                              حلال کنید......

                              نظر

                              Working...
                              X